الميزان و تحليل وحي

سال پنجم، شماره اول، پياپي 12، بهار و تابستان 1393

مصطفي كريمي / استاديار گروه تفسير و علوم قرآن مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني€   karimi@qabas.net

دريافت: 29/3/1393 ـ پذيرش: 11/8/1393

چكيده

وحي‌ به‌منزلة «پيام الهي به پيامبران براي هدايت مردم»، پايه و قوام شرايع الهي و ارزنده‌ترين گوهر آسماني بر دامن زمينيان است و با سرشت‌ و سرنوشت آدمي‌ پيوندي ناگسستني دارد. وحي، به علت كوتاهي دست بشر عادي در نيل به آن، در گيرودار تحليل‌هاي گوناگون و گاه غلط افتاده است. کساني آن را حاصل خلجان ذهني يا نبوغ فكري و نتيجة عواطف شديد و يا تجربة ديني و حاصل رؤياي پيامبر پنداشته‌اند. اين تحليل‌ها نادرست‌اند و پيامدهايي ناپذيرفتني مانند خطاپذير و بشري شدن وحي دارند و با بيان دو طرف ارتباط، يعني خدا و پيامبر ناسازگارند. به جهت نقش بي‌بديل وحي و اهميت تحليل آن از يک‌سو، و جايگاه تفسير گران‌سنگ الميزان از سوي ديگر، اين نوشته، تحليل وحي از نگاه آن تفسير را بررسي مي‌کند. روش گرد‌آوري اطلاعات کتابخانه‌اي و ارزيابي اطلاعات به صورت توصيفي و تحليلي خواهد بود. بررسي ما نشان مي‌دهد كه تفسير الميزان بر خلاف روش تحليل‌هاي ديگر، به سخن مبدأ وحي و گيرندة آن عنايت ويژه داشته است و با استفاده از آيات قرآن و روايات، وحي را سخن حضوري خداوند مي‌داند که به صورت تجلي بر قلب پيامبران، به‌طور مستقيم، از پس حجاب يا با واسطة فرشته نازل شده است.

كليدواژه‌ها: وحي، تحليل‌هاي وحي، سخن حضوري، نزول به تجلي، تجربة ديني، قرآن، الميزان.

مقدمه

انسان به سبب ناتواني خويش از شناخت نيك بختي و دستيابي به آن، همواره نيازمند هدايت الهي است. اين هدايت تنها از طريق نزول وحي بر انسان هاي برگزيده ميسور است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج2، ص 13؛ همو، 1328، ص 80ـ 83). وحي همزاد آدمي، پايه و قوام بعثت پيامبران و مهم ترين و ارزنده ترين گوهر آسماني بر دامن زمينيان است و با سرشت و سرنوشت آدمي پيوندي ناگسستني دارد. هيچ چيز همانند وحي در زندگي انسان مؤثر نيفتاده است و جاي گزيني برايش يافت نمي شود. از اين رو وحي همواره كانون توجه انديشمندان به ويژه دانشوران اديان وحي محور (يهود، مسيحيت و اسلام) و به ويژه انديشوران مسلمان بوده است؛ لكن به رغم اين همه توجه و تلاش علمي براي كشف ماهيت وحي، به علت خارج از حواس بودنش (طباطبائي، بي تا، ج1، ص 87) و كوتاهي دست بشر عادي در نيل به آن و درك حقيقت آن، وحي در گيرودار تحليل هاي گوناگون و گاه غلط افتاده است و كساني با اعتماد به اصول مادي گرايانه، رهاورد پيامبران را حاصل را خلجان ذهني و بيماري صرع (ر.ك. مونتگمري وات، 1344، ص 22؛ ديون يورت، 1335، ص 15؛ فريد وجدي، 1343ق، ج10، ص 712 و713.) و يا نبوغ فكري (مونتگمري وات، 1344، ص290 ؛ حسيني طباطبايي، بي تا، ص 220ـ 219) يا نتيجة عواطف شديد (ر.ك. ديون يورت، 1335، ص 16؛ مونتگمري وات، 1344، ص23، 297و298) ايشان پنداشته اند و ارتباط وحياني پيامبران با خداوند را منكر شده اند. در سده هاي اخير، برخي از انديشمندان مسيحي، براي رهايي از برخي مشكلات كتاب مقدس، وحي را تجربة ديني‏ پيامبران شمرده اند. با تأسف فراوان، بعضي نويسندگان مسلمان و وطني نيز با چشم پوشي از بيان دو طرف اين ارتباط (خدا و پيامبر)، اين تحليل از وحي را پذيرفته و آن را تنها تحليل صحيح معرفي كرده اند (ر.ك. سروش، 1379، ص 3ـ14)، و به تازگي وحي قرآني را گزارش رؤياي محمدي( صلي الله عليه و آله ) اعلام داشته اند (ر.ك. سروش، محمّد( صلي الله عليه و آله ): راوي روياهاي رسولانه كه به صورت سلسله نگارش هايي در سايت خود از ۲۷ رجب ۱۴۳۴ق / ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ آغاز كرده است).

به رغم پژوهش هاي درخور توجهي كه دربارة وحي سامان يافته (كه سعي همگان مشكور باد!) مسئلة حقيقت وحي، هنوز نيازمند بازپژوهي است و مي سزد كه با ياري جستن از آيات و روايات، و با نگاهي نو، جامع و دقيق ، به وحي و به ويژه وحي قرآني توجه دوباره شود. پژوهش پيش رو با اين هدف سامان يافته است و حقيقت وحي را از نگاه تفسير گران سنگ الميزان بررسي مي كند؛ زيرا الميزان افزون بر اينكه در ميان تفاسير از جايگاهي والا برخوردار است، در تحليل وحي نيز به گونه اي شايان توجه از آيات قرآن و روايات بهرة كافي برده است و اين وجه امتياز مهم تحليل الميزان نسبت به تحليل هاي ديگر از حقيقت وحي به شمار مي آيد. يادآور مي شود پژوهش مستقلي كه حقيقت وحي از نگاه الميزان را بررسي كند و ما را از اين پژوهش مستغني سازد يافت نشد؛ گرچه برخي آثار در حوزة وحي شناسي، شماري از مسائل كلي مربوط به وحي را از نگاه الميزان يا علّامه طباطبائي بررسي كرده اند، مانند وحي شناسي در انديشة تفسيري علّامه طباطبائي به قلم محمد علي اردستاني، چاپ شده در مجلة قبسات، بهار 1387، شمارة 47، ص 103 -120.

1. مفهوم وحي

واژة وحي و مشتقات آن كاربردهاي لغوي پرشماري دارند، ازجمله مانند نوشتن، الهام، اشاره (فراهيدي، 1405ق، ج 3، ص1932)، نوشته، كتاب (جوهري، 1404ق، ج 3، ص 2519). رسالت و كلام پنهاني (ابن منظور، 1300ق، ج 15، ص 379)، دربارة ريشة معنايي وحي دو ديدگاه وجود دارد: يكي آن را القاي دانش به ديگري مي داند كه همة كاربرد ها به اين معنا بازمي گردد (ابن فارس، 1411ق، ج 6، ص 93؛ ر.ك. سبحاني، 1412ق، ج 3، ص 124) و ديگري اشارة سريع (راغب اصفهاني، 1416ق، مادة وحي). الميزان ريشة معنايي وحي را يك جا القاي پنهانيِ معنا (طباطبائي، بي تا، ج12، ص 292) و جاي ديگر القاي پنهاني و سريع معنا به نفس مي داند (همان، ج‏14، ص 14). به نظر مي رسد ريشة معنايي وحي انتقال است؛ زيرا در همة كاربردهاي لغوي آن لحاظ شده است. ريشه معنايي وحي همراه با الي كه در قرآن كريم به همين شكل آمده است ـ تنها انتقال پنهاني بدانيم به واقع نزديك تر است؛ زيرا هر انتقال سريعي، پنهاني نيز هست؛ ولي هر انتقال پنهاني اي، سريع نيست. از اين رو، برخي به رغم اينكه وحي را (بدون الي) به معناي مطلق انتقال دانسته اند، ريشة معنايي وحي همراه با حرف الي را انتقال پنهاني به شمار آورده اند (ر.ك. زمخشري، 1372ق، ص 494).

واژة وحي در قرآن به معناي لغوي آن و در كاربردهاي پرشمار آمده كه در همه آن موارد، نوعي انتقال پنهاني معنا لحاظ شده است (طباطبائي، بي تا، ج 12، ص 292)؛ زيرا كاربرد قرآني وحي به صورت فعلي در همة موارد با الي آمده است، جز در آية پنجم سورة زلزال كه با لام همراه است و علّامه آن را به معناي الي مي گيرد (همان، ج20، ص 343). كاربردهاي قرآني وحي عبارت اند از:

1. الهام الهي، مانند الهام به برخي جامداتي همچون زمين (زلزال: 5) (ر.ك. همان، ج6، ص223؛ ج 16، ص 10) و الهام به برخي حيواناتي چون زنبور از طريق غريزة آنها (نحل: 68) (ر.ك. همان، ج2، ص318 و 319) و الهام به مادر حضرت موسي( عليه السلام ) (قصص: 6 و 7) (ر.ك. همان، ج6، ص223؛ ج10، ص149 و 159)؛

2. القاي شيطان جن و انس به دوستان خود (انعام: 112) (ر.ك. همان، ج12، ص292)؛

3. اشارة پنهاني حضرت زكريا به قوم خود (مريم: 10و11) (ر.ك. همان، ج14، ص18 و 25)؛

4. پيام الهي به فرشتگان (انفال: 12)؛

5. فرستادن روح به پيامبر (شوري: 52)؛

6. تأييد عملي پيشوايان الهي (انبياء: 73) (ر.ك. همان، ج6، ص321؛ ج10، ص223)؛

7. وحي اصطلاحي و ارتباط نبوي (نساء: 163).

يادآوري اين نكته ضرورت دارد كه گرچه بررسي كاربردهاي قرآني وحي نشان مي دهد بهره مندي از القاي معناي الهي در هر طبقه اي از موجودات وجود دارد، نمي توان مصاديق اين كاربردها را حقيقتي واحد تصور كرد (ر.ك. بازرگان، بي تا، ص 91ـ93 و 108) يا وجود امر مشترك را از آن استنباط كرد (مطهري، 1378، ج4، ص410) و ويژگي هاي يكي را به مصداق ديگر نيز تعميم داد.

