ديدگاه اقتباس قرآن از منظر يوسف درّه حداد (نقد و بررسي)

سال اول، شماره اول، بهار 1389، ص 79 ـ 112

حسين فقيه

چكيده

يكي از پر طرفدارترين ديدگاه‌ها در ميان مستشرقان پيرامون قرآن، ديدگاه اقتباس است. با اينكه افرادي نظير تئودور نولدكه آلماني (1836ـ 1931) و گلدزيهر يهودي (1850ـ 1921) در اين زمينه در نزد خاورشناسان از شهرت، اعتبار و جايگاه ويژه‌اي برخوردارند، به نظر مي‌رسد پرحجم‌ترين كار تحقيقي كه از سوي غيرمسلمانان براي انكار وحياني بودن قرآن و اثبات ديدگاه اقتباس صورت گرفته است از يوسف دُرّه حدّاد (1913ـ 1979) كشيش مسيحي معاصر است. به زعم وي،  قرآن كتابي جديد يا دعوتي نو و يا دربردارنده نبوتي مستقل نيست؛ زيرا اسلام و توحيدي كه قرآن از آن تبليغ مي‌كند،  همان اسلام و توحيد تورات و انجيل است. تنها تفاوت در اين است كه پيامبر اسلام با زبان عربي و براي مخاطبان عرب‌زبان خود به تبليغ اسلامِ «الكتاب» مي‌پردازد.

به نظر مي‌رسد ايراد اصلي كار وي، كه موجب گرديده به صورت وسيع دست به تحريف تعاليم قرآن بزند، پيش‌فرض‌ها و مباني نظري ناصواب اوست كه مهم‌ترين آنها بدين قرار است: 1. قرآن ترجمه و نسخه عربي «الكتاب» است. 2. پيامبر اكرم، رسول برگزيده خدا و صاحب معجزه نيست. 3. دين اسلام دربردارنده هيچ دعوت جديد و مستقلي نيست. 4. قرآن دعوت به نصرانيت است. 5. كمال نبوت و كتاب‌هاي آسماني در مسيح و انجيل است.

اين نوشتار با بررسي انديشه‌هاي اصلي مباني نظري ديدگاه يوسف حدّاد، به نقد تفصيلي نظريه وي پرداخته است.

كليد واژه ها: يوسف دره حداد، قرآن،توحيد، نبوت، نصرانيت.

مقدمه

به نظر مي‌رسد پرحجم‌ترين كار تحقيقي كه ازسوي غيرمسلمانان براي انكار وحياني بودن قرآن و اثبات اقتباس آن از تورات و انجيل صورت گرفته است، از ارشميتدريت يوسف دُرّه حدّاد (1913ـ 1979) نويسنده و كشيش مسيحي معاصر است كه در سال 1939 ميلادي رتبه كشيشي خود را از كليساي لبنان گرفت. آثاري كه وي در اين زمينه به رشته تحرير درآورده است در دو بخش  قرار مي‌گيرد: بخش نخست با عنوان «دروس قرآنية» مشتمل بر پنج جلد كتاب است كه عبارتند از: 1. الإنجيل في القرآن؛ 2. القرآن و الكتاب: بيئة القرآن الكتابية؛ 3. القرآن و الكتاب: أطوار الدعوة القرآنية؛ 4. نظم القرآن و الكتاب: إعجاز القرآن؛ 5. نظم القرآن و الكتاب: معجزة القرآن. بخش دوم نيز با عنوان «في سبيل الحوار الإسلامي المسيحي» مشتمل بر شش جلد كتاب است كه عبارتند از: 1. مدخل إلي الحوار الإسلامي المسيحي؛ 2. القرآن دعوة نصرانية؛ 3. القرآن والمسيحية؛ 4. أسرار القرآن؛ 5. المسيح و محمد في عرف القرآن؛ 6. سيرة محمد و سرّه.

در ميان اسلام‌شناسان غيرمسلمان، استناد بسيار گسترده يوسف حداد به قرآن به طور خاص, و استناد وي به تفاسير قرآن و آثار انديشمندان مسلمان به طور عام، برجستگي ويژه‌اي به ديدگاه نام‌برده داده است. او از يك سو، به شدت مسلمانان و مسيحيان را دعوت به گفت‌وگو مي‌كند تا آنجا كه به صورت مستقل كتابي را نيز به نام مدخل الي الحوار الاسلامي المسيحي در اين زمينه به رشته تحرير درآورده است؛ اما از سوي ديگر، آشكارا بر اين باور است كه قرآن صرفاً دعوت به نصرانيت مي‌كند و به غير از تصديق انجيل، دربردارنده هيچ دعوت نو و نبوت جديدي نيست. نكته جالب توجه در اينجا آن است كه وي در اين زمينه نيز كتابي حجيم با بيش از هفتصد صفحه به نام القرآن دعوة نصرانية نگاشته است. به نظر مي‌رسد يوسف حداد با مطالعه‌اي بيست ساله بر روي قرآن و ديگر منابع اسلاميِ مرتبط با قرآن  و نگارش كتاب‌هاي متعدد در اين زمينه، در ميان غيرمسلمانان از پركارترين اسلام‌شناسان قرآن‌پژوه مي‌باشد. بنابراين، بررسي و نقد ديدگاه وي مي‌تواند دست‌كم زمينة مناسبي را براي آشنايي با بسياري از مباني نظري و پيش‌فرض‌هاي ديگر مستشرقان فراهم ‌سازد.

يوسف حداد با اينكه نمي‌خواهد صراحتاً نبوت پيامبر اكرم‌ˆ را انكار كند، ولي تلاش وي معطوف به دو مطلب است: يكي، انكار قرآن به عنوان متن مستقل و نو و منبعي وحياني كه مستقيماً از جانب خداوند نازل شده باشد؛  و ديگري، انكار دين اسلام به عنوان يك دين مستقل الاهي كه كامل‌كننده اديان پيشين و اصلاح‌گر تحريفات آنها باشد.  به عقيدة وي، دين اسلام اقتباسي از اديان گذشته و متأثر از فرهنگ عرب حجاز است.  اين ادعاي صريح وي، آشكارا به انكار نبوت حضرت ختمي مرتبت نيز مي‌انجامد. البته در مسئله اقتباس و تأثيرپذيري قرآن، بيشترين تأكيد وي بر اين نكته است كه قرآن نسخه عربي «الكتاب» است و مقصود از «الكتاب» نيز كه قرآن از آن گرفته شده، همان تورات و انجيل است كه پيش از پيامبر اكرم بر حضرت موسي و حضرت عيسي نازل شده بود.  از نگاه او، هدف قرآن اين است كه تورات و انجيل را به عرب‌ها بياموزد.

1. قرآن، فاقد دعوت جديد و يا نبوت جديد

اسلام و توحيدي كه قرآن از آن تبليغ مي‌كند همان اسلام و توحيد برگرفته از تورات و انجيل است و دربردارنده نكته ديگري افزون بر آن دو نيست. تنها تفاوت در اين است كه اسلامِ قرآن نسخه عربي اسلامِ «الكتاب» است كه پيامبر اسلام با زبان عربي و براي مخاطبان عرب‌زبان خود به تبليغ اسلام «الكتاب» مي‌پردازد. بنابراين، اگر بخواهيم به طور خلاصه ماهيت و چيستي قرآن را تعريف كنيم، عبارت است از تصديق «الكتاب»ي كه پيش از قرآن نازل شده بود و نزد «اهل الكتاب» بود و نه تصديق «الكتاب»ي كه در آسمان قرار دارد؛ زيرا احدي از زمينيان ـ اعم از نصارا و غير آنها ـ با «الكتابِ» موجود در آسمان ارتباط ندارد تا بتواند به مطابقت تعاليم قرآن با معارف آن گواهي دهد.

وحي نازل شده بر پيامبر اسلام از نظر اهميت، نازل‌‌ترين و كم‌اهميت‌ترين وحيي است كه بر پيامبران الاهي نازل شده است؛ چراكه تنزيل وحي بر پيامبر بدين معناست كه آموزه‌هاي قرآن برگرفته از تعاليم «الكتاب» و مطابق با آن است و تعاليم «الكتاب» از سوي خدا بر حضرت موسي و مسيح نازل شده است و سپس از مجراي علماي نصارا به پيامبر اسلام منتقل شده است. اكنون با توجه به اينكه پيامبر اكرم تعاليم قرآن را از اساتيد نصراني‌اش فراگرفته است، هنگام شك و ترديد آن حضرت در معارف قرآن، تنها راه برون‌رفت از اين حالت رواني ويرانگر و دست‌يابي به اطمينان و آرامش دروني، مراجعه وي به علماي اهل كتاب و اساتيد نصراني‌اش است. بنابراين، دعوت قرآن پيوسته در امتداد دعوت به «الكتاب» و تأييد نصاراست و دربردارنده هيچ اعجازي نيست و تنها نشانه صدق و صحت تعاليم قرآن گواهي نصارا بر مطابقت آنها با معارف «الكتاب» است.

2. قرآن، دعوت به نصرانيت

مهم‌ترين، بنيادي‌ترين و برجسته‌ترين انديشه يوسف حداد در زمينه دين اسلام و قرآن

همين انديشه است و همه سخنان او در كتاب‌هاي گوناگونش با آوردن شواهد قرآني

بسيار فراوان، براي اثبات همين نكته است.  سه نكته پيش‌گفته نيز در حقيقت مقدمه‌اي براي نيل به اين نكته بنيادين است. او براي رسيدن به اين هدف از هيچ كاري دريغ نكرده است. همان‌گونه كه در ادامه خواهد آمد، وي گاهي از سوي خودش براي برخي الفاظ قرآن معاني جديدي را ـ كه برخلاف معناي لغوي و اصطلاحي است ـ جعل كرده و با اين كار، آشكارا به تحريف معنوي آيات قرآن دست زده است، گاهي نيز در مواجهه با برخي از واژه‌هاي كليدي قرآن و برخي از آيات قرآن كه در تعارض آشكار با اين انديشه‌بوده و به هيچ وجه قابل تأويل نبوده است، مدعي گرديده است كه اين‌گونه واژه‌ها و آيات در زمان تدوين و جمع‌آوري به متن قرآن افزوده شده است.

يوسف حداد با توجه به سه انديشه مزبور معتقد است: ديني كه قرآن براي عرب‌ها آورده است همان دين موسي و عيسي است كه بر ايمان به تورات و انجيل مبتني است و با نام دين اسلام مطرح شده است. قرآن با دعوت كردن مخاطبانش به ايمان به تورات و انجيل عملاً به تأييد و ياري نصرانيت برخاست. از ‌اين‌رو، از منظر او، كتابِ پيروان واقعي قرآن، تنها قرآن نيست، بلكه تورات و انجيل نيز مي‌باشد؛ چراكه آن دو اصل و مصدر قرآن مي‌باشند و قرآن فرع و نسخه عربي آن دوست. به همين دليل، يوسف حداد محور دعوت قرآن را ايمان به خدا، مسيح و انجيل مي‌داند و اسلامِ بدون ايمان به مسيح و انجيل را مخالف با اسلام مورد نظر قرآن مي‌داند. از همين رو، يهود به سبب مخالفت با مسيح و انجيل علناً خود را در مقابل پيامبر اسلام و قرآن قرار داد و مورد تكفير آن دو قرار گرفت.

خلاصه آنكه از نگاه يوسف حداد، قرآن چنين نيست كه در كنار تورات و انجيل داراي پيامي نو، دعوتي مستقل، و كتاب و معجزه‌اي جديد باشد. قرآن نسخه عربي تورات و انجيل است و كار آن صرفاً دعوت به نصرانيت و تأييد نصاراست. بنابراين، دين اسلام همان دين نصرانيت است كه به عنوان «دين و امت وسط» در ميان يهوديت و مسيحيت قرار مي‌گيرد.

3. كمال نبوت و كتاب‌هاي آسماني در مسيح و انجيل

از منظر يوسف حداد، چنين نيست كه جايگاه حضرت مسيح و انجيل به عنوان حلقه‌اي ميان انبياي الاهي و كتب آسماني باشد؛ زيرا آن حضرت در ميان انبيا خاتم‌الانبياست و انجيل در ميان كتب آسماني كامل‌ترين، جامع‌ترين و آخرين كتاب است.

توضيح آنكه حضرت مسيح در ميان پيامبران الاهي از جايگاه منحصر به فردي برخوردار است؛ نه تنها در رسالت و جريان نزول وحي، بلكه در سيرت و شخصيتش نيز روح‌القدس مؤيد او و همواره همراه با او بوده و او را از فرو افتادن در گرداب هرگونه خطا و نسيان و گناه حفظ مي‌نمود، در حالي كه همراهي جبرئيل با حضرت موسي و پيامبر اسلام منحصر و محدود به امر «تنزيل» تورات و قرآن بود و عصمت آنها از گناه و خطا و نسيان نيز محدود به همين قلمرو بود. گذشته از آن، نحوه نزول وحي بر مسيح نيز متمايز از نزول وحي بر ديگر رسولان الاهي بود؛ زيرا خداوند وحي را بر مسيح به صورت مستقيم و بي‌واسطه نازل مي‌كرد، در حالي كه بر انبيايي همچون موسي از پشت پرده و «من وراء حجاب» و بر پيغمبراني نظير پيامبر اسلام با وساطت جيرئيل فرو مي‌فرستاد. افزون بر همه اينها، خداوند به مسيح همه «بيّنات»  را عطا كرد، در حالي كه به هيچ پيغمبر ديگري چنين عطاي بزرگي را ارزاني ننمود. هر كدام از اين امور پيش‌گفته خود به تنهايي دليل بر اين است كه مسيح بر همه پيامبران ديگر برتري دارد و از همين جا به دست مي‌آيد كه انجيل نيز كامل‌ترين كتاب آسماني مي‌باشد.

نكته ديگر كه نشان‌دهنده برجستگي ويژه مسيح نسبت به ديگر رسولان الاهي است اين است كه مطابق برخي آيات قرآن،  خداوند به آن حضرت با اينكه «ابن مريم» است، سه لقب «مسيح الله، كلمة الله و روح الله» داده است كه احدي از جهانيان و حتي بزرگ‌ترين پيامبران الاهي (ابراهيم و موسي و پيامبر اسلام) را با چنين القابي توصيف نكرده است، بلكه بالاتر از اين، قرآن مسيح را «روح منه» دانسته كه بيانگر اين است كه او با اينكه عبد و بنده خداست ولي برتر از جنس بشر است و از جهاني غير از جهان مادي ماست، به گونه‌اي كه موجودي بيشتر آسماني است تا زميني؛ و به همين دليل است كه پس از مسئله توحيد، دعوت به مسيح و انجيل دومين موضوعي است كه محور دعوت قرآني قرار گرفته است. 

به اعتقاد يوسف حداد، قرآن كه صرفاً تصديق‌كننده تورات و انجيل و مؤيد نصاراست، آشكارا بيانگر اين نكته مهم است كه خداوند در پي نوح و ابراهيم و انبيايي از دودمان آن دو، رسولان ديگري را فرستاد و بعد از آنان عيسي بن مريم را مبعوث نمود و به او انجيل عطا كرد.  اين در حالي است كه قرآن هيچ تصريحي ندارد كه نبي ديگري پس از مسيح آمده باشد و همين امر دليل بر اين است كه مسيح خاتم‌الانبيا و انجيل آخرين كتاب آسماني است.

از نگاه يوسف حداد، يگانه نقش پيامبر اسلام و قرآن تصديق رسالت مسيح و بيان معارف انجيل به زبان عربي است. او براي اثبات اين ادعا، با تمسك به آيه 27 سورة «عنكبوت»، در بياني تناقض‌آميز مدعي است كه پيامبر اسلام از انبياي الاهي و صاحب كتاب نيست، بلكه در غار حرا از راه نوعي وحي الاهي ـ آن هم در عالَم رؤيا ـ به ايمان به تورات و انجيل هدايت گشت و بدين وسيله مأمور به تبليغ مسيح و انجيل گرديد.

يادآوري اين نكته در اينجا ضروري است كه به اعتقاد يوسف حداد تنها انجيل رسمي و پذيرفته شده از سوي نصارا همان انجيل عبراني است كه با خط و حروف عبري و به زبان سرياني نوشته شده است و جيروم، از محققان بزرگ مسيحي در قرن چهارم ميلادي، آن را از نسخه شهر حلب گرفته و به زبان يوناني و لاتيني ترجمه كرده است. اين ترجمه تا اواخر قرن چهارم ميلادي (حدود 300 سال پيش از بعثت پيامبر اسلام) موجود بوده، ولي پس از آن زمان، هم اصل انجيل عبري و هم ترجمه جيروم مفقود گرديده است. به نظر يوسف حداد، مقصود از انجيل عبراني نسخه اصلي انجيل متّي است كه به اعتقاد برخي از انديشمندان مسيحي كامل بوده و ورقة بن نوفل آن را به عربي ترجمه نموده است. به اعتقاد يوسف حداد، مقصود از انجيل مطرح شده در قرآن ـ كه به صورت مفرد آمده ـ نيز همين نسخه اصلي انجيل متي است. يوسف حداد مدعي است كه اناجيل چهارگانه در واقع، چهار روايت از نسخه اصلي انجيل نصراني هستند كه اين چهار انجيل با اينكه در الفاظ با يكديگر اختلاف دارند، ولي به لحاظ معنا با يكديگر هيچ تفاوت معنايي ندارند.

اكنون اين پرسش مطرح مي‌گردد كه آيا براي هيچ فرد عاقلي پذيرش اين مطلب ممكن است كه كتاب كاملي همانند قرآن، از كتابي كه خود يوسف حداد در كامل بودن اصل آن ترديد دارد و از سوي ديگر، همان اصل آنچناني نيز حدود سيصد سال پيش از ولادت ورقة بن نوفل (مترجم انجيل عبراني به زبان عربي) مفقود شده است، گرفته شده باشد؟! اگر حدود سيصد سال پيش از تولد ورقه، انجيل عبراني و ترجمه آن مفقود گرديده است، چگونه ورقه پس از سيصد سال چنين انجيل مفقود شده‌اي را به عربي ترجمه كرده است؟! نكته جالب توجه در اينجا آن است كه اولاً، در اينكه نويسندگان اناجيل چهارگانه ـ و حتي متّي ـ از شاگردان مسيح باشند، اختلاف است؛ زيرا نام آنها نيز دقيقاً مشخص نيست.  ثانياً، تناقضات موجود در اناجيل چهارگانه، اختلاف اناجيل همنوا (متّي، مرقس و لوقا) با انجيل يوحنّا، ناسازگاري برخي از آموزه‌هاي اناجيل با يافته‌هاي مسلم دانش روز و وجود آموزه‌هاي خردستيزي نظير تثليث و تجسد، هر كدام شاهدي بر بشري و غيرالاهي بودن اناجيل و دليلي بر بطلان ادعاهاي يوسف حداد است.

مباني نظري ديدگاه يوسف حداد

ديدگاه يوسف حداد پيرامون قرآن و دين اسلام، برخاسته از مباني نظري ناصوابي است كه او را همانند بسياري از ديگر مستشرقان به ديدگاه‌هاي ويژه‌اي سوق داده است.

لازم به ذكر است كه تفكيك افكار يوسف حداد به انديشه‌هاي اصلي و مباني نظري، نه در آثار خود وي آمده و نه در آثار ديگران. مبناي اين تفكيك و تقسيم براي نگارنده بر اساس تقدّم علّي و تأثيرگذاري برخي از افكار وي بر برخي ديگر از افكار وي بوده است كه انديشه‌هاي متقدم و تأثيرگذار وي به عنوان «مباني نظري» و انديشه‌هاي برآمده از آنها به عنوان «انديشه‌هاي اصلي» وي معرفي شده است. در ذيل، به برخي از مهم‌ترين مباني نظري نظريه يوسف حداد اشاره مي‌شود:

1. قرآن ترجمه و نسخه عربي «الكتاب»

قرآن برخلاف انجيل، وحي مستقيم الاهي و جامع‌ترين كتاب نيست.  به همين دليل، يك مسلمان واقعي نمي‌تواند با تمسك به قرآن و پيامبر اسلام از انجيل و مسيح بي‌نياز گردد؛ زيرا قرآن محور دعوتش را ايمان به خدا و مسيح قرار داده و پيامبر اسلام در اين ميان واسطه‌اي بيش نيست. بنابراين، افزون بر قرآن، انجيل نيز كتاب مسلمانان مي‌باشد.  قرآن كتابي زميني است و نه آسماني، و نشانه زميني بودن آن تحدي با زمينيان است؛ چراكه اگر قرآن كتابي آسماني و بيرون از دسترس آنها بود براي زمينيان قابل فهم نبود تا بتوان آنها را در آوردن همانند آن به مبارزه طلبيد.  قرآن دربردارنده هيچ دعوت جديد و مستقلي نيست.  در قرآن نه وحي جديدي وجود دارد و نه خودْ معجزه است.  بيشتر آيات آن از متشابهات است و راجع به اموري مانند مبدأ، معاد و به ويژه روح، داراي علم اندكي است.  مصدر اين دانش اندك نيز «الكتاب الامام» (تورات) و به صورت خاص «الكتاب المنير» (انجيل) است.  قرآن دين موسي و عيسي را به عنوان دين واحد به عربي تشريع كرده است و هدف آن نيز آموزش تورات و انجيل به عرب‌هاست.  قرآن با اينكه هيچ مطلب اضافه‌اي نسبت به دو كتاب يادشده ندارد، اما در زمان تدوين و جمع‌آوري، موارد متعددي به آن افزوده شده است كه وارد شدن واژه «نصاري» در هفت آيه مدني و افزوده شدن آيات 30- 35 سوره «برائت» از اين نمونه است. 

2. انكار رسالت پيامبر اكرمˆ

پيامبر اكرم نابغه‌اي است كه در خانواده‌اي نصراني رشد نمود و در فاصله زماني 25 تا 40 سالگي (از زمان ازدواج با خديجه تا زمان برانگيخته شدن به پيامبري) تورات و انجيل را از استاد نصراني‌اش ورقة بن نوفل فراگرفت و خود به دين نصراني درآمد. در اين مدتِ 15 ساله، در ماه‌هاي رمضان به همراه استادش ورقه در غار حرا به عبادت و مناجات با خدا مشغول بود و پس از مرگ ورقه به مقام رياست نصارا مكه و حجاز، و پس از فوت بحيرا به رياست نصارا كل جزيرة‌العرب نايل گرديد.

پيامبر اكرم پيش از بعثت نصراني بود و در مدت 20 سال به عنوان تاجري برجسته و بين‌المللي ميان شام و يمن به كار تجارت مشغول بود و بدين ترتيب، با زبان حميري و آرامي كه زبان مردم يمن و شام بود، آشنا گرديد.  آن حضرت پس از بعثت نيز هنگام شك در قرآن، مأمور به مراجعه به اهل كتاب و اساتيد نصراني‌اش بود و اين خود بهترين دليل است بر اينكه خداوند قرآن را معجزه و دليل بر نبوت پيامبر قرار نداده است؛ زيرا شك و ترديد حالتي رواني و دروني است كه با ايمان پيامبر به نبوت خويش و معجزه بودن قرآن سازگاري ندارد. 

نكته شايان توجه در اينجا آن است كه يوسف حداد با اينكه صراحتاً نبوت پيامبر اكرم را انكار نكرده، ولي از مجموع سخنان وي به دست مي‌آيد كه وي همانند بسياري از ديگر مستشرقان پيامبر اكرمˆ را انساني همانند ساير انسان‌ها مي‌داند كه اساساً رسول برگزيده خدا نيست، تا چه رسد به اينكه خاتم‌الانبيا باشد.

3. دين اسلام فاقد دعوت جديد و مستقل

دين اسلام دربردارنده هيچ پيام نو و دعوت جديدي نيست؛ زيرا رسالت پيامبر اسلام در راستاي هدايت عرب‌ها به سوي ايمان به كتاب مقدس و به ديگر سخن، دعوت به دين موسي و عيسي و عمل بر اساس دستورات تورات و انجيل بود و اين همان كاري بود كه نصارا بني‌اسرائيل پيش از عصر پيامبر اسلام انجام مي‌دادند. 

 

بنابراين، با توجه به اينكه معجزه كامل و مطلق نزد مسيح و در انجيل است و قرآن نيز به دين نصرانيت و ايمان به مسيح دعوت مي‌كند، دين نصرانيت خاتم‌الاديان و مسيح خاتم‌الانبيا و انجيل كامل‌ترين و جامع‌ترين كتاب آسماني است. از ‌اين‌رو، براساس نظريه يوسف حداد، نه دين اسلام دين مستقل و نسخ‌كننده اديان پيشين است و نه پيامبر اسلام خاتم‌الانبياست و نه قرآن كامل‌ترين كتاب آسماني است.

 

ادلّه ديدگاه يوسف حداد

 

يوسف حداد با اينكه پيرامون قرآن سخنان متفاوتي را مطرح نموده است؛ اما ادعاي اصلي او در همه آثارش كه به شدت و با تمسك به آيات قرآن آن را پيگيري مي‌كند اين است كه قرآن چيزي جز دعوت به نصرانيت نيست. به همين دليل، او با وجود آثار متعدد ديگري كه در اين زمينه نگاشته است، يك جلد كتاب بزرگ و حجيم را با نام القرآن دعوة نصرانية به همين موضوع اختصاص داده است.

 

يوسف دره حداد در القرآن و الكتاب: بيئة القرآن الكتابية كه مشتمل بر دوازده فصل است، در فصل يازدهم آن براي اثبات نظريه‌اقتباس و نشان دادن مصادر قرآن، به دوازده دسته از آيات قرآني تمسك كرده است كه به گمان وي همه آنها بيانگر اقتباس قرآن از «الكتاب المقدس» است.