علّامه طباطبائي همانند برخي از انديشمندان مسلمان (ر.ك. مفيد، 1372، ص120ـ121) بر اين باور است كه منظور از وحي در فرهنگ اسلامي آن گاه كه به خدا نسبت داده مي شود، تنها پيام الهي به پيامبران است و كاربردهاي لغوي و قرآني ديگر، حتي آنچه ـ طبق عقيدة شيعه و تأييد آيات و روايات ـ خداوند بر ائمة اهل بيت( عليهم السلام ) به منزلة علوم غيبي القا مي كند، وحي اصطلاحي نيست. وي در اين باره مي گويد:

بنابراين وحي در اصطلاح، ويژة پيامبران است و مي توان آن را چنين تعريف كرد: انتقال حقايق و معارف از جانب خداوند به انسان هاي برگزيده (پيامبران) از راهي غير از طرق عادي معرفت، براي ابلاغ به مردم جهت راهنمايي آنان (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج12، ص292؛ عبده، 1414ق، ص102؛ مصباح ، 1393، ص 74؛ سبحاني، 1412ق، ج 3، ص 128؛ معرفت، 1416ق، ج1، ص51).

موضوع سخن ما در اين نوشته، وحي اصطلاحي است كه ويژة پيامبران الهي است. براين اساس در ادامه، حقيقت وحي به پيامبران را از نگاه الميزان بررسي، و از اين رهگذر تحليل هاي غلط از وحي را نيز نقد مي كنيم. در باور مرحوم علامه، چون وحي دريافت و شعور ويژه در باطن پيامبران است، درك آن براي انسان هاي عادي ميسور نيست (طباطبائي، بي تا، ج2، ص 316) و بايد دست نياز به سوي آيات و روايات دراز كرد تا ويژگي هاي وحي و برخي امور مربوط به آن را به دست آورد و تا اندازه اي حقيقت وحي را روشن ساخت. از اين رو علّامه در تحليل وحي و نقد اقوال ديگر، از آيات و روايت استفاده مي كند و آنها را مخالف صريح كتاب و سنت و سخن پيامبران مي شمارد (ر.ك. همان، ج2، ص 155).

2. حقيقت وحي

به رغم اينكه مرحوم علّامه درك حقيقت وحي را براي انسا ن هاي عادي ميسور نمي داند، ويژگي هايي را از آيات و روايات براي وحي استخراج مي كند كه تحليل درست حقيقت وحي را مي رسانند. در ادامه اين ويژگي ها را برمي رسيم.

1-1-1.2-1. وحي؛ تكليم الهي

مرحوم علّامه در جاي جاي تفسير الميزان اشاره مي كند كه وحي، سخن گفتن و تكليم الهي است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج1، ص 212؛ ج2، ص240 و 336؛ ج3، ص85 و 183؛ ج4، ص 334؛ ج5، ص 215): الوحي التكليم الإلهي لأنبيائه ورسله (همان، ج12، ص292)؛ أن الوحي بمعنى تكليم الله سبحانه لعبده (همان، ج3، ص220)؛ الوحي وهو نوع تكليم إلهي (همان، ج2، ص143؛ ج10، ص 262).

1-1-2.2ـ1ـ1. مفهوم تكليم الهي

واژة تكليم از مادة كلم است و يكي از دو ريشة (ابن فارس، 1411ق، ج 5، ص 131) معنايي آن، سخنِ بيانگر معنا مي باشد (ابن منظور، 1300ق، ج12، ص523؛ و نيز ر.ك. فيومي، 1347، ص 539). كلام در اين كاربرد با عمل وضع در ميان مردم و قرار دادن واژگان براي معاني هنگام استعمال (ر.ك. غروي نائيني، 1409ق، ج2ـ1، ص29؛ صدر، 1406ق، ج 3، ص 119) و در ظرف اجتماع (طباطبائي، بي تا، ج2، ص 315) شكل مي گيرد.

علّامه بر اين باور است كه در فرهنگ قرآني معناي تكليم منحصر به بيان مراد با اصوات مادي نيست، بلكه انتقال مراد با غير الفاظ مادي را نيز دربرمي گيرد (همان، ج13، ص404). از اين رو چنان كه به تفصيل خواهد آمد، در ارتباط وحياني پيامبران با خدا، الفاظ مادي و بهره گيري از گوش و چشم مادي مطرح نيست، و وحي مي تواند با ارائة واقع به پيامبران توسط خداوند صورت بگيرد و نبايد پنداشت كه ارائه واقع به پيامبران با تكليم ناسازگار است. بنابراين بايد وحي به پيامبران را رؤيا شمرد. البته بايد توجه كرد كه در هر تكليمي، دست كم سه امر مطرح است: كلام، انتقال دهندة كلام و گيرندة كلام.

ادله و شواهد متعدد قرآني و روايي دلالت دارند كه وحي، كلام و سخن خدا با پيامبران است. برخي از اين شواهد از اين قرارند:

الف) در آيات پرشماري دربارة وحي، از كلام و مشتقات آن استفاده شده است:

1. برخي آيات وحي به پيامبران را تكليم الهي مي شمارند (بقره: 253)، مانند: وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيما (نساء: 163). اين آيه و آياتي مانند آن، به طور مطلق، سخن گفتن خدا با پيامبران را بيان كرده اند و آية 51 سوره شورا آن اطلاق را چنين تفسير مي كند: و هيچ بشري را نرسد كه خدا با او سخن گويد جز [از راه] وحي يا از فراسوي حجابي يا فرستاده‏اي بفرستد و ]آن فرستاده[ به اذن او هر چه بخواهد وحي كند. آري اوست بلندمرتبة سنجيده‏كار (شوري: 51). جمعي از يهود نزد حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) آمدند و گفتند: اگر تو پيامبري، چرا خدا با تو همانند موسي(عليه السلام) سخن نمي گويد؟ به تو ايمان نمي آوريم، مگر اينكه خدا با تو سخن بگويد (انصاري قرطبي، 1416ق، ج16، ص53). اين آيه نازل شد تا نشان دهد سخن گفتنِ خداوند با انبيا تنها از نوع سخن گفتن از پس حجاب با موسي(عليه السلام) نيست؛ بلكه وحي بي واسطه و با واسطة فرشته نيز سخن گفتن است. بنابراين نبايد إِلاّ وَحْياً را استثناي منقطع گرفت و وحي در آيه را خارج از تكلم الهي شمرد؛ زيرا هرسه قسمِ ياد شده تكلم الهي اند (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج18، ص75ـ76 و طبرسي، 1408ق، ج9، ص57ـ58)؛

2. خداوند از وحيِ نازل شده بر حضرت محمد( صلي الله عليه و آله )، گاه با وحي الهي(انعام: 19؛ يوسف: 3؛ طه: 114) و گاه با كلام الهي ياد مي كند: و بدين گونه قرآن عربي (گويا) به سوي تو وحي كرديم تا [مردم] مكه و كساني را كه پيرامون آن اند هشدار دهي... (شوري: 7)؛ و اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست، پناهش ده تا كلام خدا (قرآن) را بشنود (توبه: 6). از اينكه قرآن در آيات پيشين، خود را وحي معرفي كرده و در اين آية شريفه، كلام الله (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج9، ص155)، استفاده مي شود كه وحي الهي همان كلام الله است؛

3. قرآن كريم از تورات نيز كه وحي خداوندي است با تعبير كلام الله ياد مي كند: آيا طمع داريد كه [اينان] به شما ايمان بياورند با آنكه گروهي از آنان سخنان خدا را مي‏شنيدند، سپس آن را بعد از فهميدنش تحريف مي‏كردند و خودشان هم مي‏دانستند (بقره: 75). در اين آية شريفه مراد از كلام الله، وحي به موسي( عليه السلام ) است كه برخي از عالمان يهود پس از شنيدن، آن را تحريف كردند (همان، ج1، ص214).

ب) قرآن كريم وحي را قول خداوند مي خواند (ر.ك. حاقه: 40؛ تكوير: 19): ما به راستي بر تو گفتاري سنگين مي افكنيم (مزمل: 6). علّامه طباطبائي مراد از قول را قرآن مي داند كه به اعتبار دشواري درك حقايقِ آن و سختي امتثال فرمان هايش، قولِ ثقيل خوانده شده است (طباطبائي، بي تا، ج20، ص 62). آياتي از قرآن نيز از وحي به كلام و كلمه ياد مي كنند (مانند: تحريم: 12؛ ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج 19، ص 345). مراد از كلمات را وحي الهي فرود آمده بر پيامبران مي شمارد (شوري: 24). به باور علّامه در اين آية شريفه مراد از كلمات، وحي الهي به پيامبران است كه خداوند آن را پايدار مي سازد (طباطبائي، بي تا، ج 18، ص 50)؛

ج) در روايات پرشماري نيز اشاره شده كه وحي و قرآن، كلام الهي است. علي بن سالم از پدرش نقل كرده است كه از امام صادق(عليه السلام) دربارة قرآن كريم پرسيدم، حضرت فرمود:

كلام الله وقول الله وكتاب الله ووحي الله (مجلسي، 1403ق، ج92، ص116).

الميزان از امام رضا( عليه السلام ) نقل مي كند كه ايشان تورات، انجيل و زبور را كلام الهي مي خوانند (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج14، ص256).

بنابراين همچون اغلب قرآن پژوهان و متكلمان مسلمان، علّامه نيز وحي را كلام الهي مي داند و معتقد است كه انكار سخن گفتن خداوند با انسان ها (ر.ك. شهرستاني، 1981م، ج1، ص80) به معناي انكار وحي، و ناسازگار با اصول و مباني اديان آسماني است.

2-1-2. چگونگي كلام و تكليم الهي

كيفيت كلام و تكليم خداوند از كهن ترين مسائل مطرح در اديان آسماني است. با فتوحات مسلمانان در پايان قرن نخست و آغاز سدة دوم هجري و در نتيجة ورود مسائل جديد و افكار ملل ديگر به جامعة اسلامي، بحث از كلام الهي به صورت جدي در گرفت و اين مسئله مطرح شد كه آيا كلام الهي، فعلي از افعال خدا، و حادث است و يا صفتي از صفات خداوند، و قديم است؟

كساني حقيقتِ سخن الهي را حروف و اصوات منظمي دانستند كه خداوند در هوا يا محلي مي آفريند. اين حروف و اصوات، نشانة حقايق و معارف موجود در لوح محفوظ اند و بر معناي موردنظر خداوند دلالت دارند (ر.ك. قوشجي، بي تا، ص 316؛ حلي، 1405ق، ص208؛ لاهيجي، بي تا، ص555)؛ و سرّ تفاوت سخن خداوند با سخنان ديگر در اين است كه خداوند آن را بي واسطه مي آفريند (ر.ك. قاضي عبدالجبار، بي تا، ج7، ص60). چنان كه به تفصيل خواهد آمد، حضوري بودن دريافت وحي و ناتواني ديگران از شنيدن وحي به رغم سلامت حواس آنها، و عدم تفاوت حواس پيامبران با ايشان، شاهد نادرستي اين تحليل از كلام خداست.