 

خلاصه و چكيده آيات دوازده‌گانه مورد ادعاي وي چنين است: مجموعه معارفي را كه خداوند بر همه پيامبران فرستاده، تنها يك «الكتاب» بوده كه هر پيامبري بخشي از آن را فراگرفته است.  به همين دليل، دين اسلام و اديان پيشين به هم پيوسته‌اند  و ايمان به قرآن به تنهايي كافي نيست و در كنار ايمان به قرآن، ايمان به همه انبياي الاهي گذشته و كتاب‌هاي آسماني آنها نيز لازم است.  مطالب قرآن در كتاب‌هاي پيشينيان وجود داشته است  و الكتاب پيش از تدوين قرآن، نزد اهل كتاب بوده و مشركان نسخه آن را نداشتند.  مراد از واژة «الكتاب» در قرآن، تورات است كه خداوند همه آن را به بني‌اسرائيل داده  و بخشي از آن را به پيامبر اسلام.  از آن‌رو كه علماي اهل كتاب معلم پيامبر بودند، پيامبر را همانند فرزندانشان مي‌شناختند  و قرآنْ تصديق‌كننده و تفصيل‌دهنده آموزه‌ها و معارف تورات و انجيل،  و آن دو كتاب پيشوا و الگوي اصلي قرآن است  و طبق دستور قرآن، پيامبر موظف است به رهنمودهاي علماي اهل كتاب اقتدا كرده  و آنها را بر صحت قرآن گواه گيرد، به گونه‌اي كه گواهي آنها حتي براي رفع شك و ترديد خود پيامبر لازم بود.  از ‌اين‌رو، مي‌بايست پيامبر به تورات و انجيل ايمان آورد.  بنابراين، تعاليم قرآن نسخه عربي تورات و انجيل ،  و دين اسلام ادامه اديان پيشين است، اما با توجه به اينكه پيامبر در فضاي فكري و فرهنگي سرزمين حجازِ قرن هفتم ميلادي زندگي مي‌كرده و معارف قرآن را در قالب زبان، ادبيات و فرهنگ عربي آن زمين و زمان بيان نموده است، كتاب او به صورت معجوني از «توحيد و شريعت توراتي، معاد انجيلي، عقايد دين حنيف، رسوبات عقايد مشركان و قوميت‌گرايي عربي» درآمده است.  نتيجه آنكه يوسف حداد از يك سو، «استقلال قرآن» را به عنوان يك متن وحيانيِ نازل شدة مستقيم از جانب خداوند، رد مي‌كند و از سوي ديگر، «استقلال دين اسلام» را به عنوان يك دين كامل الاهي كه تكميل‌كننده اديان گذشته و اصلاح‌كننده تحريفات آنهاست، به زير سؤال مي‌برد.

 

نقد ديدگاه يوسف حداد

 

ديدگاه يوسف حداد داراي ايرادهاي گوناگوني است كه در اينجا به برخي از مهم‌ترين آنها اشاره مي‌گردد:

 

1. ناسازگاري با آيات قرآن

 

اگر بخواهيم بر اساس آيات قرآن به داوري راجع به منشأ قرآن بپردازيم ـ همان‌گونه كه يوسف حداد نيز از همين راه وارد شده است ـ بايد گفت: افزون بر اينكه آيات ادعا شده از سوي وي هيچ دلالت روشني بر نظريه اقتباس ندارند، بسياري از آيات قرآن ـ و حتي صدر و ذيل برخي از آيات مورد استناد وي  ـ به صراحت خداوند را منشأ و نازل‌كننده قرآن، و اين كتاب را وحي الاهي بر پيامبر مي‌دانند و مصدريت غير خدا ـ اعم از تورات و كتاب‌هاي آسماني پيشين و يا غير آن ـ را نفي مي‌كنند.  بنابراين، ديدگاه اقتباس به طور عام و نظريه يوسف حداد به صورت خاص، فاقد مستند قرآني است.

 

2. اشتراك اديان الاهي در اصول و منشأ واحد و الاهي داشتن

 

اشتراك اديان الاهي و كتاب‌هاي آسماني در كلياتي نظير توحيد، نبوت، معاد، عبادت، عدالت، عقلانيت و اخلاق از يك سو، نشانه پايه، مبنا و نسخ‌ناپذير بودن آن معارف است  و از سوي ديگر، نشانه آن است كه همه اديان الاهي و كتاب‌هاي آسماني داراي منشأ واحد و خاستگاه الاهي‌اند، نه اينكه دليل بر اقتباس آنها از يكديگر باشد. خاورشناسان در تشابه برخي از معارف و قصص قرآني با برخي از معارف و قصص عهدَين و ديگر كتب آسماني به جاي آنكه منشأ الاهي را ببينند، نشان نقل و اقتباس و تأثيرپذيري قرآن از ديگر كتب آسماني را مي‌جويند؛ ديدگاهي كه يكي از كم‌ترين لوازم آن اين است كه به غير از نخستين پيامبر الاهي، همه انبياي الاهي ديگر ـ از جمله حضرت موسي و حضرت عيسي ـ كه در اصول معارف وحياني شبيه به نخستين پيامبرند، پيغمبران دروغين و كتاب‌هاي آسماني آنها متوني بشري تلقّي شود و اين نكته‌اي است كه هرگز مستشرقانِ پيرو اديان آسماني به آن تن نخواهند داد.

 

به نظر مي‌رسد نكته‌اي كه از نگاه يوسف حداد مورد غفلت [و يا تغافل] قرار گرفته و دقيقاً استفاده به عكس از آن شده است، به هم‌پيوستگي دين اسلام و اديان آسماني پيشين  و در نتيجه، لزوم ايمان به قرآن و همه كتب آسماني پيشين وفرق نگذاشتن ميان انبياي الاهي  است. آيا چنين چيزي غير از منشأ الاهي و واحد داشتن اديان توحيدي و كتب آسماني، از چيز ديگري خبر مي‌دهد؟! وجود برخي از مطالب مربوط به كتب آسماني انبياي گذشته در قرآن  و آگاهي عالمان آنها از برخي از تعاليم قرآن  و گواه گرفتن قرآن از اهل كتاب بر صحت خودش  و تصديق و تأييد تورات توسط قرآن  نيز همگي دقيقاً در همين راستا قابل تفسير است؛ زيرا هم علماي اهل كتاب بهتر از مشركان و ملحدان الاهي بودن معارف قرآن را تشخيص مي‌دادند و هم به سبب بشارت بعثت پيامبر اكرم و ثبت مشخصات دقيق آن حضرت در كتاب‌هاي آسماني آنان، او را همانند فرزند خويش مي‌شناختند.

 

3. مقصود از واژة «الكتاب» در قرآن

 

يوسف حداد در تبيين و اثبات نظرية خود و همچنين در آثار گوناگونش بر واژة «الكتاب» تأكيد ويژه‌اي دارد، به گونه‌اي كه بخش عظيمي از ديدگاهش بر تفسير ويژه وي از همين واژه مبتني است. توضيح آنكه به اعتقاد وي، قرآن نسخه عربي «الكتاب» است و «الكتاب» همان چيزي است كه نزد «اهل الكتاب» موجود است. به همين دليل، مقصود از واژة «الكتاب» را در آيات قرآن، تورات و انجيل مي‌داند و در نتيجه، قرآن را برگرفته از آن دو و تصديق‌كننده و تفصييل‌دهنده آن دو مي‌شمارد كه پيشواي قرآن و پيش از قرآن نازل شده‌اند و پيامبر اكرم آنها را به عربي برگردانده است.  در پاسخ به سخن يوسف حداد توجه به نكات زير ضروري است:

 

الف. دانشمندان علوم قرآني و برخي از مفسّران قرآن در آغاز تفاسير خويش با بهره‌گيري از آيات قرآن نام‌هاي گوناگوني را با عنوان «اسامي قرآن»، براي اين كتاب بزرگ آسماني شمرده‌اند. برخي از آنها نام‌هاي فراواني ذكر كرده  و گروهي ديگر به تعداد اندكي بسنده نموده‌اند.  يكي از اين نام‌ها عنوان «كتاب» است كه با مشتقاتش 319 بار و به تنهايي 255 بار در قرآن آمده است. اين واژه در آيات قرآن به صورت مشخص و صريح 69 بار به صورت معرفه و نكره، مفرد و جمع، موصوف و مضاف و مضاف‌اليه بر قرآن اطلاق شده است.  31 بار به صورت مضافُ‌ا‌ليهِ واژه «اهل» در قالب «اهل الكتاب» آمده است و در موارد متعددي نيز بر تورات و انجيل اطلاق شده است.

 

ب. واژة «كتاب» مصدر است و معناي اصلي آن گردآوردن و ثبت كردن است كه در زبان رايج به معناي نوشته (معناي اسم مفعولي) مي‌باشد.  در علت نام‌گذاري قرآن به اين نام، ميان مفسّران اختلاف نظر وجود دارد.  به نظر مي‌رسد علت اين نام‌گذاري انسجام دروني و عدم اختلاف واقعي ميان آيات قرآن  و وحدتِ در هدف در راستاي هدايت‌بخشي مردم  است كه از قرآن كتاب واحدي ساخته كه شأنيت آن را دارد كه نوشته شود(ما مِنْ شأنه أنْ يُكتب)؛ همانند «إله» كه به معناي موجودي است كه شأنيت آن را دارد كه پرستيده شود (ما مِنْ شأنه أنْ يُعبد).

 

ج. واژة «كتاب» در آيات قرآن در معاني مختلفي به كار رفته است كه برخي از آنها به قرار زير است:

 

1. كتب آسماني نازل‌شده بر انبياي الاهي: در بسياري از موارد به طور خاص بر كتاب نازل‌شده بر يكي از انبياي الاهي كه مشتمل بر شريعت آن پيامبر بوده، اطلاق گرديده است، مانند قرآن،  تورات،  انجيل  و كتاب حضرت يحيي  و در برخي موارد نيز بر جنس كتاب اطلاق شده كه همه كتاب‌هاي آسماني را دربر مي‌گيرد.

 

2. كتب ثبت حوادث و جزئيات نظام هستي: اين كتاب‌ها نيز بر دو قسمند: يكي، كتاب‌هايي كه مطالب ثبت‌شده در آنها به هيچ وجه تغيير نمي‌كند  و ديگر، كتاب‌هايي كه مطالب آنها قابل تغييرند و قلم محو و اثبات به آنها راه دارد.

 

3. نامه اعمال بندگان: اين بخش از آيات نيز خود به چند دسته تقسيم مي‌شوند: برخي از آيات براي هر فردي  و برخي آيات ديگر براي هر امتي  نامه عمل ويژه‌اي مطرح مي‌كند.

 

4. فرض و واجب و لازم؛

 

5. حجت و برهان؛

 

6. اجل و مدت؛

 

7. مكاتبه مولا با عبدش در راستاي آزاد شدن عبد.

 

د. مقصود برخي از آيات قرآن  مبني بر اينكه قرآن تصديق‌كننده كتاب‌هاي آسماني انبياي گذشته ـ از جمله تورات و انجيل ـ مي‌باشد، اين است كه تمام بشارت‌‌ها و نشانه‏هاي حقانيتي كه در كتب آسماني پيشين آمده بر قرآن و آورنده آن كاملاً منطبق است  و اين بيانگر حقانيت اين كتاب است، به گونه‌اي كه ثابت مي‏كند اين كتاب كاملاً الاهي و آسماني بوده و پيامبر ـ به غير از نقش پيام‌آوري ـ هيچ نقشي در الفاظ و محتواي آن نداشته است. از‌اين‌رو، قرآن به هيچ وجه ـ حتي به صورت اقتباس از كتب انبياي گذشته ـ ساخته و پرداخته پيامبر اكرمˆ و محصول فكر و انديشه او و يا شخص و گروه ديگري نيست. بنابراين، برخلاف نظريه يوسف حداد، اين‌گونه آياتِ قرآن را هرگز نمي‌توان دليل بر عدم تحريف تورات و انجيل دانست‏؛ زيرا اولاً، قرآن مندرجات اين كتب را كه در عصر نزول قرآن وجود داشتند، تصديق نمي‏كند، بلكه نشانه‏هايي كه از پيامبر اكرم و قرآن در اين كتب بوده، مورد تأييد قرار مي‌دهد.  ثانياً، اگر قرآن برگردان عربي تورات و انجيل است، چرا به جاي پيامبر اكرم، اين كار را ورقة بن نوفل كه به ادعاي يوسف حداد، هم استاد پيامبر اكرم و هم عالم به آن دو كتاب و هم مسلط به زبان عربي بود، انجام نداد؟ ثالثاً، اگر ديدگاه اقتباس به‌حق بود و قرآن برگرفته از تورات و انجيل و زاييده انديشه و تجربه‌هاي پيامبر بود، چرا دشمنان كينه‌توزي مانند مشركان مكه و آن دسته از اهل كتاب كه به پيامبر ايمان نياورده بودند و از هيچ توطئه‌اي عليه آن حضرت دريغ نمي‌كردند، به جاي آن همه هزينه‌هاي سنگين، هرگز به صورت جدي  چنين ايراد پيش پا افتاده و ويرانگري را بر قرآن وارد نكردند؟

 

نكته جالب توجهي كه جنبة ديگري از معناي واژة «تصديق» را آشكار مي‌سازد، از آيه 48 سوره مائده«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْه» به دست مي‌آيد كه براي قرآن علاوه بر نقش تصديق، نقش مهيمِن بودن نسبت به كتاب‌هاي آسماني پيشين نيز ذكر مي‌كند. مهيمِن بودن يك چيز نسبت به چيز ديگر بدين معناست كه شيء نخست در حفظ و مراقبت و انواع تصرف، بر شيء دوم هيمنه و تسلط دارد. قرآن نيز نسبت به ساير كتب آسماني چنين حالتي دارد؛ چراكه در اصول اساسي هماهنگ با آنهاست و از آن اصول مراقبت و محافظت مي‌كند و در ارتباط با مسائل فرعيِ موجود در اديان الاهي گذشته، برخي از آنها را نسخ و برخي را تكميل نموده است. بنابراين، آمدن جملة «وَ مُهَيْمِناً عَلَيْه» به دنبال آيه 48 سوره مائده در واقع، متممي است كه آن را توضيح مي‌دهد.