حنابله و ابن تيميه تكلم را از صفات ذات مي دانستند و معتقد بودند اصوات و حروفْ قائم به ذات خداوند، و همانند صفاتِ علم و قدرت، قديم اند (ر.ك. ايجي، 1325ق، ص293). اين عقيده بر پاية نااستوارِ باور به قديم بودن كلام الهي بنا نهاده شده است (ر.ك. فخر رازي، 1411ق، ج27، ص188)، و نخستين لازمه اش اين است كه ذات خداوند از اصوات و حروف تركيب يافته باشد كه نادرست است.

اشاعره معتقدند سخن خداوند نه اصوات و حروف، بلكه كلام نفسي است. كلام نفسي، معنا و حقيقتي است از صفات ذات الهي، و غير از علم، اراده و كراهت است. هنگام سخن گفتن خدا با پيامبران، آن معنا و حقيقت از طريق الفاظ به ايشان منتقل مي شود (ر.ك. تفتازاني، 1409ق، ج 4، ص 144؛ شهرستاني، 1981م، ج 1، ص 95؛ همو، بي تا؛ رازي، 1341ق، ص 150-152). بنابراين كلام خداوند قديم و صفتي قائم به ذات است (ر.ك. ايجي، 1325ق، ج 8، ص 93و94؛ شهرستاني، 1981م، ج 1، ص 95). اين سخن ادعايي بي دليل است و ديگر گروه هاي فكري اسلامي، اين ديدگاه را دربارة كلام الهي نپذيرفته اند (تفتازاني، 1409ق، ج 4، ص 144). اشكال اين ديدگاه در آن است كه:

اولاً براي تكلم، غير از علم و اراده به چيز ديگري نياز نيست و كلام ملفوظ الهي از علم خداوند سرچشمه مي گيرد؛ چنان كه خداوند دربارة قرآن كريم مي فرمايد: أَنَّمَا أُنزِلِ بِعِلْمِ اللّهِ (هود: 13و14)؛

ثانياً تكلم، حادث و از صفات فعل است. آيات مربوط به تكلم الهي نيز بر زماني بودن كلام خداوند دلالت دارند: و چون موسي به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت (اعراف: 143).

امام علي(عليه السلام) دربارة كيفيت سخن خدا مي فرمايد: سخن خداي سبحان به كاري است كه ايجاد كرده است كه پيش از اين نبوده است. اگر قديم باشد، خداي دوم خواهد بود (نهج البلاغه، خطبة 186).

در جلد 92 بحارالانوار در باب انّ القرآنَ مخلوقٌ چندين روايت دال بر مخلوق و حادث بودن قرآن آمده است. از جمله امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد: همانا كلام خداوندي حادث است نه ازلي؛ زيرا خداوند بود، ولي متكلم نبود (مجلسي، 1403ق، ج4، ص71). علّامه طباطبائي از امام رضا( عليه السلام ) چنين روايت آورده است:

معاذ اللَّه از اينكه خدا شبيه به خلق خود شود، و يا مثل خلقش تكلم كند. خداى سبحان همان طور كه به هيچ چيز شبيه نيست، سخن گفتن خدا با مخلوق خود همانند سخن گفتن مخلوقى با مخلوق ديگر نيست، بلكه سخن گفتن خدا تنها به اين است كه سخن را ايجاد كند (طبرسي، 1304ق، ج2، ص184).

وي در پايان آورده است اخبارى كه در اين معنا از اهل بيت( عليهم السلام ) رسيده، بسيار فراوان اند، و طبق كتاب و سنت، كلام خدا صفت فعل است، نه صفت ذات (طباطبائي، بي تا، ج‏2، ص324و325). بنابراين از نگاه علّامه طباطبائي وحي كلام خداوند است. از اين رو چنان كه در ادامه خواهد آمد، هر تحليلي كه وحي را كلام الهي نداند، ناصحيح است.

2ـ2. حضوري بودن ارتباط وحياني

مسئلة ديگري كه به روشن شدن حقيقت وحي كمك مي كند اين است كه مشخص شود ارتباط وحياني و سخن گفتن خداوند با پيامبران، حضوري و غير مادي است يا مادي؟ علّامه طباطبائي اين ارتباط را غيرمادي و حضوري مي داند. ايشان در اين باره گويد: وحي شعور و درك ويژه[اي] است در باطن پيامبران (همان، ج2، ص159). ادله و شواهد نيز دلالت دارند كه ارتباط وحياني، باطني و غيرمادي است.

2ـ2ـ1. ادلة حضوري بودن وحي

خداوند در آية 51 سورة شورا، مي فرمايد: وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ. علّامه طباطبائي معتقد است كه فقرة پاياني اين آية شريفه إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ تعليل براي مضمون آيه است و دلالت دارد كه خداوند، بلند مرتبه تر از آن است كه كلامش با به كارگيري ابزار مادي باشد (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج18، ص75). چنان كه گذشت، از اين آية شريفه استفاده مي شود كه قسمي از وحي توسط فرشته و قسمي ديگر نيز از پس حجاب است. شايد غير مادي و حضوري بودن اين دو قسم وحي، كمي درخور تأمل به نظر آيد؛ لكن آياتي از قرآن دلالت دارند كه حتي آن دو قسم نيز حضوري اند.

وحي با واسطة فرشته، غيرمادي است؛ زيرا اين ارتباطْ روحاني، و به تعبير ابن سينا تأثير نفساني در نفس است (ابن سينا، 1989م، ص 223). قرآن تصريح مي كند كه فرشته وحي را بر قلب پيامبر مي رساند (و نيز ر.ك. بقره: 97): و راستي كه اين [قرآن] وحي پروردگار جهانيان است. روح الامين آن را بر دلت نازل كرد (شعراء: 192ـ194). از اينكه عَلَي قَلْبِكَ گفته شده، نه عليك كه همة اعضاي حضرت را دربرمي گيرد، برمي آيد كه جبرئيل وحي را بدون دخالت حواس بر قلب فرود مي آورده است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج15، ص345). حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) نيز مي فرمايد: إنَّ الروحَ القُدُس نَفَثَ فِي رَوعِي (كليني، 1388ق، ج 2، ص 74، ح 2)؛ همانا روح القدس در جان من دميد.

در روايات آمده است كه گاهي فرشتة وحي با پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) تكلم مي كرده است: وَأحْياناً يَتَمَثَّلُ لِي المَلَكُ رَجُلاً فَيُكَلِّمُني (مجلسي، 1403ق، ج18، ص260، ح12). اين روايات با آيات و روايات پيشين منافات ندارند؛ زيرا فرشتة وحي با برقراري ارتباط روحي با پيامبر، وحي را به قلب او مي رساند (ر.ك. صدرالمتألهين، 1366، ج7، ص115). حضرت فرشتة وحي را مي ديد و صداي او را مي شنيد، اما نه با چشم و گوش مادي (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج 14، ص 138، 139). بنا بر يك احتمال (طوسي، بي تا، ج9، ص424)، آيات ذيل، از ديده شدن فرشته توسط پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به مشاهدة قلبي تعبير مي كنند:

مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَي أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَي وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَي عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَي (نجم: 10ـ13).

قسم ديگر وحي، يعني وحي از پس حجاب نيز ارتباطي حضوري و غيرمادي است. مثلاً حضرت موسي(عليه السلام) در وادي طور، گرچه ندايي از درخت شنيد، چنان نبوده كه درخت سخن بگويد؛ زيرا حضرت موسي(عليه السلام) وحي را از همة جهات مي شنيد (جوادي آملي، 1378، ج1، ص 51). پس در حقيقت، كلامْ قائم به آن درخت نبوده (مانند قيام كلام به متكلم در ما انسان ها). بلكه تنها خداوند از وراي حجاب درخت با حضرت موسي(عليه السلام) سخن گفته است؛ البته حجابي كه با احاطة الهي بر همه چيز منافات نداشته باشد (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج16، ص44). به همين جهت، آيات ديگر از سخن گفتن خدا با حضرت موسي(عليه السلام) در اين واقعه به وحي و سخن رمز تعبير مي كنند: و از جانب راست طور او [موسي] را ندا داديم و در حالي كه با وي راز گفتيم، او را به خود نزديك ساختيم (مريم: 52).

چنان كه از برخي روايات استفاده مي شود، ممكن بوده است كه پيامبر در مواردي براي آمادگي جهت دريافت وحي، صدايي را بشنود. حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) در پاسخ به پرسش عبدالله بن عمر از كيفيت نزول مي فرمايد: صدايي پي در پي مي شنوم، سپس بي درنگ ساكت مي شوم (سيوطي، بي تا، ج1، ص160).

صلاصل، جمع صلصله به معناي صداهاي پي در پي است كه حضرت مي شنيد تا براي دريافت وحي آماده شود (همان؛ معرفت، 1416ق، ج1، ص67). به همين جهت، حضرت پس از شنيدن صدا بي درنگ ساكت مي شد؛ چنان كه مي فرمايد: أَََسْكُتُ عِنْدَ ذلِكَ.

روايات نيز به عدم شباهت تكلم الهي به تكلم بشري اشاره د ارند. در روايتي آمده است فردي با اشاره به زبان خود از امام رضا(عليه السلام) پرسيد: آيا خدا با اين زبان سخن مي گويد؟ حضرت در پاسخ فرمود: خداوند منزه است از آنچه تو مي گويي و پناه بر خدا از اينكه همانند آفريده هاي خود باشد يا مانند آنان تكلم كند (مجلسي، 1403ق، ج4، ص152).

همچنين در روايات آمده است كه هنگام دريافت وحي پرده از جلوي چشمان پيامبران كنار زده مي شود، و ايشان وحي را مي يابند. امام صادق(عليه السلام) در بيان چگونگي پي بردن انبيا به نبوت خود مي فرمايد: كُشِفَ عَنها الغِطاءُ (همان، ج 11، ص 56).

بنابراين تكليم الهي، حضوري و افاضه اي از سوي خداست و پيامبر با گوش دل آن را مي شنود. البته چنان كه گذشت، به رغم منزه بودن خداوند از اوصاف بشري، كلامش آثار سخن بشري در انتقال مراد الهي را داراست.

2-2-2. شواهد حضوري بودن وحي

علّامه طباطبائي شواهد متعددي را در تأييد حضوري و غيرمادي بودن وحي الهي مي آورد:

1. پيامبران در گرفتن وحي هيچ گاه دچار ترديد نمي شدند. اين نشان مي دهد كه ارتباط وحياني حضوري بوده است و حواس در آن نقش نداشته اند؛ چون تنها در ارتباط حضوري است كه شك راه ندارد. مثلاً حضرت موسي(عليه السلام) وقتي كلامي از درخت شنيد، در وحي بودن آن شكي نكرد و چيزي نپرسيد. پس اين ارتباط حضوري بوده است؛ وگرنه با صرف شنيدن چند لفظ، نمي تواتن معناي آن الفاظ را به خدا نسبت داد (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج8، ص244). امام صادق(عليه السلام) در پاسخ زراره كه پرسيد چگونه پيامبران بيم نداشتند كه آنچه بر آنان وحي مي شود، القائات شيطاني باشد، فرمود: به درستي كه خداوند وقتي بنده اي را براي رسالت مي گزيند، اطمينان و وقار خود را بر او فرود مي آورد. در نتيجه آنچه از سوي خداي متعال بر او فرود مي آيد، همانند چيزي است كه آن را مي بيند (مجلسي، 1403ق، ج18، ص262).

طبق اين روايت، هر نقلي كه به پيامبران شك يا خطا در وحي نسبت دهد، ساختگي است؛ مانند داستان جعلي ورقة بن نوفل (ر.ك. طبري، 1420ق، ج12، ص644-645؛ نيشابوري، بي تا، ج1، ص 188 ـ 189؛ معرفت، 1416ق، ج1، ص78-82) دربارة حضرت محمد(صلي الله عليه و آله). همچنين ديدگاهي كه ضرورت ارائة معجزه به دست جبرئيل براي پيامبر را مطرح مي كند (فخررازي، 1411ق، ج27، ص189)، صحيح نيست؛

2. شاهد ديگر بر حضوري بودن وحي اين است كه غير از پيامبر، افراد ديگر وحي را نمي شنيدند؛ مگر بهر ه مندان از اذن الهي، مانند حضرت علي(عليه السلام) كه از درجة بالاي كمال انساني برخوردار بود (ر.ك. نهج البلاغه، خطبة 190)، و يا هفتاد نفر از بني اسرائيل كه خداوند بنا به مصلحتي خواست وحي الهي را بشنوند (ر.ك. حويزي، 1373، ج2، ص 62). قرآن كريم در اين باره مي فرمايد: و موسي از ميان قوم خود هفتاد مرد براي ميعاد ما برگزيد (اعراف: 155). اگر ارتباط وحياني، حصولي و مادي بود و پيامبران‰ در اين ارتباط حواس ظاهري خود را به استخدام مي گرفتند، نيازي به اذن نبود و ديگران نيز كه حواس سالم داشتند، خود مي توانستند وحي را بشنوند. نمي توان گفت خدا هنگام وحي حواس ديگران را از كار مي اندازد تا نتوانند وحي را بشنوند؛ زيرا اين كار به معناي از بين بردن بنيان تصديق علمي و اطمينان به يافته هاي انساني است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج15، ص347).

يادآور مي شود كه بنابر ظاهر برخي از آيات قرآن، وحي از سنخ الفاظ است و در تابلوهايي پاك به وسيلة فرشتة وحي بر پيامبر اكرم( عليه السلام ) خوانده مي شود (بينه: 2). مانند: فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ (عبس: 11-16) و بعضي آيات دلالت دارند كه وحي از سنخ امور شنيدني است: فَإِذ (قيامت: 18) پس هر گاه آن را خوانديم، از خواندن آن پيروي كن. با اين همه با توجه به آيات مربوط به نزول وحي بر قلب و ديگر شواهد حضوري بودن دريافت وحي، مي توان گفت در آيات مزبور مراد صداي مادي و يا تابلوهاي مادي و قابل دريافت با حواس نيست؛ زيرا نزول صوت و تابلو مادي بر قلب معنا ندارد. بنابراين پيامبران وحي را با چشم دل و گوش جان دريافت مي كنند (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج15، ص317؛ فخر رازي، 1411ق، ج1، ص95). قرآن كريم نيز در مواردي از ديدن با بصر، ديدن غير مادي و قلبي و شهودي را اراده كرده است: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ (نجم: 17). علّامه در تفسير اين آية شريفه مي فرمايد: مراد ديدن با قلب است، نه با چشم جوارحي (طباطبائي، بي تا، ج 19، ص 32).

بنابراين تكليم الهي با پيامبران كاملاً حضوري است و امور مادي در آن هيچ دخالتي ندارند (همان، ج8، ص243). لذا هر تحليلي كه به خطا در وحي اشاره كند، ناصواب است. گفتني است كه معرفتِ حاصل از وحي، حصولي است؛ زيرا وحي از امور ماوراي خود حكايت مي كند و واسطة آگاهي صاحب وحي به آن امور است (ر.ك. مصباح، 1408ق، ص 26 و 27).

2ـ3. وحي، امر متعينِ نازل شده

ويژگي ديگر وحي كه در قرآن و روايات آمده و به تحليل درست وحي و نيز نقد ديدگاه هاي ديگر كمك مي كند، نازل شدن آن و تعين پيشين آن است. از سخنان مرحوم علّامه كه برگرفته از آيات قرآن است، استفاده مي شود كه اولاً وحي به پيامبران، از سوي خداست و ثانياً اين نزول به صورت تجلي امر متعين و مشخص شدة پيشين است.

2ـ3ـ1. نازل شدن وحي

الميزان به آيات متعدد استناد مي كند كه وحيِ فرود آمده، از سوي خداست (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج2، ص49؛ ج14، ص201) كه از آن جمله اند آيات زير (ر.ك. همان، ج7، ص219؛ ج7، ص305؛ ج16، ص2 و 273؛ ج18، ص143):

بگوييد ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل آمده و به آنچه به موسي و عيسي داده شده و به آنچه به همة پيامبران از سوي پروردگارشان داده شده ايمان آورده‏ايم (بقره: 136)؛

در حقيقت ما قرآن را بر تو فرو فرستاديم (انبياء: 23؛ نيز در اين باره ر.ك. بقره: 176؛ يوسف: 3؛ حجر: 87؛ اسراء: 105).

چنان كه گذشت در مواردي وحي را فرشته بر پيامبران نازل مي كند: بگو كسي كه دشمن جبرئيل است [در واقع دشمن خداست] چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلبت نازل كرده است (بقره: 97). افزون بر اين آيات، مرحوم علّامه در تفسير الميزان التاليات را در آية شريفة فَالتَّالِيَاتِ ذِكْرًا (صافات: 3) به فرشتگاني تفسير كرده است كه وحي را براي پيامبران مي خوانند (طباطبائي، بي تا، ج17، ص121). همچنين از آية شريفة وَ النَّاشِراتِ نَشْراً استفاده مي كند كه فرشتگان تابلوهايي را كه وحي خدا به پيامبران در آن نوشته شده است، نشر مي دهند. همچنين در بيان مراد الهي از آية فَالْمُلْقِياتِ ذِكْراً عُذْراً أَوْ نُذْراً آورده است فرشتگاني قرآن را براي پيامبر اسلام( صلي الله عليه و آله ) و مطلق وحي را براي پيامبران مي خوانند (همان، ج20، ص146). همچنين علّامه در آيات إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏ (نجم: 5-6) فاعل عَلَّمَهُ را جبرئيل مي داند كه وحي را به پيامبر( صلي الله عليه و آله ) مي رساند (طباطبائي، بي تا، ج‏19، ص 27-28).

2-3-2. وحي تجلي امر متعين

آيات پرشمار قرآن كريم دلالت دارند كه قرآن به منزلة نمونه اي از وحي الهي نازل شده به پيامبران، از پيش مشخص بوده است (همان، ج3، ص53). اين آيات اشاره دارند كه قرآن كريم نسخة نازل شده از قرآنِ موجود در ام الكتاب است (همان، ج18، ص85)، إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (زخرف: 4)؛ آيه اي ديگر اشاره دارد كه قرآن نازل شده در كتاب مكنون موجود است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج19، ص137ـ138): إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (واقعة: 80)؛ نيز آمده است كه قرآن در لوح محفوظ بوده است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج20، ص254): بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ (بروج، 21 و22).

از اين آيات استنباط مي شود وحي قرآني، تجليِ حقيقت متعالي ديگري است كه در لوح محفوظ وجود دارد (ر.ك. همان، ج18، ص86 و 87؛ ج20، ص378). بنابراين چنان كه در ادامه خواهد آمد طبق اين ويژگي وحي، هر تحليلي كه آن را تراوش باطن و ما في الضمير پيامبران بداند و يا آن را متأثر از عوامل انساني بشمارد، نادرست است.

4. نقد تحليل هاي ديگر

تحليل هايي كه از نگاه الميزان درخور نقد هستند، بر دو دسته اند: يكي تحليل مادي از وحي و ديگري وحي را حاصل تجربة دروني پيامبر دانستن. به باور علّامه طباطبائي، سخن قرآن در سورة شورا ـ كه موضوع اصلي آن، وحي است ـ و در آيات پرشمار ديگر كه وحي را مطرح مي كند، با تحليل هاي مادي و تجربي از وحي نمي سازد (همان، ج‏18، ص6).

4ـ1. تحليل هاي مادي و انكار گونه از وحي

4ـ1ـ1. بيان تحليل

گروهي از ماديون رها ورد پيامبران را حاصل نبوغ فكري آنها دانسته اند (حسيني طباطبايي، بي تا، ص219-220) و دستة ديگر معتقدند وحي تبلور شخصيت باطني و ضمير ناخودآگاه انساني است. طبق باور ايشان، پيامبران انسان هايي مصلح بودند كه براي نجات جامعة بشري از پرتگاه انحطاط اخلاقي، در وضع مردم و جامعه بسيار مي انديشيدند و در نتيجة اين درون نگري، حالات روحي ويژه اي به ايشان دست مي داد و سلسله انديشه هايي از ضمير ناخودآگاه آنان به عرصة خودآگاهشان مي آمد. آنان اين الهام ها و سروش هاي دروني خود را وحي خداوندي مي پنداشتند. گاه نيز تصور مي كردند فرشته اي را مي بينند يا صدايي غيبي با ايشان نجوا مي كند؛ حال آنكه در واقع نه فرشته اي در كار بود و نه صدايي خارجي (ر.ك. ديون يورت، 1335، ص 16؛ مونتگمري وات، 1344، ص23، 297 و 298).

4ـ1ـ2. نقد

تحليل هاي مادي وحي از جهات گوناگون درخور نقدند (ر.ك. سعيدي روشن، 1375؛ كريمي، 1386، ص122-142). علّامه طباطبائي كه وحي را سخن گفتن خدا و خارج از سنخ مدركات عادي بشري مي داند (طباطبائي، بي تا، ج‏2، ص 149)، تحليل هاي مادي گرايانه و انكارگونه از وحي را برنمي تابد و نقدهايي را مطرح مي كند (ر.ك. همان، ج1، ص 87ـ88؛ همو، 1374، ص 107ـ108):

4-1-2-1. ناتواني روش مادي گرايانه در تحليل وحي

مرحوم علّامه معتقد است صاحبان تحليل مادي، از درك حقيقت وحي ناتوان اند؛ زيرا فريفتة ماديات اند و به حقايق با عينك مادي مي نگرند. در نتيجه معنويات و امور ماوراى طبيعت برايشان مفهوم ندارد؛ حال آنكه شناخت وحي و امور ديني غير از آن راهى است كه علوم طبيعى در كشف اسرار طبيعت مى‏پيمايند و اظهارنظر دربارة وحي با روش مادي نادرست است.