 

اگر اين متمم نبود ممكن بود فردي همچون يوسف حداد برداشت كند كه مقصود از تصديق تورات و انجيل توسط قرآن آن است كه قرآن احكام و شرايع آن دو را بدون هيچ تغيير و نسخي باقي گذاشته است و هم‌اينك نيز همانند عصر حضرت موسي و حضرت عيسي به صورت كامل مورد تأييد قرآن و حجت مي‌باشند. اما همين كه خداوند فرمود: قرآن افزون بر تصديق تورات و انجيل، مهيمِن بر آن دو نيز مي‌باشد، به دست مي‌آيد كه برخلاف نظريه اقتباس و ديدگاه يوسف حداد، مقصود از تصديق تنها اثبات الاهي و آسماني بودن احكام و معارف آن دو كتاب اصيل و واقعي (و نه تورات و انجيل تحريف شده) است،  به گونه‌اي كه خداوند مي‌تواند بر اساس حكمت حكيمانه خويش هرگونه تصرفي را در آنها بنمايد؛ برخي را نسخ و برخي را تكميل نمايد. همان‌گونه كه تصديق تورات توسط انجيل نيز تنها به معناي اثبات الاهي و آسماني بودن تعاليم تورات بود، به گونه‌اي كه حضرت عيسي با اذن الاهي برخي از محرمات موجود در تورات را نسخ و بر بني‌اسرائيل حلال نمود. خداوند اين مسئله را از زبان حضرت عيسي اينچنين حكايت مي‌كند: وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُم‏ (آل عمران: 50).

 

بنابراين، هنگامي كه گفته مي‌شود قرآن تصديق‌كننده تورات و انجيل مي‌باشد بدين معناست كه اولاً، تمام بشارت‌‌ها و نشانه‏هاي حقانيتي كه در آن دو كتاب آمده بر قرآن و آورنده آن كاملاً منطبق است و اين بيانگر حقانيت، الاهي و غيربشري بودن قرآن است و از ‌اين‌رو، حجت را بر پيروان آن دو كتاب ـ و همه پيروان اديان آسماني پيشين ـ تمام مي‌كند. ثانياً، تصديق تورات و انجيل توسط قرآن، تنها حقانيت و الاهي بودن احكام و معارف آن دو كتاب اصيل و واقعي (و نه تورات و انجيل تحريف شده موجود) را اثبات مي‌كند و از‌اين‌رو، با توجه به هيمنه و تسلط قرآن بر آن دو كتاب ـ و همه كتب آسماني گذشته ـ هيچ منافاتي با نسخ برخي از احكام آن دو كتاب و يا تكميل برخي ديگر توسط قرآن ندارد. از همين رو، تصديق تورات و انجيل توسط قرآن برخلاف ديدگاه يوسف حداد، بدين معنا نيست كه تعاليم دو كتاب يادشده همچنان بدون تغيير باقي مانده و حجّيت داشته باشند.  به ديگر سخن، تصديق قرآن نسبت به تورات و انجيل نازل‌شده بر حضرت موسي و مسيح، نه به معناي دعوت به گردن نهادن به احكام موجود در آنها بوده است ـ چراكه اسلام ناسخ شرايع پيشين است ـ كه به معناي اقرار به اصالت داشتن آن دو و انتساب حقيقي آنها به حضرت موسي و مسيح است. به همين دليل، هر مسلماني لازم است به آن دو كتاب آسماني همانند ساير كتب آسماني ديگر ايمان داشته باشد، ولي به لحاظ عملي مطابق دستورات دين اسلام و قرآن عمل نمايد.

 

نتيجه آنكه اگر قرآن تصديق‌كننده تورات و انجيل است، تورات و انجيل نازل شده بر حضرت موسي و مسيح را تصديق مي‌كند نه عهد عتيق و اسفار پنج‌گانه آن و عهد جديد و اناجيل چهارگانه‌اش را؛ چراكه بنا به تصريح و اعتراف بسياري از متفكران يهودي، كتاب‌هاي عهد عتيق موجود و از جمله اسفار پنج‌گانه آن، نه از سوي خداوند بر حضرت موسي نازل گشته است و نه خود آن حضرت بر راويان و مؤلفان كتاب‌هاي عهد عتيق املا كرده است و نه حتي آن حضرت آنها را سفارش به نوشتن چنين كتاب‌هايي نموده است؛ زيرا اين كتاب‌ها در گذر گستره تاريخ و در طول قرون متمادي (قريب نه قرن) پس از رحلت حضرت موسي و از سوي نويسندگان گوناگون كه تاريخ نام بسياري از آنها را فراموش كرده، نوشته شده است. انتساب اسفار پنج‌گانه به حضرت موسي و انتساب ديگر كتب عهد عتيق به صاحبان سنتي و مشهور آنان، به صورت جدي مورد شك و ترديد قرار گرفته است. دادن نسبت‌هاي ناروا به برخي از انبياي الاهي،  ناسازگاري قطعي برخي از آموزه‌هاي آن با برخي از يافته‌هاي مسلم دانش روز، اختلاف در تعداد كتاب‌هاي عهد عتيق، تناقضات موجود در كتب عهد عتيق و روح نژادپرستي و سفاكي حاكم بر تعاليم آن، آشكارا از بشري و جعلي‌بودن و ورود دست تحريف در آنها حكايت مي‌كند.

 

همين سخناني كه درباره عهد عتيق گفته شد، دقيقاً راجع به عهد جديد نيز مطرح است. بنا به تصريح و اعتراف بسياري از انديشمندان مسيحي، كتاب‌هاي عهد جديد و از جمله اناجيل چهار‌گانه آن، نه از سوي خداوند بر حضرت عيسي نازل گشته است و نه خود آن حضرت بر راويان و مؤلفان كتاب‌هاي عهد جديد املا كرده است و نه حتي آن حضرت آنها را سفارش به نوشتن چنين كتاب‌هايي نموده است؛ چراكه انجيلي كه از سوي خداوند بر حضرت عيسي نازل شده بود و مورد تأييد و تأكيد قرآن است يك انجيل بوده ـ نه چندين انجيل ـ و در زمان حيات آن حضرت و حواريين وجود داشته است، در حالي كه اناجيل چهارگانه كنوني كه سنت كليساي مسيحي به طور خاص بر آنها استوار است، افزون بر اختلاف‌هايي كه با هم دارند، اولاً، به اعتراف خود مسيحيان، زمان نگارش آنها به ده‌ها سال پس از عروج مسيح برمي‌گردد كه در قرن دوم ميلادي ـ در فاصله سال‌هاي 150- 200 ميلادي ـ از ميان اناجيل گوناگوني كه از سوي افراد مختلف نوشته شده بود، اين چهار انجيل انتخاب گرديد و رسميت يافت و بقيه را تحريم و از درجه اعتبار ساقط نمودند. ثانياً، نام نويسندگان بشري آنها نيز دقيقاً مشخص نيست. 

 

اكنون سؤال اين است: كه كتابي با چنين سابقه‌اي و با داشتن نويسندگاني آنچناني، چگونه مي‌تواند منبع معتبر و قابل اعتمادي حتي براي بازگو كردن تاريخ زندگي عيسي و تعاليم وي باشد تا چه رسد به اينكه بخواهد پيشواي قرآن و در ميان كتب آسماني به عنوان خاتم‌الكتب و جامع‌ترين كتاب آسماني براي عالم و آدم باشد؟! چنين كتابي حتي اگر كتابي صرفاً تاريخي بود، سابقة آن، صحت و اعتبار آن را زير سؤال مي‌برد تا چه رسد به اينكه ـ بنا به ادعاي مسيحيت و از جمله يوسف حداد ـ مي‌خواهد هدايتگر بشريت تا ابديت باشد!

 

ه‍. يكي از ويژگي‌هايي كه در برخي از آيات قرآن  براي قرآن ذكر شده، اين است كه قرآن را به عنوان تفصيل‌دهنده «الكتاب» معرفي نموده است. يوسف حداد بدون استناد به هيچ دليل علمي معتبري ادعا مي‌كند كه واژه‌هاي «فُصِّلَتْ»، «مُفَصَّلاً» و «تَفصيل» كه به ترتيب در آيات 44 «فصلت: 114»، «انعام» و 37 «يونس» آمده است، به معناي «مُعَرِّبَتْ»، «مُعَرَّباً» و «تَعريب» مي‌باشد و بدين سان، قرآن را نسخه عربي «الكتاب» دانسته است كه پيامبر اسلام نخست تعاليم آن را از علماي نصارا فراگرفته و سپس همان تعاليم را با زبان عربي به عرب‌ها آموخته است.  در پاسخ به يوسف حداد، يادآوري دو نكته در اينجا ضروري مي‌باشد:

 

اولا،ً اين دسته از آيات قرآن بر خلاف نظر يوسف حداد، بيانگر اين است كه همه كتب آسماني و اديان الاهي در اصلِ اصول و مسائل كلي با هم مشتركند و دين واحدي را تشكيل مي‌دهند  و اختلاف آنها در مسائل فرعي و جزئي است كه به تناسب تكامل بشر و زندگي او، هر دين الاهي جديد كامل‌تر از اديان گذشته مي‌‌باشد و به همين سبب، دين اسلام به عنوان دين خاتم كامل‌ترين و جامع‌ترين برنامه را براي سعادت فردي و اجتماعي، و دنيوي و اخروي انسان به ارمغان آورده است. بنابراين، هماهنگي قرآن با برنامه‌انبياي گذشته و كتب آسماني آنها در مسائل اصلي ـ اعم از عقايد ديني و ارزش‌هاي اخلاقي و مانند آن ـ بر خلاف نظر يوسف حداد، نه دليل بر اقتباس، بلكه دليل بر اين است كه اين وحي آسماني، اصيل و بدون ترديد، از سوي پروردگار جهانيان است: وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ.

 

ثانيا،ً آيات يادشده بيانگر اين است كه هر آنچه از مسائل اصلي و اصول كلي كه در كتب آسماني پيشين به صورت اجمال آمده بود، در قرآن به عنوان آخرين كتاب آسماني ـ كه هيمنه و تسلط بر ديگر كتب آسماني دارد  ـ با تفصيل و به صورت كامل‌تر بيان شده است.

 

نتيجه آنكه، همان‌گونه كه تصديق قرآن نسبت به كتب اصيل و واقعيِ پيامبران گذشته اصالت و الاهي بودن قرآن را ثابت مي‌كند و هرگز به معناي اقتباس قرآن از مطالب آنها ـ تا چه رسد به اقتباس از كتاب‌هاي تورات و انجيل تحريف‌شده كنوني ـ نيست، تفصيل دهنده بودن قرآن نسبت به كتب يادشده نيز نه تنها هيچ دلالتي بر نظريه اقتباس و ديدگاه يوسف حداد نمي‌كند، بلكه بعكس، افزون بر هماهنگي ميان كتب آسماني در مسائل اساسي و اصلي، بر جامعيت قرآن و دين اسلام و كامل‌تر بودن آن نسبت به كتب آسماني پيشين و اديان الاهي گذشته دلالت مي‌كند.

 

4. بررسي و نقد جايگاه ورقة بن نوفل در نظريه يوسف حداد

 

يكي از مسائلي كه در نظريه يوسف حداد از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است نقش بسيار برجسته ورقة بن نوفل در پيدايش دين اسلام و قرآن است.  به اعتقاد يوسف حداد، ورقه در آغاز يهودي بود و سپس به آيين نصرانيت درآمد. خديجه با مشورت با پسر عمويش ورقه و با تشويق وي، به همسري پيامبر اكرم درآمد و موافقت ورقه نصراني با اين وصلت و تن دادن خديجة نصراني به چنين ازدواجي، دليل بر اين است كه پيامبر اسلام هنگام ازدواج با خديجه دين نصرانيت را پذيرفته بود، وگرنه ورقه و خديجه به چنين ازدواجي رضايت نمي‌دادند. ورقه پس از پذيرش دين نصرانيت رئيس نصارا مكه گرديد و به ترجمه انجيل نصراني از عبري به عربي همت گماشت. پيامبر اسلام در فاصله زماني 25 تا 40 سالگي (از زمان ازدواج با خديجه تا زمان برانگيخته شدن به پيامبري) معارف انجيل را از ورقه فراگرفت. در اين مدتِ 15 سال در ماه‌هاي رمضان پيامبر اكرم به همراه استادش ورقه در غار حرا به عبادت و مناجات با خدا مشغول بود. 