4-1-2-2. ناسازگاري اين تحليل با كتاب هاي آسماني

الميزان با توجه به ضرروت مراجعه به سخن خدا و پيامبر در كشف حقيقت وحي، اشاره مي كند كه كتاب هاى آسمانى، و بياناتى كه از پيغمبران به ما رسيده اند، كمترين تناسبي با اين تفسير مادي از وحي ندارند. چنان كه گذشت طبق بيان خدا و پيامبر، وحي سخن گفتن خدا با انسان هاي برگزيده است.

4-1-2-3. تفاوت وحي با يافته هاي نوابغ و سياستمداران

پيامبران و رهاورد آنها با نوابغ و سياستمداران و يافته هاي ايشان، تفاوت هايي عمده دارند. برخي از اين تفاوت ها بدين قرارند:

1. وحي پيامبران، بر خلاف آراي نوابغ و سياستمداران و مصلحان اجتماعي، نه تنها مصون از خطا و تضاد دروني است (ر.ك. نساء: 82؛ ر.ك. مصباح، 1376، ج 4، ص 235ـ225)، كه رفع اختلاف يكي از اهداف وحي الهي به شمار مي آيد (طباطبائي، بي تا، ج2، ص120-122 و 127-130؛ ج 3، ص 39).

2. پيامبران هيچ سابقة دانش اندوزي نداشته اند (ر.ك. اعراف:7، 157 و 158؛ شوري: 52)؛ حال آنكه نوابغ، سياستمداران و مصلحان اجتماعي تعليم مي بينند. معارف پيامبران مربوط به ابعاد مختلف جهان هستي و انسان است (ر.ك. كريمي، 1382، ص265ـ364)؛ ولي يك نابغه، سياستمدار يا مصلح اجتماعي نمي تواند در همة اين زمينه ها نبوغ و سخن هماهنگ داشته باشد؛

3. پيامبران الهي، براي اثباتِ ارتباط وحياني خود معجزه ارائه داده اند، ولي سياستمداران و نابغه ها، يا ادعاي از سوي خدا بودن نداشته اند و يا براي اثبات مدعاي خود، معجزه ارائه نداده اند؛

4. كتاب هاي وحياني و پيامبران الهي برعكس كتب سياستمداران و نوابغ، همواره يكديگر را تأييد كرده اند. مثلاً حضرت عيسي(عليه السلام) افزون بر تأييد تورات، به آمدن پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) با نام احمد (ابوطالب، 1411ق، ص218) نيز بشارت داده است (صف: 6)؛

5. سياستمداران و نوابغ نمي توانند با اطمينان از تحقيق رويداد هاي آينده خبر دهند؛ اما پيامبران از حوادث آينده خبر داده اند؛ به گونه اي كه همة آنها طبق پيشگويي روي داده اند. بديهي است كه بدون ارتباط با منبع و مبدأيي غيرعادي، مانند وحي، نمي توان از امور آينده خبر داد (خوئي، 1418ق، ص81). براي مثال حضرت صالح(عليه السلام) از نزول عذاب بر قوم خود، پس از كشتن شتر خبر داد (هود: 65) كه طبق بيان امام صادق(عليه السلام)، صالح(عليه السلام) به قوم خود فرمود: فردا صورتتان زرد، روز بعد سرخ و روز سوم سياه خواهد شد، و چنين شد (كليني، 1388ق، ج8، ص188). همچنين وحي قرآني، براي رفع نگراني مسلمانان پس از شكست روميان در جنگ با فارس (مجلسي، 1403ق، ج4، ص100؛ ر.ك. طبري، بي تا، ج2، ص642ـ654)، از پيروزي آنها خبر مي دهد (روم: 1ـ4).

4-2. تحليل هاي تجربي از وحي

4-2-1. بيان تحليل

يكي از تحليل هاي نادرست از وحي تحليل تجربي از آن است. اين تحليل مبتني بر نظرية تجربة ديني است. واژة تجربه در اين كاربرد به معناي انفعال و نوعي حالت دروني و مواجهه‏ است (فعالي، 1379؛ لگنهاوزن، 1379) كه بي واسطه، شخصي و انتقال ناپذير است (ر.ك. اقبال لاهوري، بي تا، ص23 و 126). مراد از تجربة ديني، حالت دروني است كه از احساس حضور امر متعالي مانند خدا يا تجليات الهي، ناشي مي شود؛ حالتي كه براي مؤمنانِ برخي اديان پديد مي آيد و تجربه كننده، آن را ديني مي داند (ر.ك. همان، ص248). بر اين اساس وحي حاصل تجربة ديني پيامبر با خداست كه پيامبر آن را در قالب الفاظي به ديگران بيان مي كند. اين نگرش به وحي، كه در سده نوزدهم ميلادي، شلايرماخر آن را در دفاع از كتاب مقدس مسيحي مطرح ساخت (وين پراودفوت، 1377، ص 249)، پس از مدتي مورد توجه برخي نويسندگان مسلمان و وطني قرار گرفت و اساس تحليل وحي قرآني شد (ر.ك. اقبال لاهوري، بي تا، ص147؛ ر.ك. سروش، 1379، ص13-15). از اين رو نقد آن ضرورت بيشتري دارد.

4-2-2. نقد تحليل تجربي

گرچه علّامه طباطبائي به طور مستقل تحليل تجربي از وحي را نقد نمي كند، با استفاده از مبناي ايشان در بررسي مسائل وحي و استفاده از مطالب الميزان، مي توان اين تحليل را نقد كرد. اين تحليل آثاري نامبارك همچون كوتاه شدن بشر از حقايق الهي؛ وحي را خطاپذيرمي داند و انحصار وحي به وحي غيرزباني را در پي دارد كه به هيچ وجه در نمي توان آنها را دربارة وحي پيامبران به ويژه وحي قرآني پذيرفت (كريمي، 1386، ص137-141). افزون بر اين، چنين تحليلي نه توجيه پذير است و نه سازگار با سخن خدا و پيامبر.

4-2-2-1. توجيه ناپذيري رويكرد تجربي به وحي

عوامل و مشكلات موجود در مسيحيت و كتاب مقدس، توجيه كنندة نگرش تجربي به وحي نيستند؛ زيرا بسياري از آنها نه نتيجة طبيعي وحي، بلكه عارضي بوده، تنها دربارة مسيحيت و كتاب مقدس مطرح اند و دربارة وحي الهي از جمله وحي قرآني پذيرفتني نيستند. افزون بر آن، برخي از اين عوامل (بر فرض واقعيت داشتن)، راه حلي منطقي تر و بهتر از رويكرد تجربي به وحي دارند:

الف) معيارِ معرفت نبودن تجربه

پيشتازي دانش تجربي (ر.ك. باربور، 1362، ص155-151) و معيار شدن تجربه‏پذيري در معناداري گزاره ها، بي معنا انگاشتن گزاره هاي ديني مربوط به ماوراي طبيعت را در پي داشت؛ چون اينها به تجربه درنمي آيند. اين امر موجب شد كساني تجارب دروني را نيز در كنار تجارب بيروني مطرح سازند. در ميان انديشمندان مسلمان اقبال لاهوري (1876ـ1938 م) از جملة اين افراد است (اقبال لاهوري، بي تا، ص147). اين در حالي است كه تعارض گزاره‏هاي دانش تجربي با بعضي از گزاره‏هاي وحياني، نه تنها وحي را از اعتبار نمي اندازد، بلكه دليلي بر بي اعتباري گزاره هاي تجربي است؛ زيرا گزاره هاي تجربي به لحاظ نظري ارزش يقيني ندارند (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج1، ص47-48 و 348 و 249). پوپر، يكي از دانشمندان مشهور غرب، مشاهده را منبع معرفت نمي داند (ر.ك. پوپر، 1363، ص30 و 35) و نيز يكي از مدافعان وطنيِ رويكرد تجربي به وحي مي گويد: تا كنون يك قانون علمي صد درصد دقيق و غير تقريبي به چنگ تجربه نيامده است (سروش، 1377، ص 37).

ب) واقع نمايي وحي و سازگاري آن با عقل

نااستواري بعضي از گزاره هاي كتاب مقدس، توجيه كنندة تلقي تجربة پيامبرانه از وحي دانسته شده است (ر.ك. ژيلسون، 1378، ص61 و 62)؛ به اين دليل كه تجربه نيازمند تعبير است و چون تجربه با تعبير، در كمند محدوديت هاي فرهنگي، زباني و اجتماعي گرفتار مي آيد (مجتهد شبستري، 1375، ص 18)، گريزي از خطاپذيري وحي نيست. اين توجيه درست نيست؛ زيرا كتاب مقدس، وحي نبوي و رهاورد پيامبرانه نيست. وجود خطا در كتاب هاي پيامبران با هدف هدايتگري آنها نمي سازد. براي هدايت انسان ها به راهنمايي پيامبران نياز است. وحي از هر امر غيرواقع منزه است و سالم به دست مردم مي رسد. اگر در وحي امر اشتباه رخ دهد و يا مورد دستبرد قرار گيرد، مردم از شناخت هدف آفرينش خود و راه هاي رسيدن بدان (كه هدف وحي است) دور خواهند بود. خداي آگاه، حكيم و توانا، راضي نمي شود امر غيرواقع و خطا به مردم برسد (طباطبائي، 1328، ص 85). آية 165 سورة نساء اين دليل عقلي بر عصمت پيامبران در وحي را بيان مي كند: پيامبراني كه بشارتگر و هشدار دهنده بودند [فرستاديم] تا براي مردم پس از [فرستادن] پيامبران در مقابل خدا [بهانه و] حجتي نباشد و خدا توانا و حكيم است.

بنابراين همان گونه كه برخي از انديشمندان غربي، پس از مقايسة اسلام و مسيحيت اذعان كرده اند (بوكاي، 1368، ص39، 117، 152، 153، 182، 266)، در قرآن كه وحي الهي سالم از تحريف است، مطلب نادرست و نصّي كه با يافته هاي قطعي علوم در تعارض غيرقابل رفع باشد، يافت نمي شود. لذا سخن يكي از مطرح كنندگان وطني رويكرد تجربي به وحي كه قرآن را خطاپذير شمرده است (سروش، 1378)، بسيار نادرست و دور از علم و مسلماني است.

به يقين همة كتاب هاي آسماني از جمله تورات و انجيلي وحياني نيز از هر خطا و نادرستي به دورند؛ چون وسيلة بازشناسي حق از باطل هستند: و تورات و انجيل را پيش از آن [قرآن] براي رهنمود مردم فرو فرستاد و فرقان (جداكننده حق از باطل) را نازل كرد (آل عمران: 3 و 4).