 

بنابراين، به اعتقاد يوسف حداد، پيامبر پيش از بعثت نصراني بود. آن حضرت پس از بعثت نيز هنگام شك در قرآن مأمور به مراجعه به اهل كتاب و اساتيد نصراني‌اش بود و اين خود اولاً، بهترين دليل است بر اينكه خداوند قرآن را معجزه و دليل بر نبوت پيامبر قرار نداده است؛ زيرا شك و ترديد حالتي رواني و دروني است كه با ايمان پيامبر به نبوت خويش و معجزه بودن قرآن سازگاري ندارد. ثانياً، بيانگر اين است كه قرآن صرفاً دعوت به نصرانيت است و دربردارنده هيچ پيام نو و نبوت جديدي نيست. از همين رو، با مرگ ورقه، پيامبر اسلام به مقام رياست نصارا مكه و حجاز نايل گرديد و طبق حديث عايشه در صحيح بخاري،  براي مدتي بارش وحي از جانب خداوند بر او قطع شد. و اين همه، دليل بر اين است كه نصارا پيش از ظهور اسلام، به سرزمين حجاز هجرت كرده و در مكه رحل اقامت گزيده بودند. 

 

سخنان يوسف حداد راجع به ورقة بن نوفل و تصويري كه او از ورقه ارائه مي‌دهد، داراي ايرادهاي گوناگوني است كه در ذيل، به برخي از آنها اشاره مي‌شود: 

 

الف. اگر قرآن صرفاً دعوت به نصرانيت است و دربردارنده هيچ پيام نو و نبوت جديدي نيست، نبي حقيقي بايد ورقه باشد نه پيامبر كه شاگرد اوست؛ زيرا ورقه بر اساس ادعاي يوسف حداد، هم استاد پيامبر اكرم بوده و هم عالم به نصرانيت و انجيل عبراني و هم مسلط بر زبان عربي، و پيامبر اكرم در اين ميان غير از نقش شاگردي هيچ نقش ديگري را ايفا نمي‌كرده است.

 

ب. اگر قرآن نسخه عربي انجيل است كه ورقه در مدت 15 سال و در حضور پيامبر آن را به عربي ترجمه كرده است، بنابراين، نبايد با مرگ ورقه در نزول وحي تعطيلي و فترتي پيش بيايد؛  چراكه اولاً، ورقه پيش از مرگش انجيل را به طور كامل به عربي ترجمه كرده بود و ثانياً، پس از مرگ استاد و جانشيني يگانه شاگردش به جاي وي، پيامبر به چه كسي مي‌خواهد و يا مي‌تواند مراجعه نمايد؟! اگر پيامبر پيش از فوت استادش همه مطالب برگرفته شده از انجيل استادش را به قومش منتقل كرده باشد بايد براي هميشه ـ و نه به صورت مقطعي ـ وحي قطع گردد و اگر هنگام فوت استادش هنوز برخي از معارف انجيل براي قومش ناگفته مانده باشد نبايد حتي به صورت مقطعي هم وحي قطع گردد.

 

ج. يوسف حداد در استناد به روايت صحيح بخاري مبني بر قطع شدن وحي پس از فوت ورقه، مرتكب چند خطا شده است:

 

اولاً، به صورت گزينشي عمل نموده و تنها قسمت آخر روايت يادشده (ثم لم ينشب ورقة أن توفي، و فتر الوحي)  را آورده است.

 

ثانياً، با تفسير نادرست روايت، آن را شاهد و دليل بر مدعاي خويش گرفته است. توضيح آنكه به اعتقاد يوسف حداد، با اينكه وحي در موارد مختلفي به صورت مقطعي تعطيل مي‌گرديد، اما طولاني‌ترين و سخت‌ترين فترت پيش‌آمده در وحي به مرگ ورقه مربوط مي‌شود تا آنجا كه پيامبر نزديك بود با انداختن خود از بالاترين نقطه كوه حرا، دست به خودكشي بزند كه البته اين كار را نكرد. يوسف حداد ادعا مي‌كند كه اين حديث، هم نشان‌دهنده اين است كه پيامبر اكرم نصراني بوده است و هم اينكه آن حضرت شاگرد ورقه بوده و معارف انجيل را از او فراگرفته است.  در حالي كه روايت بالا بر هيچ‌كدام از مطالب مورد ادعاي يوسف حداد دلالت نمي‌كند؛ زيرا محتواي روايت با توجه به بخش آغازينش كه يوسف حداد آن را ذكر نكرده است، جز اين نيست كه اندك زماني پس از بشارت ورقه به نبوت پيامبر اكرم، ورقه از دنيا رفت و فترتي در وحي پيش آمد و با توجه به اينكه ميان دو جمله پاياني روايت ـ كه اندكي پيش بدان اشاره رفت ـ با «واو عاطفه» فاصله شده است، به لحاظ قواعد ادبيات عرب اين روايت نه بيانگر وجود سببيت ميان قبل و بعد از واو عاطفه است و نه نشان مي‌دهد كه آيا بلافاصله پس از مرگ ورقه فترت در وحي پيش آمد يا اينكه اين حادثه مدت مديدي پس از مرگ ورقه اتفاق افتاد.

 

ثالثاً، افزون بر همه اينها، اصل محتواي روايت نيز مخدوش است و نمي‌توان آن را پذيرفت؛ زيرا بيانگر اين است كه پس از نزول نخستين آيات قرآن بر نبي مكرَم اسلام، آن حضرت بهت‌آسا به منزل آمد و خديجه او را دلداري داد و سپس سراسيمه به همراه خديجه نزد ورقه رفتند و پيامبر با سخنان بشارت‌آميز و آرامش‌بخشِ ورقه يقين پيدا كرد كه به مقام پيامبري خدا مبعوث گرديده است، به گونه‌اي كه گويا پيامبر اكرم در آنچه از طريق فرشته آسماني به او وحي شده است شك داشته  و گمان مي‌برده كه از القائات شيطاني است، اما با گوش دادن به سخنان يك نصراني به وحياني بودن مطالب و برانگيخته شدنش به مقام نبوت يقين پيدا كرده و بدين وسيله، آرامش از دست‌رفته خويش را بازيافته است؛ مطلبي كه افزون بر ادله عقلي، آشكارا با برخي از آيات قرآن و روايات اهل‌بيت پيامبر اكرم نيز ناسازگار است.

 

5. بررسي آيه 94 از سوره يونس

 

راجع به آيه 94 سوره «يونس» كه مي‌فرمايد: فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ، يادآوري برخي نكات ضروري به نظر مي‌رسد:

 

الف. غرض از «مَا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ» با توجه به آيات پيشين همين سوره، معارف مربوط به مبدأ و معاد و قصص انبيا و امت‌هاي آنها از حضرت نوح تا حضرت موسي و داستان فرعون و قومش و اخبار بني‌اسرائيل است كه بر پيامبر اكرم نازل شده است.

 

ب. مقصود از «الكتاب» جنس كتاب است كه همه كتب آسماني را دربر مي‌گيرد و از ‌اين‌رو، شامل تورات و انجيل نيز مي‌شود؛ ولي با توجه به آيه پيش از اين آيه تأكيد بيشتر در اينجا بر تورات و يهوديان است.

 

ج. حرف «إنْ» شرطيه هيچ دلالتي بر وقوع و يا عدم وقوع جمله شرطيه يا جمله جزا نمي‌كند، تنها بر رابطه استلزام ميان آن دو دلالت مي‌نمايد. همان‌گونه كه هرگاه گفته شود «اگر عدد پنج زوج باشد به دو عدد متساوي تقسيم مي‌شود»، اين گزاره نه بر زوج بودن عدد پنج دلالت مي‌كند و نه بر تقسيم آن به دو عدد متساوي؛ تنها بر رابطه استلزام ميان زوج بودن يك عدد و تقسيم آن به دو عدد متساوي، دلالت مي‌نمايد. بر همين اساس، خداوند در آيه 23 سوره «إسراء» راجع به لزوم احترام و نيكي به والدين، خطاب به پيامبر مي‌فرمايد: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ»، با اينكه پيامبر پدرش را پيش از تولد و مادرش را در دوران طفوليت از دست داده بود.

 

افزون بر اين، «إنْ» شرطيه در برخي موارد براي محالات عقلي يا عادي كه به لحاظ عقلي يا عرفي غيرقابل تحققند، به كار برده مي‌شود.  به نظر مي‌رسد در آيه 94 سوره «يونس» نيز مطلب به همين صورت است؛ زيرا اولاً، كشف حقايق براي پيامبر و گرفتن وحي از مقام ربوبي با پيدايش شك در معارف وحياني براي آن حضرت در تعارض آشكار است. ثانياً، اگر پيامبر خود در رسالت و نبوت خويش شك كند، به طريق اَوْلي ديگران نيز در رسالت او شك خواهند نمود و در آن صورت، اساساً ديگر دين و شريعتي باقي نخواهد ماند. 

 

د. فايده اين‌گونه حكم‌ها در موارد مختلف متفاوت است. گاهي براي بيان يك قانون كلي و تأكيد بر آن است؛ مثلاً، در آيه 23 سوره «اسراء» ـ كه بدان اشاره رفت ـ هر چند مخاطب ظاهراً پيامبر است، اما حكم احترام به پدر و مادر به عنوان يك قانون كلي بيان شده است. يا نخستين آيه سوره «طلاق» كه مي‌فرمايد: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ، دليل بر اين نيست كه پيامبر زني را در عمرش طلاق داده، بلكه درصدد بيان يك قانون كلي است.  نيز آيه 65 سوره «زُمَر» كه مي‌فرمايد: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ، هرگز دليل بر اين نيست كه ـ العياذ بالله ـ پيامبر در لحظه‌اي از دوران زندگي‌اش دچار شرك گرديده و خداوند در مقام توبيخ و تهديد آن حضرت برآمده است، بلكه آيه يادشده درصدد بيان بزرگي فوق‌العاده گناه شرك و پيامدهاي جبران‌ناپذير آن مي‌باشد. در آيه 94 سورة «يونس» نيز غرض آن است كه به صورت كنايي نشان دهد ادلّه فراواني بر حجّيت و حقانيت قرآن وجود دارد كه هر كدام به تنهايي براي اثبات آن كفايت مي‌كند و اگر كسي در يكي از آنها شك نمايد مي‌تواند به ادلّه ديگر مراجعه كند. از اين‌رو، وجود قصص قرآن در كتاب‌هاي انبياي گذشته نظير تورات و انجيل يكي ديگر از نشانه‌هاي الاهي و غيربشري بودن قرآن است.

 

بنابراين، هدف آيه يادشده بيان فراواني ادلّه بر حقانيت آموزه‌هاي قرآن است، به گونه‌اي كه عقول انسان‌هاي منصف و غيرمتعصب را وادار به پذيرش قرآن و تسليم در برابر معارف آن مي‌سازد. اين‌گونه سخن گفتن در عرف مردم نيز رايج است. مثلاً، هنگامي كه شخصي در‌صدد اثبات مطلبي است و دليل خود را بر اثبات آن مي‌آورد، براي آن كه به مخاطب بفهماند كه ادلّه بسياري بر اثبات مدعايش دارد، به او مي‌گويد: اگر اين دليل را قبول نداري دليل ديگري نيز بر اثبات اين مطلب وجود دارد. در واقع، با اين كار مي‌خواهد از يك سو، نشان دهد مدعاي او از پشتوانه ادلّه فراواني برخوردار است و از سوي ديگر، درصدد است كه مخاطب را به پذيرش مدعايش و تسليم در برابر آن وادار نمايد. 

 

نتيجه آنكه قرآن با استشهاد به آن دسته از معارف و داستان‌هاي قرآني كه در كتب انبياي پيشين نيز آمده است از يك سو، بر علم علماي يهود به صحت قرآن و صحت نبوت پيامبر اكرم تأكيد مي‌كند و به همين دليل، در مقام توبيخ آن دسته از اهل كتاب برمي‌آيد كه با وجود همه اين نشانه‌ها باز هم به پيامبر اكرم ايمان نياورده‌اند، و از سوي ديگر، اين‌گونه آيات قرآني مايه تثبيت ايمان و تقويت قلبي پيامبر و مسلمانان است، نه اينكه آيه در مقام بيان وقوع شك براي پيامبر باشد.  يكي از شواهد صدق اين سخن رواياتي است كه در ذيل آيه 94 سوره «يونس» آمده، مبني بر اينكه پيامبر پس از نزول اين آيه خطاب به خداوند عرض كرد: «لا أشك و لا أسأل بل أشهد أنه الحق.»

 

6. بررسي آيه 12 سوره احقاف

 

درباره آيه «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسي‏ إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ بُشْري‏ لِلْمُحْسِنِين»(احقاف: 12)، يادآوري نكاتي لازم است:

 

الف. يوسف حداد در موارد متعددي با استناد به همين آيه و آية 17 سورة «هود» ادعا مي‌كند كه «الكتاب» اصل، پيشوا و الگوي قرآن، و قرآن فرع و برگرفته از «الكتاب» و نسخه عربي آن است. بر همين اساس، تهمت زدن به قرآن به عنوان «افك قديم» و «دروغ كهن» يا «افسانه‌هاي پيشينيان» را در واقع تهمت به «الكتاب» تلقّي مي‌كند و از سوي ديگر، شك در قرآن از منظر وي بازگشت به شك در «الكتاب» مي‌كند. سپس يوسف حداد با استناد به آيه 94 سورة «يونس» كه پيش از اين به مفاد آن اشاره گرديد، ادعا مي‌كند مشكل بزرگ پيامبر اكرم اين بود كه گاه‌گاهي آن حضرت در اصل رسالت و نبوتش و يا در صحت و صدق وحي فروآمده بر جانش دچار شك و ترديد مي‌گشت كه مطابق همان آيه، تنها راه برون‌رفت از اين شك ويرانگر و دست‌يابي به اطمينان و آرامش دروني، بازگشت به «الكتاب» و پرسش از دانشمندان «اهل كتاب» بود؛ زيرا با توجه به اينكه دانشمندان اهل كتاب آگاه‌تر از ديگران به معارف «كتاب» بودند، بديهي است هنگامي كه كسي ـ حتي پيامبر اكرمˆ ـ پيرامون «كتاب» دچار شك و ترديد شد، بهترين و مطمئن‌ترين راه براي بيرون آمدن از گرداب شك مراجعه به دانشمندان اهل كتاب است.

 

اين سخن كه شك در قرآن به شك در «الكتاب» مي‌انجامد، با اينكه به خودي خود مي‌تواند سخن درستي باشد، اما برخلاف ديدگاه يوسف حداد اختصاص به تورات و انجيل ندارد؛ زيرا به دليل آنكه همه كتب آسماني ـ و از جمله قرآن ـ منشأ و خاستگاه واحدي دارند و قرآن نيز تصديق‌كننده آنهاست، در واقع، شك در قرآن به شك در همه كتب آسماني گذشته مي‌انجامد.  بنابراين، پذيرش سخن يادشده هيچ ملازمه منطقي با نظريه اقتباس قرآن از «كتاب مقدس» ندارد و نمي‌تواند اثبات كند كه «كتاب مقدس» اصل و الگوي قرآن است و قرآن فرع و ترجمه آزاد «كتاب مقدس» و برگرفته از آن. حقيقت اين است كه قرآن و تورات و انجيل و به صورت كلي همه كتب انبياي الاهي، داراي اصول مشترك و از خاستگاه واحدي برخوردارند و همگي در راستاي هدايت بشر و در قالب يك برنامه جامع و طرح فراگير مستقيماً از سوي حضرت حق فروآمده‌اند بدون اينكه يكي از ديگري اقتباس شده باشد و دست بشري در تأليف آنها نقش داشته باشد. به همين دليل، شك در هركدام و يا انكار هر يك از آنها به شك و يا انكار بقيه مي‌انجامد و قرآن به عنوان آخرين كتاب آسماني دربردارنده كامل‌ترين و جامع‌ترين برنامه براي هدايت انسان است.

 

ب. اين آيه با توجه به آيه ماقبلش(احقاف: 11) و شأن نزول‌هايي كه در برخي از تفاسير  راجع به آن مطرح شده، برخلاف ادعاي يوسف حداد، دليل ديگري است بر حقانيت و صدق قرآن و پاسخي است به كساني كه آن را «إِفْك قَدِيم» و «دروغ كهن»  مي‌دانستند؛  زيرا بيانگر اين است كه تمام بشارت‌‌ها و نشانه‏هاي حقانيتي كه در كتاب بني‌اسرائيل آمده، بر قرآن و آورنده آن كاملاً منطبق است  و اين نشان‌دهنده حقانيت قرآن است، به گونه‌اي كه ثابت مي‏كند اين كتاب كاملاً الاهي و آسماني بوده و به هيچ وجه ـ حتي به صورت اقتباس از كتب انبياي گذشته ـ ساخته و پرداخته پيامبر اكرم و محصول فكر و انديشه او نيست و پيامبر ـ به غير از نقش پيام‌آوري ـ هيچ نقشي در الفاظ و محتواي آن نداشته است.

 

ج. به لحاظ ادبيات عرب، «مِنْ قَبْلِهِ» خبر مقدم است و «كِتابُ مُوسي» مبتداي مؤخر و «إِماماً وَ رَحْمَةً» حال است براي «كِتابُ مُوسي»  و ضمير در «مِنْ قَبْلِهِ» به قرآن برمي‌گردد.  از ‌اين‌رو، معناي آيه چنين مي‌شود: از نشانه‌هاي حقانيت قرآن اين است كه پيش از آن، كتاب موسي در حالي كه پيشواي مردم بود و رحمتي از سوي خدا،  نازل گرديد و از اوصاف پيامبر بعد از خود خبر داد، و اين قرآن نيز كتابي است هماهنگ با نشانه‏هايي كه در تورات آمده و تصديق‌كننده آن است.  و اين خود دليل ديگري بر صدق، الاهي و غيربشري بودن قرآن است كه هرگونه بهانه‌اي را دستِ كم از دست يهوديان بهانه‌گير مي‌گيرد. بنابراين، برخلاف ادعاي يوسف حداد، هرگز از اين آيه استفاده نمي‌شود كه تورات پيشوا و الگوي اصلي قرآن است.

 

در آيات گوناگوني از قرآن  روي اين نكته تأكيد شده است كه قرآن تصديق‌كننده تورات و انجيل و هماهنگ با نشانه‏هايي است كه در اين دو كتاب آسماني درباره پيامبراكرمˆ و كتاب آسماني او آمده است.  به قدري اين نشانه‏ها دقيق و روشن بودند كه به فرموده قرآن، اهل كتاب او را همانند فرزندانشان مي‌شناختند: «الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ».(بقره:146)

 

7. بررسي آيات 89- 90 از سوره انعام

 

در خصوص آيات سوره انعام كه مي‌فرمايد: «أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِين،‏ أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَي اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْري‏ لِلْعالَمِين»‏، لازم است به چند نكته توجه شود:

 

الف. مقصود از « الْكِتاب»، جنس كتاب است و هنگامي كه اين واژه در كلام خداوند به انبيا نسبت داده مي‌شود غرض كتاب‌هايي است كه دربرگيرنده شرايع آسماني و احكام مربوط به آنهاست. مرجع ضمير «هُمْ» در جملة «فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ» نيز 18 پيامبري هستند كه در آيات 83- 86 همين سوره ذكر شده است.  از ‌اين‌رو، اين آيه برخلاف نظريه يوسف حداد، هيچ دلالتي بر اين مطلب نمي‌كند كه پيامبر مي‌بايست به تورات و انجيل ايمان آورد و به رهنمودهاي علماي آنها اقتدا كند.

 

ب. در اينكه مقصود از اقتدا به هدايت انبياي نام‌برده در جملة «فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ» كه خداوند پيامبر اكرم را به آن فرمان داده، چيست، ديدگاه‌هاي گوناگوني ارائه شده است:

 

1. به اعتقاد برخي از مفسّران، مقصود تنها لزوم پيروي پيامبر اكرم از پيامبران گذشته در فضايل معنوي و مكارم اخلاقي است؛ بدين معنا كه آن حضرت در راه تبليغ دين به سنت و سيره آن بزرگواران در آراستگي به اخلاق نيك و شكيبايي در برابر ناملايمات اقتدا نمايد.  توضيح آنكه معمولاً هر يك از انبياي پيشين در وصف يا اوصاف مشخصي برجستگي داشتند. براي مثال، داود و سليمان در شكرگزاري بر نعمت‌هاي الاهي، ايوب در صبر و بردباري در برابر حوادث ناگوار روزگار، يوسف در مرحله نخست زندگي‌اش در صبر و شكيبايي و در مرحله دوم زندگي‌اش در شكر و سپاس‌گزاري، موسي در داشتن شريعت قوي و معجزات آشكار، زكريا و يحيي و عيسي و الياس در زهد، اسماعيل در صدق، و يونس در تضرع؛  اما پيامبر اكرم با اطاعت و پيروي از فرمان الاهي فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ، همه فضايل اخلاقي انبياي گذشته را به تنهايي در خود جمع نمود و به مدال پرافتخار «خُلُق عظيم»  دست يافت و به گفته شاعر:

 

هرچه به خوبان جهان داده‌اند

 

هرچه بنازند بدان دلبران

 

        قِسم تو نيكوتر از آن داده‌اند

 

جمله تو‌را هست زيادت بر آن

 

2. برخي ديگر از مفسّران بر اين باورند كه مقصود آن است كه پيامبر اكرم افزون بر فصيلت‌هاي اخلاقي، لازم است در ايمان به مبدأ و معاد و نفي شرك نيز به انبياي گذشته اقتدا نمايد.  شاهد اين ديدگاه، ظاهر جملة فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ است؛ زيرا بيانگر آن است كه در اموري كه مورد اتفاق و اجماع همه پيامبران پيشين است، مي‌بايست پيامبر اكرم از آنها پيروي نمايد. اصول دين و مكارم اخلاقي نيز مورد اتفاق همه انبياي الاهي است.

 

3. به اعتقاد فخر رازي، مقصود آن است كه پيامبر اكرم و ديگر مسلمانان لازم است افزون بر فصيلت‌هاي اخلاقي و اصول دين، در احكام ـ به استثناي احكامي كه دليلي بر نسخ آنها وجود دارد ـ نيز از پيامبران پيشين و شرايع آنها پيروي نمايند.

 

يادآوري دو نكته در اينجا ضروري است: اولاً، تفسير ارائه شده از فخر رازي مبني بر لزوم پيروي پيامبر اكرم از احكام شرايع انبياي پيشين، نادرست است؛ زيرا با توجه به اينكه شريعت اسلام ناسخ احكام شرايع پيشين است، با برانگيخته شدن پيامبر خاتم و آمدن شريعت اسلام، ديگر هدايتي در شرايع منسوخ‌شده باقي نمي‌ماند تا آن حضرت موظف به پيروي از آنها باشد. بنابراين، پيروي پيامبر اكرم از هدايت انبياي گذشته مي‌بايست در امري غير از شرايع منسوخ شده آنها باشد.‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍  ثانياً، ضرورت پيروي پيامبر اكرم از انبياي پيشين در اصول عقايد و اخلاقيات و برخي احكام نسخ نشده ـ در نظرية فخر رازي ـ‌به معناي اقتباس قرآن از كتب آسماني انبياي گذشته ـ و يا به طور ويژه به معناي اقتباس قرآن از تورات و انجيل و لزوم پيروي پيامبر اكرم از رهنمودهاي علماي يهود و نصارا ـ نيست؛ زيرا يكي از لوازم و پيامدهاي ديدگاه اقتباس انكار نبوت پيامبر اكرم و الاهي بودن قرآن است كه همه مسلمانان و از جمله فخر رازي به شدت با آن مخالفند.

 

4. در اين ميان، مرحوم علامه طباطبائي با ارائه ديدگاه چهارمي، معتقد است كه اگر خداوند به جاي فرمان فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ، خطاب به پيامبرش مي‌فرمود: «فَبِهُمُ اقْتَدِهْ»، معنايش اين بود كه اي پيامبر، از شرايع انبياي پيشين و احكام آنها ـ به استثناي احكامي كه دليلي بر نسخ آنها وجود دارد ـ پيروي كن؛ اما با توجه به نكات سه‌گانه زير كه: اولاً، دين اسلام ناسخ اديان پيشين و كتاب آن (قرآن) مسلط و حجت بر كتاب‌هاي آسماني گذشته است، و ثانياً، در هدايت پيامبر اكرم هيچ واسطه‌اي ميان خداي هدايت‌گر و آن حضرت كه به هدايت الاهي هدايت‌شده است، وجود ندارد، و ثالثاً، هدايتي نيز كه به انبياي پيشين نسبت داده شده ـ به قرينه آيه «ذلِكَ هُدَي اللَّه‏»  ـ به اصطلاح از نوع اسناد تشريفي است،  به دست مي‌آيد كه اساساً معناي «فَبِهُمُ اقْتَدِهْ» چنين است كه اي پيامبر، از هدايت الاهي پيروي كن و به آن اقتدا نما. 

 

به نظر مي‌رسد غرض از لزوم پيروي پيامبر اكرم از هدايت انبياي پيشين، هم در ايمان به مبدأ و معاد و نفي شرك است و هم در فصايل اخلاقي، و اين همان هدايت ويژه الاهي «ذلِكَ هُدَي اللَّه‏» است كه خداوند آن را به پيامبرش ارزاني كرده است (جمع ميان ديدگاه علامه طباطبائي با دو ديدگاه نخست). با اين توضيح كه مقصود از پيروي در ايمان به مبدأ و معاد و نفي شرك، نه تقليد از انبياي گذشته، بلكه ثُبات در اصول يادشده است؛ چراكه اين امور بايد براي همگان ـ تا چه رسد به پيامبر خاتم ـ از راه عقل و برهان به دست آيند نه از راه تقليد. و مقصود از پيروي در فضايل اخلاقي، آراسته شدن آن حضرت به همه فضيلت‌هاي اخلاقي است كه انبياي پيشين در برخي از آنها برجستگي داشتند.

 

بنابراين، آيه مورد بحث بر ادعاي يوسف حداد مبني بر لزوم پيروي پيامبر اكرم از رهنمودهاي علماي اهل كتاب و اقتباس قرآن از «الكتاب»، دلالت ندارد، بلكه بعكس، اين آيه به اتفاق همه مفسّران ـ حتي فخر رازي ـ بر برتري پيامبر اكرم بر انبياي گذشته دلالت مي‌نمايد، به گونه‌اي كه او با ثُبات كامل بر اصول دين، به تنهايي دربردارنده همه كمالات اخلاقي انبياي پيشين است.