بر اين اساس اگر در متون مقدّس مسيحي به ويژه تورات و اناجيل خطايي ديده مي شود بدان سبب است كه آنها كتاب هاي آسماني وحي شده به پيامبران نيستند (ر.ك. توفيقي، 1384، ص229)؛ بلكه گزارش افراد غيرپيامبر و غيرمعصوم از جريان رسالت بعضي از انبيا و اقوام آنها هستند. گرچه پيش از اين طبق برخي شواهد (خروج، 17: 14) تورات تأليف حضرت موسي( عليه السلام ) تلقي مي شد (ر.ك. تيسن، بي تا، ص 51ـ53)، طبق پژوهش هاي جديد، روشن شده است كه تورات روايت هاي شفاهي موسي( عليه السلام ) و سرگذشت بني اسرائيل كه چندين قرن پس از آن حضرت در مجموعه هايي نوشته شد و سپس در قرن پنجم پيش از ميلاد در كتابي گرد آمد كه تنها بخش اندكي از آن پيام مستقيم خداست (ر.ك. توفيقي، 1384، ص229). اناجيل موجود نيز وحي به عيسي( عليه السلام ) نيستند؛ زيرا مسيحيان خودِ عيسي( عليه السلام ) را وحي مي دانند و اصلاً باور ندارند كه به او وحي شده و وي كتابي به نام انجيل داشته است. اين اناجيل، گزارش سيره و سخنان عيسي( عليه السلام ) هستند كه برخي از حواريون و پيروان آن حضرت آنها را نگاشته اند (ر.ك. مريل سي، 1362، ص 135ـ221). توماس ميشل يكي از كشيش ها و انديشمندان معاصر در اين باره مي گويد: ما مسيحيان نويسندگان عهد جديد (انجيل هاي چهارگانه) را پيامبر نمي دانيم، ولي معتقديم كه همگي آنان در تمام آنچه نوشته اند، با الهام الهي عمل كرده اند (ر.ك. ميشل، 1377، ص28).

به علاوه برخلاف مسيحيت كه در آن عقل و ايمان در مقابل هم اند، عقل در اسلام از جايگاهي ممتاز برخوردار است. آيات (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج5، ص274) و روايات (ر.ك. كليني، 1388ق، ج 1، كتاب العقل و الجهل) اسلامي عقل را شريف ترين نيرو در وجود انسان مي شمارند كه در رسيدن انسان به سعادت نقشي ارزنده دارد. افزون بر اين اسلام احكام و آموزه هاي خود را با عقل سليم سازگار كرده و مباني و اصول بنيادين خود را بر داده هاي عقلي استوار ساخته است. در نتيجه آنچه قرآن دربارة اصول دين و مسائل ديگر آورده است، قابل تبيين عقلاني بوده، يا دست كم عقل پسند ند.

ج) ثبات برخي نيازهاي بشري و وجود اصول كلي در دين براي پاسخ به نيازهاي متغيّر

با توجه به دگرگوني نيازهاي بشري و ثبات محتواي وحي، اين گمان دامن زده شد كه تحليل هاي پيشين از وحي نتوانسته اند ميان ثبات دين و تحول زندگي انساني آشتي برقرار سازند. پس تنها راه اين آشتي را در اين دانستند كه وحي را تجربة پيامبرانه معرفي كنند. طبق اين تحليل، به رغم يك ساني تجربة همة پيامبران، نقش هر پيامبري در تعبير و تفسير اين تجربه، آن را با نياز هاي زمان خود همگون مي كند (همان). حال آنكه اولاً، بسياري از نيازهاي بشر برخاسته از فطرت اوست و فطرت نيز ثبات دارد (ر.ك. مطهري، 1378، ج21، ص485)؛ ثانياً خداوندِ آگاه از نيازهاي متغير انساني، مي تواند با معارف ثابت وحي به اين نيازها نيز پاسخ دهد. براي نمونه، قرآن به منزلة وحي جاويدان الهي چنين است و عالمان ديني مي توانند احكام لازم در هر زمان را از اصول كلي بيان شده در آن استنباط كنند؛ زيرا سبب و مورد نزول آيات قرآن، موجب تخصيص عموم آنها نمي شود و ملاك عموم لفظ است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج2، ص42؛ ج4، ص217؛ ج9، ص57)؛ امام باقر(عليه السلام) دربارة جاودانگي قرآن مي فرمايد: ان الـقـرآن حـي لا يـمـوت (عياشي، 1411ق، ج2، ص203).

4-4-2-2. ناهمخواني تحليل تجربي وحي با بيان خدا و پيامبر

تحليل تجربي وحي به ويژه در نگاه يك مسلمان، افزون بر آنچه گذشت اشكالاتي نيز دارد و با بيان خدا و پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) ناهمخوان است. چنان كه گذشت، وحي اتفاقي است كه ميان خدا و پبامبر، و براي فهم درست اين ارتباط، پيش از گمانه زني و برداشت شخصي، بايد به دو طرف اين ارتباط يعني خدا و پيامبر مراجعه كرد و پرسيد اين ارتباط و مكالمه چگونه بوده است؛ مگر اينكه دو طرف اين واقعه، سخني روشن و مشخص نداشته باشند؛ حال آنكه دربارة وحي قرآني، خداوند در قرآن و حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) سخنان روشن بسياري دارند. چنان كه گذشت، قرآن و روايات افزون بر اينكه وحي را سخن الهي و دانسته اند، مطالبي را دربارة وحي بيان كرده اند كه با رويكرد تجربي به وحي در مخالفتِ آشكار است. در ادامه به توضيح و بررسي اين مطالب خواهيم پرداخت.

گفتني است كه استفاده از آيات قرآن براي نقد رويكرد تجربي به وحي قابل دفاع است؛ زيرا مطرح كنندگان رويكرد تجربي به وحي قرآني، هيچ يك از آياتِ مورد استناد را داراي محتواي خطا و غيرواقع نشرده اند. افزون بر اين، چنان كه در ادامه خواهد آمد، يكي از ايشان براي اينكه اثبات كند قرآن كريم حاصل رؤياي پيامبر( صلي الله عليه و آله ) است، به آياتي از قرآن كريم استناد كرده است.

الف) پيامبر، صرفاً گيرندة وحي

علّامه طباطبائي در الميزان با استفاده از آيات قرآن، در موارد پرشمار اشاره مي كند كه پيامبران صرفاً گيرنده و شنوندة وحي بوده اند (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج2، ص19، 115؛ ج11، ص144؛ ج14، ص147). قرآن خطاب به پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) مي فرمايد: لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍو حقاً (نمل: 6)؛ تو قرآن را از سوي حكيمي دانا دريافت مي‏داري. خداوند همچنين به حضرت موسي(عليه السلام) فرمان مي دهد كه به وحي گوش فرا دهد: و من تو را برگزيده‏ام؛ پس بدانچه وحي مي‏شود، گوش فرا ده (طه: 13).

وقتي قرآن كريم پيامبر را تنها شنونده و گيرندة وحي معرفي مي كند، نمي توان برخلاف صريح كلام خداوند، پيامبر را فاعل وحي دانست و گفت: پيامبر(صلي الله عليه و آله) ... موجد و قابل و فاعل تجارب ديني و وحي بود (سروش، 1379، ص13و14).

ب) خارج بودن نزول وحي از ارادة پيامبر و فرشته

گذشت كه وحي را خداوند فرو فرستاده است (ر.ك. انبياء: 23) و در مورادي مانند قرآن، اين نزول به صورت زباني و لفظي است (طباطبائي، بي تا، ج15، ص209) و اين با تجربة ديني بودن وحي نمي سازد. همچنين گذشت كه در قسمي از وحي، جبرئيل واسطه است. با توجه به اين تصريحات قرآني و روايي، صحيح نيست گفته شود: وحي به اصطلاح امروز، تجربة ديني است. در اين تجربه پيامبر چنين مي بيند كه گويي كسي نزد او مي آيد و در گوش و دل او پيام ها و فرمان هايي را مي خواند (سروش، 1379، ص3).

همچنين برخي آيات دلالت دارند كه چنين نيست كه پيامبران هر وقت بخواهند بتوانند وحي بياورند؛ بلكه آوردن وحي و معجزه به اذن الهي وابسته است (ر.ك. ابراهيم: 11؛ اعراف: 71): و مي‏گويند: چرا معجزه‏اي از جانب پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو: غيب ويژة خداست. پس منتظر باشيد كه من هم با شما از منتظرانم (يونس: 20). اين آية شريفه دلالت دارد كه پيامبر ان گاه منتظر نزول وحي مي شدند (طباطبائي، بي تا، ج15، ص102-105)؛ درصورتي كه در تجربة ديني چنين چيزي انتظاري وجود ندارد. آياتي نيز اشاره دارند كه نزول جبرئيل بر پيامبران به خواست آنان نبوده است: و [ما فرشتگان] جز به فرمان پروردگارت نازل نمي‏شويم. آنچه پيش روي ما و آنچه پشت‏سر ما و آنچه ميان اين دو است [همه] به او اختصاص دارد و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است (مريم: 64).

بنا به نقل ابن عباس، پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) از جبرئيل پرسيد: چه چيزي مانع مي شود كه بيش از اين مرا زيارت نمي كني؟ در پاسخ به اين پرسش، آية مزبور نازل شد (طبري، 1420ق، ج8، ص359). اگر تنها به اين آيه توجه شود، نمي توان نزول فرشته را به ارادة پيامبر دانست و گفت: ملك را او (پيامبر) نازل مي كرد (سروش، 1379، ص13و14).

ج) عدم استقلال پيامبر در وحي

قرآن بيان مي كند كه پيامبران در امر وحي مستقل نيستند (ر.ك. كريمي، 1386، ص310-311): و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، آنان كه به ديدار ما اميد ندارند مي‏گويند: قرآن ديگري جز اين بياور يا آن را عوض كن. بگو: مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم (يونس: 15).

از اين آية شريفه استفاده مي شود كه پيامبران حق تغيير و تبدل در وحي را ندارند. با توجه به مفاد اين آيات نمي توان باور داشت: كلام باري را عين كلام پيامبر دانستن بهترين راه براي حل مشكلات كلامي تكلم باري است (سروش، 1379، ص15)؛ زيرا هر كسي مي تواند كلام خود را عوض كند؛ درحالي كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمان يافته است كه خود را ناتوان از اين كار معرفي كند.

د) پيروي پيامبر از وحي

پيامبران در پي وحي بودند (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج 17، ص 224). طبق بيان قرآن كريم، خداوند به پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمان مي دهد كه تنها در پي وحي باشد و به مردم اعلام كند كه من تنها از وحي پيروي مي كنم: وَاتَّبِعْ مَا يُوحَي إِلَيْكَ (يونس: 109؛ ر.ك. انعام:50؛ اعراف: 203؛ يونس: 15).