 

نتيجه آنكه اقتداي پيامبر اكرم به انبياي الاهي پيشين به معناي تعبد به شريعت آنها و اقتباس از دستورات آنها نيست، و گرنه خداوند به جاي فرمان فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ مي‌بايست خطاب به پيامبرش دستور «فَبِهُمُ اقْتَدِهْ» را صادر مي‌نمود. از ‌اين‌رو، يكي از اسرار نهفته در جمله فوق همين است كه پيامبر خاتم در فضيلت‌هاي اخلاقي و اصول دين ـ و نه در شريعت‌هايي كه شريعت اسلام ناسخ همه آنهاست ـ مأمور به پيروي به معناي پيش‌گفته، از انبياي پيشين است.

 

8. مباني نظري ناصواب و سخنان ناهمگون

 

يك ايراد كلي، بسيار مهم و اساسي كه بر سراسر آثار يوسف حداد سايه سنگيني افكنده و ديدگان او را از ديدن حقيقت محروم ساخته و اضطرابي عجيب بر سخنان او پيرامون پيامبر اسلام و قرآن، حاكم گردانيده و خود و ديگران را به زحمت انداخته است، مباني نظري ناصوابي است كه او همانند بسياري از مستشرقان ديگر پيشاپيش به آن معتقد بوده‌اند؛ مباني‌اي كه پيش از اين به برخي از مهم‌ترين آنها اشاره گرديد. به همين دليل، يوسف حداد بسياري از شواهد مسلم و مورد اتفاق مسلمانان ـ از آيات قرآن و روايات اسلامي گرفته تا شواهد تاريخي ـ را ناديده گرفته و با تمسك به اندك ظهور برخي آيات قرآن و با استناد به برخي روايات ضعيف، به تبيين و دفاع از نظريه خويش پرداخته است. نام‌برده در همين زمينه، هر جا به دليل محكمي از آيات قرآن و اسناد تاريخي كه برخلاف نظريه‌اش بوده، برخورده است، در صورت امكان آن را به معنايي نه خلاف ظاهر، بلكه خلاف واقع تأويل برده و در غير اين صورت، يا آيه مزبور را ـ مثلاً ـ از آيات متشابه دانسته و يا اساساً از جمله آياتي دانسته كه در هنگام تدوين و جمع‌آوري قرآن به قرآن افزوده شده است. و همين امر موجب ناهمگوني و گونه‌اي گسست در نظريه او گرديده است. در اينجا از باب نمونه، به دو مورد از سخنان ناهمگون يوسف حداد راجع به «پيامبر اسلام» و « قرآن» اشاره مي‌شود:

 

الف. دو تبيين متفاوت از وحيِ باواسطه:

 

از منظر يوسف حداد، پيامبر اكرمˆ از بزرگ‌ترين پيامبران الاهي مطرح‌شده در قرآن است؛ اما وحي نازل شده بر او از نظر اهميت، در پايين‌ترين درجه اهميت قرار دارد. توضيح آنكه مطابق آيه 51 سورة «شوري»، وحي نازل‌‌شده بر پيامبران الاهي داراي سه مرتبه است. به اعتقاد يوسف حداد، عالي‌ترين مرتبه آن، كه به صورت بي‌واسطه و بي‌حجاب است، اختصاص به مسيح دارد كه «كلمة‌لله» است و به طور مستقيم خدا را مشاهده و با او ارتباط پيدا كرده است از اين‌رو، وحي او از نوع «كشف» است. در مرتبه دوم، وحي «من وراء حجاب» قرار دارد كه وحي موسوي از اين سنخ است كه به صورت مباشر و رو در رو اما بدون مشاهده و رؤيت، با خداوند سخن مي‌گفت و از همين رو، وحي توراتي از نوع «تكليم» است. در مرتبه سوم و در پايين‌ترين درجة اهميت، وحي محمدي قرار دارد كه از گونه «تنزيل باواسطه» است. 

 

يوسف حداد در تبيين «وحي باواسطه» به دو گونه سخن گفته است: در بسياري از موارد با استناد به برخي آيات قرآن و برخي روايات اسلامي، واسطه را جبرئيل دانسته كه افزون بر اين نام، با نام‌هاي ديگري نظير «روح القدس» و «روح الامين» نيز از او ياد شده است.  مطابق اين تبيين، جبرئيل دست‌كم معاني و محتواي قرآن را مستقيماً از جانب خداوند بر پيامبر اسلام فرو فرستاده است؛ اما الفاظ قرآن ممكن است از ناحيه خدا يا جيرئيل و يا ساخته شخص پيامبر اكرم باشد.  يوسف حداد در همين زمينه مي‌گويد: آن حضرت در غار حرا از راه نوعي وحي الاهي ـ آن هم در عالَم رؤيا ـ به ايمان به تورات و انجيل هدايت گشت و بدين وسيله، مأمور به تبليغ مسيح و انجيل گرديد. 

 

در برخي موارد نيز يوسف حداد بر اساس فضاي فكري خودش به تبيين ديگري از وحيِ باواسطه ـ متفاوت با تبيين پيشين ـ پرداخته و قرآن را نسخه عربي تورات و انجيل دانسته است. توضيح آنكه به اعتقاد وي، تنزيل وحي بر پيامبر بدين معناست كه آموزه‌هاي قرآن برگرفته از تعاليم «الكتاب» و مطابق با آن است و تعاليم «الكتاب» از سوي خدا بر حضرت موسي و مسيح نازل شده است و سپس از مجراي علماي نصارا به پيامبر اسلام منتقل شده است ـ اعم از اينكه پيامبر اكرم خودش آن معارف را به عربي برگردانده باشد يا استادش ورقة بن نوفل اين كار را انجام داده باشد. اكنون با توجه به اينكه پيامبر اكرم تعاليم قرآن را از اساتيد نصراني‌اش فراگرفته است، تعاليم يادشده دست كم با دو واسطه به خداوند مي‌رسد.

 

وجه مشترك دو تبيين بالا اين است كه بنا بر هر دو تبيين، معنا و محتواي قرآنْ الاهي و غيربشري است. تفاوت آن دو نيز در موارد زير است:

 

اولاً، بر اساس تبيين نخست، افزون بر معنا و محتواي قرآن، الفاظ آن نيز مي‌تواند از ناحيه خداوند باشد، گرچه يوسف حداد الاهي بودن الفاظ قرآن را قبول ندارد؛ اما بر اساس تبيين دوم، الفاظ و عبارات قرآن قطعاً بشري و زميني است. معاني قرآن نيز دست‌كم با دو واسطه به خداوند منتهي مي‌شود: معارف برگرفته از عهد جديد با دو واسطه (حضرت مسيح و علماي نصارا) و معارف برگرفته از عهد عتيق و يا كتب تفسيري عهدَين با بيش از دو واسطه.  نتيجه آنكه موضوع اعجاز بياني قرآن در فصاحت و بلاغت تنها بر پايه تبيين نخست ـ و البته آن هم نه بر اساس نظريه يوسف حداد ـ قابل طرح است و اين در حالي است كه يوسف حداد يگانه جنبه اعجاز قرآن را اعجاز بياني مي‌داند!

 

ثانياً، مطابق تبيين نخست، عربي بودن الفاظ قرآن اگر از ناحيه خداوند نباشد يا كار جبرئيل است و يا كار خود پيامبر اكرم؛ اما بر پايه تبيين دوم، عربي بودن الفاظ قرآن يا از ناحيه علماي اهل كتاب نظير ورقة بن نوفل ـ استاد پيامبر اكرم ـ است كه پيش از بعثت پيامبر اسلام تورات و انجيل را به عربي ترجمه كرده بودند و يا كار خود پيامبر اكرمˆ.

 

ثالثاً، مطابق تبيين نخست، حضرت محمدˆ رسول برگزيده خداست، هرچند كه نسبت به حضرت عيسي و حضرت موسي در مرحله پايين‌تري قرار دارد. در نتيجه، قرآن نيز كتابي آسماني خواهد بود، هرچند نسبت به انجيل و تورات در مرتبه نازل‌تري مي‌باشد؛ اما مطابق تبيين دوم، آن حضرت شاگرد مكتب‌رفته و حداكثر انسان نابغة جهان‌ديده و زبان‌دانِ تحصيل‌كرده‌اي است كه معارف قرآن را نزد علماي نصراني فراگرفته و سپس همان معارف را به زبان عربي برگردانده است. آن بخش از قصص قرآني نيز كه در تورات نيست، پيامبر اسلام آنها را از تلمود فراگرفته و در قرآن جاسازي نموده است.  در نتيجه، پيامبر اسلام پيامبري الاهي، و قرآن نيز كتابي آسماني، نخواهد بود؛ زيرا بر اساس اين تبيين، نقش پيامبر اسلام و قرآن صرفاً تصديق رسالت مسيح و بيان معارف انجيل به زبان عربي است. يوسف حداد براي اثبات اين ادعايش با تمسك به آيه 27 سوره «عنكبوت»، مدعي است كه پيامبر اسلام از انبياي الاهي و صاحب كتاب نيست؛ زيرا رسولان الاهي از تبار ابراهيم و اسحاق مي‌باشند، در حالي كه پيامبر اسلام از تبار اسماعيل مي‌باشد. 

 

نكته جالب توجه در اينجا آن است كه يوسف حداد افزون بر اين دو تبيين، تبيين ديگري نيز از نحوه شكل‌گيري قرآن ارائه داده است كه مطابق آن، نه تنها الفاظ قرآن، بلكه محتواي آن نيز ساخته و پرداخته پيامبر اسلام مي‌باشد، به گونه‌اي كه برخلاف دو تبيين پيش‌‌گفته، اساساً منشأ و خاستگاه الاهي قرآن نيز در اين تبيين ناديده انگاشته مي‌شود و از قرآن تبييني كاملاً بشري و پوزيتويستي ارائه شده است.

 

توضيح آنكه يوسف حداد در اين تبيين، مدعي است پيامبر اسلام شخصيتي بود كه عمدتاً از طريق شنيداري و فضاي حاكم بر حجاز و سفرهاي تجاري آن روز، با كتاب مقدس و بيشتر از آن با تفاسير جعلي عهد عتيق و عهد جديد آشنا گرديد؛ اما به لحاظ فرهيختگي و استقلال فكري آن حضرت، با اينكه مدت 15 سال در كنار استاد مسيحي‌اش ورقة بن نوفل ـ مترجم تورات و انجيل به زبان عربي  ـ بود و از طريق او با توحيد انجيلي آشنا گرديد، مسيحي نگشت. و همچنين با اينكه زماني در مكه با توحيد توراتي آشنا بود و تورات را اسوه و الگوي خود قرار داد، با اين همه، يهودي نگرديد و پس از هجرت به مدينه، بر ضد يهوديان آن سامان قيام كرد. به اعتقاد يوسف حداد، پيامبر اسلام با تكيه بر استقلال فكري، نبوغ و پشتوانه علمي‌اش، پس از بعثت پنج دوره‌متفاوت را در مكه و مدينه پشت سر گذاشته است كه به تناسب هر دوره موضعي متفاوت با مواضع پيشين گرفته است. به اعتقاد وي، تعاليم قرآن چيزي جز انعكاس مواضع مختلف آن حضرت در دوره‌هاي يادشده نيست. سير تجربه‌هاي ديني پيامبر اسلام سير صعودي و تكاملي داشت؛ بدين معنا كه هرچه زمان به پيش مي‌رفت پيامبر پيامبرتر و تعاليم او پخته‌تر و كامل‌تر مي‌گشت تا اينكه سرانجام نبي عربي به كمك قرآن و جنگ مسلحانه، براي امت عربي دين و دولتي مستقل به نام «امت اسلام» در زير آسمان پديد آورد كه از جايگاه وسيع و ويژه‌اي برخوردار گرديد. 

 

همان‌گونه كه بيان شد، لازمه چنين تبييني آن است كه قرآن افزون بر الفاظ و عبارت‌ها، در معارف و محتوا نيز محصول تجربه‌هاي پيامبر اسلام و برآمده از تراوشات ذهني ايشان باشد و در نتيجه، پيامبر اكرم، محور، آفريننده و همه‌كاره قرآن باشد. بر اساس اين تبيين، پيامبر اكرم بدون اين كه رسول برگزيده الاهي باشد، انسان انديشمند و نابغه‌اي است كه با تعلّم از اساتيد نصراني‌اش و تأثيرپذيري از فضاي «كتابي» حاكم بر سرزمين حجاز و با بهره‌گيري از نبوغ و تجارب خويش، سرانجام موفق به تأسيس دين مستقل و جديدي به نام «دين و امت اسلام» گرديد. بر پايه همين تبيين است كه يوسف حداد مي‌گويد: كه هيچ اقتباسي ـ به معناي علمي آن ـ در قرآن صورت نگرفته است.

 

نتيجه آنكه از ميان تبيين‌هاي سه‌گانه مزبور، تبيين نخست صبغه الاهي‌اش از بقيه بيشتر است و از سوي ديگر، تبيين سوم نيز صبغه بشري آن از دو تبيين ديگر برجسته‌تر است.