مرحوم علّامه از آيات ديگري نيز تابع بودن حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) را نسبت به وحي الهي استفاده مي كند. از جلمه در تفسير آية شريفة ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى‏ إِذْ يَخْتَصِمُونَ مي گويد: معناي آية شريفه اين است كه من تابع وحي هستم (طباطبائي، بي تا، ج17، ص224). بنابراين درست نيست گفته شود: وحي تابع او (پيامبر) بود نه او تابع وحي (سروش، 1379، ص13و14).

يادآور مي شود كه قرآن وحي را چنان با عظمت معرفي مي كند كه هنگام نزول آن آسمان شكافته مي شود تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ (شوري: 5)؛ و فرشتگان به فزع مي افتند: حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ (سبا: 23؛ ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج‏18، ص9ـ11). با اين وصف، چطور مي توان وحي را تجربة دروني پيامبر دانست؟

4-3. تحليل وحي به منزلة رؤياي رسولانه

4-3-1. بيان ديدگاه

يكي از نويسندگان كشور كه پيش از اين قرآن را حاصل تجربة نبوي حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) مي دانست، پس از مدتي در نگاشته اي با عنوان محمد( صلي الله عليه و آله ): راوي روياهاي رسولانه (سلسله نگارشي كه وي در سايت خود از ۲۷ رجب ۱۴۳۴ ق / ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ آغاز كرده است) آن را حاصل رؤياي حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) شمرد و گفت:

محمد( صلي الله عليه و آله ) راوي است، نه مخاطبي با آواهايي در گوش باطنش سخناني را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد( صلي الله عليه و آله ) روايتگر تجارب و ناظر مناظري است كه خود ديده است. به او نگفته اند برو و به مردم بگو خدا يكي است؛ بل او خدا را به صفت وحدت خود ديده و شهود كرده و روايتش از اين مشاهده را با ما به زبان خود باز مي گويد... اين تصور كه فرشته اي آيه ها را به قلب محمد( صلي الله عليه و آله ) فرو مي ريخته است و او آنها را بازخواني مي كرده است، بايد جاي خود را به اين تصور دهد كه محمد( صلي الله عليه و آله ) چون گزارشگري جان بخش و صورتگر و حاضر در صحنه، وقايع را گزارش مي كرده است. به جاي اين گزاره كه در قرآن، الله گوينده است و محمد( صلي الله عليه و آله ) شنونده، اينك اين گزاره مي نشيند كه در قرآن محمد( صلي الله عليه و آله ) ناظر است و محمد( صلي الله عليه و آله ) راوي است. خطابي و مخاطبي و اخباري و مخبري و متكلمي و كلامي در كار نيست، بل همه نظارت و روايت است.

اين نويسنده معتقد است كه ما هنگام قرائت قرآن، خواب نامه اي را مي خوانيم كه زبانش، زبانِ بيداري نيست، بلكه زبانِ خواب است. و خواب همواره و در صريح ترين صورتش، باز هم رمزآلود و مِه آلود است و نيازمند خواب گزاري؛ و زبانِ آن را معادل زبانِ بيداري گرفتن، خطايي مهلك و عظيم است.

وي براي اثبات مدعا آياتي را شاهد آورده است كه نشان مي دهند حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) صحنه هاي واقعي را مشاهده كرده و چون اين رؤيت ها در بيداري نبوده اند، پس بايد در رؤيا رخ داده باشند. وي همچنين به روايتي استناد مي كند كه رؤيا را جزئي از وحي مي داند.

4-3-1. نقد

اين سخن بيان ديگري از تحليل تجربي وحي است و نويسنده به گمان خود در اين مقال، واژۀ رؤيا را به عمد برگزيده است تا حقيقت تجربۀ پيامبرانۀ محمد( صلي الله عليه و آله ) را آشكارتر و دست يافتني تر كند. بنابراين همة نقدهايي كه از سخنان علّامه در نقد تحليل تجربي بيان شدند، بر اين سخن نيز واردند. از اين رو در اين قسمت به چند نكتة اساسي افزون بر مطالب مربوط به نقد تحليل تجربي وحي اشاره مي كنيم:

1. متن قرآن كريم هيچ شباهتي به بازگويي صور رؤيايي ندارد. كسي كه رؤيا ديده باشد، پس از آنكه از حالت رؤيا در آيد، مي گويد من آن امور را در رؤيا ديدم؛ حال آنكه در قرآن آمده است كه اي پيامبر به مردم بگو اين قرآن بر من نازل شده و آن را جبرئيل فرود آورده است: قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ (بقره: 97)؛ بگو كسي كه دشمن جبرئيل است [در واقع دشمن خداست] چراكه او به فرمان خدا قرآن را بر قلبت نازل كرده است؛

2. بر خلاف نظر نويسندة مزبور كه زبان قرآن را رمزي و غيرمطابقي مي داند، مرحوم علّامه از آيات پرشمار قرآن كريم استفاده مي كند كه زبان اين كتاب الهي روشن و آشكار است (ر.ك. طباطبائي، بي تا، ج1، ص11 و 12). خداوند تصريح دارد كه قرآن را جبرئيل به زبان عربي روشن نازل كرده است: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ (شعراء: 193-195)؛

3. آيات پيش گفته نشان مي دهند اين سخن چقدر از بيانات قرآن دور است: تصور اينكه فرشته اي آيه ها را به قلب محمد( صلي الله عليه و آله ) فرو مي ريخته، جاي گزين تصور روايتگري حضرت شود؛

4. بر خلاف اينكه ادعا شد به پيامبر نگفته اند برو و به مردم بگو خدا يكي است، قرآن كريم تصريح دارد كه اي پيامبر به مردم بگو خدا يكي است: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (اخلاص: 1)؛

5. شواهد قرآني دال بر رؤيت حقايق توسط حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) هيچ دلالتي ندارند كه قرآن كريم حاصل رؤياي حضرت است؛ زيرا اولاً آياتي كه صحنه ها و وقايعي را نشان مي دهند مي توانند به همين صورتِ زباني از سوي خداوند بر حضرت نازل شده باشند، مانند اينكه رويدادي براي فردي تعريف شده باشد؛ ثانياً قرآن مي تواند وحي زباني همراه با ارائة واقع به حضرت باشد. مرحوم علّامه در تفسير آية فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى لَقَدْ رَأَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى (نجم: 11ـ12 و 18)؛ معتقد است از اينكه قلب رسول خدا( صلي الله عليه و آله ) در آنچه ديد دروغ نگفت، معلوم مي شود قلب هم ديدني خاصِ خود دارد، نه اينكه منظور فكر باشد؛ چون فكر مربوط به ذهن است و رؤيت مربوط به امور عيني است و واژة رؤيت دربارة فكر به كار نمي رود (طباطبائي، بي تا، ج3، ص43 و 44). كذب همان گونه كه دربارة سخن گفتن به كار مي رود، دربارة خطاي قواي درك كننده نيز كاربرد دارد. مثلاً گفته مي شود: كَذبَتْهُ عَيْنُهُ؛ (چشم او به وي دروغ گفت) و منظور اين است كه ديدش به خطا رفت. در اين آيه، مراد اين است كه قلب رسول خدا( صلي الله عليه و آله ) درست ديد؛ چون انسان وراي ادراكات حسي و ظاهري يك نوع ادراك شهودي دارد. بنابراين نسبت دادن رؤيت به قلب صحيح است. از سياق آيات برمي آيد كه خداوند با اين آيات صدق آن حضرت را در گرفتن وحي و ديدن آيات بزرگ الهي تأييد مي كند (همان، ج19، ص28-30).

6. قبول داريم رؤياي پيامبران با انسان هاي عادي فرق دارد و نوعي مشاهدة حقايق به صورت روشن است؛ زيرا تخيلات و وسوسه هاي شيطاني در وجود آنان راه ندارد و قلبشان حتي هنگام خواب نيز هشيار است. پيامبر اسلام( صلي الله عليه و آله ) مي فرمايد: چشمان ما پيامبران به خواب مي رود؛ ولي دل هايمان نمي خوابد (مجلسي، 1403ق، ج11، ص55؛ طباطبائي، بي تا، ج1، ص231؛ طبرسي، 1408ق، ج1، ص325). حضرت علي( عليه السلام ) نيز مي فرمايد: رُؤْيا الأنْبِياءِ وَحْيٌ (مجلسي، 1403ق، ج61، ص181). با اين همه بايد توجه داشت كه اولاً وحيِ همة پيامبران و تمام اقسام وحي به ايشان در خواب نبوده است؛ بلكه به گواهي برخي روايات؛ تنها انبيا وحي را با واسطه فرشته دريافت مي كردند. بنابر نقل صحيح، امام باقر( عليه السلام ) مي فرمايد: رسول كسي است كه جبرئيل بر او ظاهر مي شود و با وي سخن مي گويد، ولي بر نبي در خواب وحي مي شود (كليني، 1388ق، ج1، كتاب الحجّة، باب الفرق بين الرسول و النبي، ح3)؛

ثانياً اگر بر اساس روايات، نخستين وحي در رؤيا بر پيامبر اكرم( صلي الله عليه و آله ) نازل شده است (نيشابوري، بي تا، ص188، ح252؛ بخاري، بي تا، ص 4)، از روايات ديگري استفاده مي شود كه آن وحي به منزلة اسباب نبوت بوده است نه وحي قرآني، تا مجوزي باشد براي اينكه قرآن را رؤياي رسولانه بدانيم. بنابر نقل صحيح (ر.ك. مجلسي، 1363، ج 2، ص 289)، امام باقر( عليه السلام ) در اين باره مي فرمايد: نبي كسي است كه حقايق را در خواب مي بيند... آنچه كه رسول خدا( صلي الله عليه و آله ) پيش از وحي به منزلة اسباب نبوت ديد (كليني، 1388ق، ج1، كتاب الحجّة، باب الفرق بين الرسول و النبي و المحدث، ح 3).

بنابراين تلقي قرآن به منزلة رؤياي رسولانه، نه تنها هيچ تأييد قرآني و روايي ندارد، بلكه آيات و روايات آن را نفي مي كنند.

نتيجه گيري

1. وحي معاني و كاربردهاي لغوي پرشماري دارد؛ ولي ريشة معناي آن القاي پنهاني امري به ديگري است و از كاربردهاي متعدد قرآني آن، وحي نبوي و اصطلاحي موردنظر است كه عبارت است از: انتقال حقايق و معارف از جانب خداوند به انسان هاي برگزيده (پيامبران) از راهي غير از طرق عادي معرفت، براي ابلاغ به مردم جهت راهنمايي آنان؛

2. الميزان روش درست در تحليل وحي را استفاده از آيات و روايات مي داند و طبق آيات و روايات، وحي كلامي است كه خداوند با پيامبران دارد؛

3. ادله اي مانند آيات و روايات و شواهدي همچون شنيده نشدن وحي توسط غيرپيامبر دلالت دارند كه ارتباط وحياني، حضوري و غيرمادي بوده است؛

4. از آيات و روايات استفاده مي شود كه وحي را خدا نازل كرده است و اين نزول، تجلي امري متعين و پيشين است؛

5. تحليل مادي وحي كه پيامبران را سياستمداران و مصلحان اجتماعي مي داند و وحي را حاصل نبوغ آنها، درست نيست؛ زيرا اولاً روش مادي ناتوان از تحليل وي است؛ ثانياً اين تحليل با سخن خدا و پيامبران نمي سازد؛ ثالثاً تفاوت بسياري ميان پيامبران و نوابغ و سخنان آنها وجود دارد؛

6. كساني معتقدند وحي حاصل تجربة ديني، يعني حالت دروني به دست آمده از احساس حضور امر متعالي مانند خدا يا تجليات الهي است كه براي پيامبر رخ مي دهد و وي آن را در قالب الفاظي براي ديگران بيان مي كند؛

7. اين تحليل، آثاري نامبارك دارد، و توجيه ناپذير و ناهمخوان با آيات و روايات است؛ زيرا آيات و روايات، نزول وحي را خارج از ارادة پيامبر، و ايشان را گيرندة وحي و پيرو آن و غيرمستقل در امر وحي مي دانند؛

8. قرآن كريم را حاصل روايت رؤياي رسولانة حضرت محمد( صلي الله عليه و آله ) عليه دانستن، بيان ديگري از تحليل تجربي است و داراي همان اشكالات، و ناسازگار با آيات و روايات است. قرآن وحي زباني بوده است و حضرت، حقايق را همراه وحي قرآني رؤيت مي كرد ه اند.


منابع

ابن فارس، احمد، 1411ق، معجم مقاييس اللغة، بيروت، دارالجبل.

ابن سينا، حسين بن عبدالله، 1989م، تسع رسائل في الحكمة و الطبيعيات، ط الثانيه، قاهره، دارالعربي البستان.

ابن منظور، محمد بن مكرم، 1300ق، لسان العرب، بيروت، دار صادر.

ابوطالب، ديوان ابي طالب، 1411ق، جمعه و علق عليه عبدالعاني، المملكة المتحدة، كوفان للنشر.

اقبال لاهوري ، محمد، بي تا، احياي فكر ديني در اسلام ، ترجمة احمد آرام ، تهران ، رسالت قلم .

انصاري قرطبي، محمد بن احمد، 1416ق، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي.

ايجي، عبدالرحمن، 1325ق، شرح المواقف، مصر، مطبعة السعادة.

باربور، ايان ، 1362، علم و دين ، ترجمة بهاء الدين خرمشاهي ، تهران ، مركز نشر دانشگاهي .

بازرگان، مهدي، بي تا، شناخت وحي، تهران، رسالت قلم.

بخاري، محمد بن اسماعيل، بي تا، صحيح بخاري، بيروت، دارالجيل.

بوكاي، موريس، 1368، تورات، انجيل، قرآن و علم، ترجمه ذبيح الله دبير، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

پوپر، كارل ريموند، 1363، حدسها و ابطالها: رشد شناخت علمي، ترجمة احمد آرام، تهران، انتشار.

تفتازاني، سعدالدين، 1409ق، جامع المقاصد، قم، منشورات الرضي.

تني، مريل سي، 1362، معرفي عهد جديد، ترجمه طه ميكائيليان، تهران، حيات ابدي.

توفيقي، حسين، 1384، آشنايي با اديان بزرگ، تهران، سمت.

تيسن، هنري، بي تا، الهيات مسيحي، طه ميكائيليان، تهران، حيات ابدي.

جوادي آملي عبدالله، 1378، تفسير موضوعي قرآن كريم، ج1 (قرآن در قرآن)، چ دوم، قم، اسراء.

جوهري، اسماعيل بن حمّاد، 1404ق، الصّحاح، ط الثالثة، بيروت، دارالعلم للملايين.

حسيني طباطبايي، مصطفي، بي تا، خيانت در گزارش تاريخ؛ نقد كتاب بيست و سه سال، چ چهارم، تهران، چاپخش.

حلي، الفاضل مقداد بن عبدالله السيوري، 1405ق، ارشاد الطالبين الي نهج المسترشدين، قم، مكتبة آيت الله النجفي المرعشي.

خوئي، سيدابوالقاسم، 1418ق، البيان في تفسير القرآن، قم، دار الثقلين.

ديون يورت، جان، 1335، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمه سيد غلامرضا سعيدي، چ دوم، تهران، شركت نسبي محمد حسين اقبال و شركاء.

فخررازي، محمدبن عمر، 1341، البراهين في علم الكلام، تهران، دانشگاه تهران.

ـــــ، 1411ق، التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، بيروت، دار الكتب الاسلامية.

راغب اصفهاني، حسين بن محمد، 1416ق، غريب الفاظ القرآن، تحقيق صفان عدنان داوودي، بيروت، دارالسامية.

زمخشري، محمودبن عمر، 1372ق، اساس البلاغه، تحقيق محمود عبدالرحيم، قاهره، احياء المعاجم العربيه.

ژيلسون ، اتين ، 1378، عقل و وحي در قرون وسطا، ترجمه شهرام پازوكي ، چ دوم ، تهران ، گروس .

سبحاني، جعفر، 1412ق، الالهيات علي هدي الكتاب و السنة والعقل، ط الثانية، قم، المركز العالمي للدراسات الاسلامية.

سروش عبدالكريم، كلام محمد( صلي الله عليه و آله )؛ گفتگوي مبشل هوببنك با وي درباره قرآن، برگردان آصف نيكنام، سايت رجانيوز، بازيابي شده خرداد 1387

ـــــ، 1377، صراط هاي مستقيم، تهران، موسسه فرهنگي صراط.

ـــــ، 1379، بسط تجربه نبوي، تهران، مؤسسة فرهنگي صراط.

سعيدي روشن، محمد باقر، 1375، تحليل وحي از ديدگاه اسلام و مسيحيت، تهران، انديشه.

سيوطي، جلال الدين عبدالرحمن، بي تا، الاتقان في علوم القرآن، قم، شريف رضي.

شهرستاني، محمد بن عبدالكريم، 1981م، الملل و النحل، بيروت، مؤسسة الناصر الثقاقة.

ـــــ، بي تا، نهاية الاقدام في علم الكلام، مكتبة الثقافة الدينية.

صدر، سيدمحمد باقر، 1406ق، المجموعة الكاملة مؤلفات السيد محمدباقر الصدر، بيروت، دار الكتاب اللبناني.

طباطبائي، سيدمحمد حسين، 1328، شيعه در اسلام، تهران، چاپخانه زيبا.

ـــــ، 1374، قرآن در اسلام، چ هفتم، قم، دفتر انتشارات اسلامي.

ـــــ، بي تا، الميزان في تفسير القرآن، قم، جماعة مدرسين حوزة علميه.

طبرسي، احمدبن علي، 1304ق، الاحتجاج، مشهد، نشر مرتضي.

طبرسي، فضل بن حسن، 1408ق، مجمع البيان في تفسير القرآن، ط الثانية، بيروت، دارالمعرفه.

طبري، محمدبن جرير، 1420ق، جامع البيان في تأويل القرآن، بيروت، ط الثانية، بيروت، دارالفكر العلمية.

طوسي، محمدبن الحسن، بي تا، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربي.

عبده، محمد، 1414ق، رسالة التوحيد، بيروت، دار الشروق.

عروسي حويزي ، علي بن جمعه ، 1373، تفسير نورالثقلين ، ط .الرابعة ، قم ، اسماعيليان .

عياشي، محمد بن مسعود، 1411ق، تفسير العياشي، بيروت، مؤسسة الاعلي.

غروي نائيني، محمدحسين، 1409ق، الفوائد الاصول، تقرير شيخ محمدعلي كاظمي خراساني، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

فراهيدي، خليل بن احمد، 1405ق، ترتيب كتاب العين، تهران، اسوه.

فريد وجدي، محمد، 1343ق، دايرة المعارف القرن الرابع عشر و العشرين، مصر، الطبعة دائرة المعارف القرن العشرين.

فعالي، محمدتقي، 1379، تجربة ديني و مكاشفة عرفاني، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي.

فيومي احمدبن احمد، 1347، احمدبن احمد، مصباح المنير، بي جا، بي نا.

قاضي عبدالجبار، ابي الحسن، بي تا، المغني في ابواب التوحيد و العدل، القاهرة، دار المصرية للتأليف و الترجمة.

قوشجي، علاءالدين علي بن محمد، بي تا، شرح تجريد الاعتقاد، بي جا، بي نا.

كريمي، مصطفي، 1386، وحي شناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني( ره ).

ـــــ ، 1382، قرآن و قلمروشناسي دين، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني( ره ).

كلينى، محمّدبن يعقوب، 1388ق، الكافى، تهران، دارالكتب الاسلامية.

لاهيجي، عبدالرزاق، بي تا، شوارق الالهام، بي جا، بي نا.

لگنهاوزن، محمد، 1379، اقتراح درباره تجربه ديني، نقد و نظر، ش 23 و 24.

مجتهد شبستري، محمد، 1375، مدرنيسم و وحي، كيان، ش 29.

مجلسي، محمدباقر، 1363، مرآة العقول في شرخ اخبار آل الرسول، چ سوم، تهران، دارالكتب الاسلامية.

ـــــ، 1403ق، بحارالانوار، بيروت، الوفاء.

مريل سي تني، 1362، معرفي عهد جديد، ترجمة طه ميكائيليان، تهران، حيات ابدي.

مصباح يزدي ، محمّد تقي ، 1376، معارف قرآن؛ راه و راهنما شناسي ، قم ، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ( ره ).

ـــــ، 1393، معارف قرآن؛ راه و راهنماشناسي ، بازنگري و تصحيح مصطفي كريمي، قم ، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ( ره ).

ـــــ، 1408ق، راهنماشناسي، قم، مركز مديريت حوزه علميه.

مطهري، مرتضي، 1378، مجموعه آثار، تهران، صدرا.

معرفت، محمدهادي، 1416ق، التمهيد في علوم القرآن، چ دوم، قم، مؤسسة النشر اسلامي.

مفيد، محمدبن محمد، 1372، تصحيح الاعتقاد الامامية، تهران، دانشگاه تهران.

مونتگمري وات، ويليام، 1344، محمد پيامبر و سياستمدار، ترجمه اسماعيل ولي زاده، تهران، كتاب فروشي اسلامي.

ميشل، توماس، 1377، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

نيشابوري، مسلم بن حجاج، بي تا، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر.

وين پراودفوت، 1377، تجربه ديني، ترجمه و توضيح عباس يزداني ، قم، مؤسسه فرهنگي طه.

Watt,Montgomery, Bell¨s Introdoction to The Quran, Edinburg University Press Papeibak edition, 1977.

Otto, Rudolf, The idea of The Holy, trans. by John Harway, Newyork, 1950