 

ب. تأويلات بي‌دليل يوسف حداد:

 

يوسف حداد براي هماهنگ نشان دادن ديدگاهش با آن دسته از آيات قرآن كه آشكارا مخالف با نظريه‌اش مي‌باشند، بدون استناد به هيچ دليل علمي معتبري، براي برخي از واژه‌هاي قرآني معنايي برخلاف معناي لغوي و اصطلاحي جعل مي‌كند كه در اينجا به سه مورد از آنها اشاره مي‌نماييم:

 

واژة «خاتم» در آيه 40 سوره «احزاب» را ـ با همه صراحتش ـ كه مي‌فرمايد: ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّين‏، از واژه‌هاي متشابه قرآن مي‌شمارد كه به اعتقاد وي، به دليل فقدان شواهد و قرائن، بيانگر معناي روشني نمي‌باشد. سپس با توجه به آن دسته از آيات قرآن كه قرآن را تصديق‌كننده كتب آسماني پيشين معرفي مي‌كند، «خاتم النبيّين» را به معناي «مصدِّق النبيّين» مي‌گيرد و مدعي مي‌شود كه پيامبر اسلام هيچ شأني غير از اين شأن ندارد.

 

در همين زمينه، واژه «مُهيمِن» را كه در آيه 48 سوره «مائده» و در توصيف قرآن آمده است و پيش از اين نيز راجع به آن بحث شد، به معناي «شاهد» گرفته است؛ بدين معنا كه قرآن شأني غير از تصديق كتب آسماني پيشين (تورات و انجيل) و شهادت و گواهي بر صحت و صدق آنها، ندارد.  و اين در حالي است كه هيچ يك از مفسّران آن را اين‌گونه معنا نكرده‌اند.  چنين تفسيري، از مصاديق روشن تفسير به رأي است كه در بسياري از موارد يوسف حداد به راحتي و بدون ارائه هيچ دليل معقول و معتبري به آن دست يازيده است. نكته مورد تأكيد در اينجا مخالفت يوسف حداد با مفسّران قرآن و ارائه معناي جديد براي واژه «مُهيمِن» نيست، بلكه آن است كه معناي مورد ادعاي وي اولاً، با سياق همين آيه و آيات ديگر در تعارض آشكار است و ثانياً، نام‌برده بر ادعاي خود در خرق اجماع مفسّران، هيچ دليل معتبري ارائه نكرده است.

 

نمونه ديگر اين است كه يوسف حداد بدون استناد به هيچ دليل علمي معتبري ادعا مي‌كند كه واژه‌هاي «فُصِّلَتْ»، «مُفَصَّلاً» و «تَفصيل» كه به ترتيب در آيات 44 «فصلت»، 114 «انعام» و 37 «يونس» آمده است ـ و پيش از اين پيرامون آن بحث شد ـ به معناي «مُعَرِّبَتْ»، «مُعَرَّباً» و «تَعريب» مي‌باشد و بدين سان، قرآن را نسخه عربي «الكتاب» دانسته است كه پيامبر اسلام نخست تعاليم آن را از علماي نصارا فراگرفته و سپس همان تعاليم را با زبان عربي به عرب‌ها آموخته است. به اعتقاد وي، آن بخش از قصص قرآني نيز كه در تورات نيست، پيامبر اسلام آنها را از تلمود فراگرفته و در قرآن جاسازي نموده است.

 

9. دفاع نامناسب از مسيحيت

 

همان‌گونه كه پيش از اين گفته شد، يوسف حداد رسالت اصلي پيامبر اكرم را دعوت به نصرانيت معرفي مي‌كند. با اين همه، وي از يك سو، مدعي است كه قرآن به صورت بسيار گذرا در نخستين آيات سوره «روم» عقيده مسيحيت رسمي را مورد تأييد قرار داده است و همه مسيحان كنوني‌جهان نيز اعم از كاتوليك، ارتودوكس و پروتستان در همين دسته قرار مي‌گيرند.  از سوي ديگر، حضرت عيسي‌† را در ميان انبياي الاهي خاتم‌الانبيا، و انجيل را در ميان كتب آسماني جامع‌ترين و آخرين كتاب آسماني مي‌داند كه بر حضرت عيسي نازل شده است. و بر همين اساس، اعتقاد مسيحيت يعقوبي به تثليت و الوهيت مسيح را اعتقادي نادرست مي‌شمارد كه قرآن به شدت به مبارزه با آن برخاسته است.

 

ايراد آشكاري كه در اينجا بر يوسف حداد وارد است آن است كه اگر وي مي‌خواهد از مسيحيت رسمي دفاع كند، مسيحيت رسمي اعتقاد به تثليث و الوهيت مسيح ـ همان اعتقاد نادرست مسيحيت يعقوبي ـ را يكي از آموزه‌هاي اصلي و بنيادين خود مي‌داند و بر همين اساس، اعتقادي به پيامبري حضرت عيسي و خاتم‌الانبيا بودن وي ندارد؛ همان‌گونه كه انجيل را نيز تك كتاب آسماني نازل‌شده بر مسيح، كه دست نوشته بشري است مي‌داند.  و به همين دليل است كه مسيحيان كنوني معتقدند نويسندگان بشريِ اناجيل چهارگانه با الهام از روح‌القدس دست به تأليف اناجيل مزبور زده‌اند.

 

بنابراين، چگونه مي‌توان از يك سو مسيحيت رسمي و آموزه‌هاي آن را مورد تأييد قرآن دانست و از سوي ديگر، اصلي‌ترين و مبنايي‌ترين آموزه آن ـ اعتقاد به تثليث و الوهيت مسيح ـ را آموزه‌اي نادرست و ناسازگار با تعاليم قرآن تلقي نمود؟

 

نتيجه‌گيري

 

با توجه به مجموع سخنان يوسف حداد در آثار گوناگونش پيرامون قرآن كريم، پيامبر اكرمˆ و دين اسلام، با توجه به مباني نظري نظريه وي كه پيش از اين به آنها اشاره گرديد، به دست مي‌آيد كه از منظر وي قرآن كتابي است حداكثر با خاستگاه الاهي، پيامبر اكرمˆ نيز انساني است كه با بهره‌گيري از نبوغ ذاتي خويش و فضاي «كتابيِ» حاكم بر سرزمين حجاز و تعلّم نزد اساتيد نصراني خويش، ديني را عرضه كرده است كه لب و لباب آن تصديق مسيح و دعوت مردم حجاز به دين نصارا است.

 

يوسف حداد براي اثبات اين ادعاي بزرگ، در گستره بسيار وسيع به آيات قرآن استناد جسته است و به همين دليل، كتاب‌هاي مختلف او مالامال از استشهاد به آيات قرآن است و از آن‌رو كه آيات قرآن چنين تفسير مجعولي را برنمي‌تابد، در مواجهه با آيات قرآن برخوردهاي متفاوتي از خود نشان داده است. در همين زمينه، بسياري از واژه‌هاي موجود در قرآن را از متشابهات دانسته است و بر خلافت معناي لغوي و اصطلاحي، از جانب خود براي آنها معنايي مطابق با نظريه‌اش جعل كرده است.  درباره برخي آيات ديگر نيز بر اين باور است كه ميان آنها تناقض وجود دارد. افزون بر اين، در موارد فراواني نيز مدعي است كه واژه‌ها و آياتي به صورت جعلي هنگام تدوين و جمع‌آوري قرآن به قرآن افزوده شده است.

 

مطابق برخي از تدوين‌هايي كه نام‌برده از وحي ارائه كرده است و پيش از اين به آنها اشاره شد، خداوند در فرايند شكل‌گيري قرآن هيچ نقشي را ايفا نمي‌كند و پيامبر نيز فاقد رسالت الاهي است. چنين ديدگاهي راجع به دين اسلام و قرآن، به الاهيات ناواقع‌گرايانه و منهاي خدا مي‌انجامد و سرانجام به اومانيسم و انسان‌مداري ختم مي‌گردد.

 

 

 

منابع

 

ابن‌جوزي، ابوالفرج عبدالرحمن بن علي، زاد المسير في علم التفسير، بيروت: دار الكتاب العربي، 1422 ق.

 

ابوعلي فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفه، 1406 ق.

 

اج. فينلي، در جستجوي حقيقت، ترجمه ط. ميكائيليان، بي‌جا، حيات ابدي، چ چهارم، 1360.

 

احمد عمران، القرآن و المسيحية‌في الميزان، بيروت، الدار الاسلامية، 1995م.

 

آرچيبالد رابرتسون، عيسي اسطوره يا تاريخ،ترجمة حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات وتحقيقات اديان ومذاهب،1378.

 

اسماعيل حقي بروسوي، روح البيان، بيروت، دار الفكر،‌بي‌تا.

 

آلوسي، سيدمحمود، روح المعاني، بيروت، دارالفكر، 1417 ق.

 

بدر الدين زركشي، البرهان في علوم القرآن، بيروت، دار الكتب العلميه، 1408ق ـ 1988م.

 

بغوي، حسين بن مسعود، معالم التنزيل في تفسير القرآن، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1420 ق.

 

توماس، ميشل، كلام مسيحي، ترجمة حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377.

 

ثعلبي نيشابوري، ابواسحاق احمدبن ابراهيم، الكشف و البيان في‌تفسير القرآن، بيروت، دارإحياء التراث العربي، 1422ق.

 

الحداد، يوسف دره، الانجيل في القرآن، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، ط.الثانيه، 1982، ص 425

 

ــــ ، القرآن دعوة نصرانية، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، ط.الثانيه، 1986.

 

ــــ ، القرآن و الكتاب: بيئة القرآن الكتابية، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، ط.الثانيه، 1982 م.

 

ــــ ، مدخل الي الحوار الاسلامي المسيحي، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، ط.الثانيه 1986م.

 

ــــ ، ‌نظم القرآن و الكتاب: إعجاز القرآن، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، 1982م.

 

ــــ ، نظم القرآن و الكتاب: معجزة القرآن، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، بي‌تا.

 

رازي، فخرالدين، مفاتيح الغيب، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1420 ق.

 

زمخشري، محمود، الكشاف، بيروت، دار الكتاب العربي، 1407 ق.

 

سيدمحمود آلوسي، روح المعاني في تقسير القرآن العظيم و السبع المثاني، بيروت، دار الكتب العلمية، 1415 ق.

 

سيوطي، جلال‌الدين، الاتقان في علوم القرآن، بيروت، دار ابن كثير، ط.الثالثه، 1416ه ـ 1996م.

 

ــــ ، الدر المنثور في تفسير المأثور، قم، كتابخانه آيت‌الله مرعشي نجفي، 1404 ق.

 

طبرسي، ابوعلي فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت: دار المعرفه، 1406 ق.

 

طبري، ابو جعفر محمد بن جرير، جامع البيان في تفسير القرآن، بيروت: دار المعرفة، 1412 ق.

 

عبدالرحيم سليماني، «عهد جديد»، تاريخ نگارش و نويسندگان، هفت آسمان، ش 3 و 4، 1378.

 

ــــ ، «نقادي كتاب مقدس»، هفت آسمان، ش 8، 1389.

 

عصاصه، سامي، ‌القرآن ليس دعوة نصرانية، دمشق، دار الوثائق، 2003م.

 

سليماني، عبدالرحيم، عهد جديد، «تاريخ نگارش و نويسندگان»، هفت آسمان، ش 3 و 4، پاييز و زمستان 78، ص 73ـ106.

 

قاسمي، محمدجمال، محاسن التأويل، بيروت، دار الكتب العلمية، 1418 ق.

 

كري ولف، درباره مفهوم انجيل‌ها، ترجمه محمد قاضي، تهران، فرهنگ، بي‌تا.

 

محسن خرازي، بداية المعارف الهية في شرح عقائد الامامية، بيروت، دار الميزان، 1412ه ـ 1992م.

 

محمدباقر حكيم، علوم القرآن، قم، مجمع الفكر الاسلامي، ط.الثالثه، 1417.

 

محمدبن اسماعيل بخاري، صحيح البخاري، بيروت، دار القلم، المجلد الاول، 1407ق ـ 1987م، كتاب بدء الوحي.

 

محمدرضا زيبايي‌نژاد، درآمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت، قم، اشراق، 1375.

 

مصباح، محمدتقي، قرآن شناسي، تحقيق و نگارش محمود رجبي، قم: مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1376.

 

مكارم شيراي، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1366.

 

ملاصدرا(صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازي)، تفسير القرآن الكريم، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، ط.الثانيه، 1419ه ـ 1998م.

 

موريس بوكاي، التوراة و الانجيل والقرآن و العلم، بيروت، دار الكندي، ط.الثانية، 1978م.

 

ــــ ، القرآن و الكتاب: اطوار الدعوة القرآنية، بيروت، منشورات المكتبه البولسيه، ط.الثانيه، 1986.

 

ــــ ، دراسة الكتب المقدسة، بيروت، دار رشا، ص 65- 131.

 

هزي تيسن، الاهيات مسيحي، ترجمه ط. ميكائيليان، بي‌جا، حيات ابدي، بي‌تا.

 

ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه حميد عنايت و ديگران، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چ سوم، 1370.