بررسي تطبيقي دلالت معجزه بر صدق ادعاي نبوت از ديدگاه ابن رشد و علّامه طباطبائي

سال پنجم، شماره اول، پياپي 12، پاييز و زمستان 1393

وحيده فخار نوغاني / استاديار دانشگاه فردوسي مشهد                                                      fakhar@ferdowsi.um.ac.ir

سيدمرتضي حسيني شاهرودي / استاد دانشگاه فردوسي مشهد                                  shahrudi@ferdowsi.um.ac.ir

دريافت: 10/4/1393 ـ پذيرش: 4/10/1393

چكيده

پديدة معجزه امري خارق عادت است كه آن را انبياي الهي به منزلة دليلي بر صدق نبوت خود به مخاطبان نشان مي دهند. يكي از پرسش هاي مهم در اين باره، نوع دلالت معجزات و رابطة آن با صدق ادعاي نبوت است. در ميان انديشمندان اسلامي ديدگاه ابن رشد و علّامه طباطبائي در اين زمينه كاملاً مخالف يكديگر است. ابن رشد با تأكيد بر عدم سنخيت ميان معجزات فعلي و ادعاي نبوت، رابطة منطقي ميان معجزات و اثبات نبوت را رد مي كند و دلالت آن را اقناعي مي داند، درحالي كه علّامه طباطبائي با استناد به قاعدة حكم الامثال، اين دلالت را از نوع دلالت هاي عقلي، و يقين حاصل از آن را يقين منطقي مي داند. از نظر ابن رشد تنها راه اثبات صدق نبوت، تأمل در محتواي وحي الهي و درك تفاوت آن با ديگر معارف بشري است، درحالي كه از منظر علّامه طباطبائي اثبات صدق نبوت انبياي الهي تنها در پرتو تحقق معجزات امكان پذير است.

كليدواژه ها: معجزه، دلالت منطقي، دلالت اقناعي، يقين منطقي، يقين روان شناختي، علامه طباطبائي، ابن رشد.

 


1. مقدمه

در انديشة ديني پديدة معجزه و مسائل مربوط به آن از جهات گوناگوني كانون توجه قرار گرفته است. از نظر انديشمندان اسلامي، معجزه امري خارق عادت است كه انبياي الهي آن را به منظور اثبات صدق ادعاي نبوت خود براي مخاطبان اظهار مي كنند (طوسي، 1406 ق، ص250؛ همو، 1407 ق، ص 214؛ ابن رشد، 1998م، ج 8 ص222؛ قاضي عبدالجبار، 1422 ق، ص384). بر مبناي اين ديدگاه، پذيرش پيام الهي توسط مخاطبان منوط به احراز صدق ادعاي نبوت است و هريك از پيامبران الهي بايد تا پيش از ابلاغ پيام الهي، به مخاطبان اثبات كند كه حامل پيام الهي از سوي خداي سبحان است و اين اثبات از طريق معجزات صورت مي پذيرد.

با توجه به اينكه در اين ديدگاه معجزات دليلي بر صدق ادعاي نبوت به شمار مي آيند، بررسي وجه دلالت معجزات بر صدق ادعاي نبوت بسيار مهم است. در اين بررسي پرسش بنيادين اين است كه دلالت معجزات بر صدق ادعاي نبوت چگونه دلالتي است؟ آيا دلالت معجزات بر مدلول آن از نوع دلالت هاي عقلي و منطقي است؟ به بيان ديگر آيا مي توان معجزات انبياي الهي را دليل عقلي بر صدق ادعاي نبوت به شمار آورد؟ آيا ميان معجزه و صدق ادعاي نبوت رابطة منطقي وجود دارد؛ به گونه اي كه ظهور معجزات عقلاً مستلزم صدق نبي در ادعاي نبوتش است و يا اينكه ظهور معجزات تنها يقين روان شناختي را به دنبال دارد؟

بررسي اين دلالت از آن جهت مهم است كه از منظر معرفت شناختي، نوع يقين حاصل از مشاهدة معجزات به اين رابطه و دلالت بستگي دارد. همچنان كه گذشت، فلسفة ظهور معجزات، اثبات صدق ادعاي نبوت براي مخاطبان است. به عبارت ديگر براي مخاطبان در مواجهه با معجزات نوعي يقين حاصل مي شود كه اظهاركنندة معجزات، با عالم غيب در ارتباط بوده، حامل پيام الهي براي مخاطبان است. حال اگر دلالت معجزات بر مدلول آن دلالتي عقلي و منطقي باشد، يقين حاصل از مشاهدة معجزات نيز از نوع يقين منطقي است و در اصطلاح گذر از معجزه به صدق معجزه گر، گذري منطقي است؛ اما اگر رابطة ميان معجزه و مدلول آن رابطة منطقي و عقلي نباشد، آن گاه دلالت معجزات نيز بر صدق ادعاي نبوت دلالتي اقناعي است و براي مخاطب در رويارويي با معجزات تنها مرتبه اي از يقين روان شناختي حاصل مي شود و در اصطلاح، گذر از معجزه به صدق معجزه گر، گذري روان شناختي است.

در ميان انديشمندان اسلامي علّامه طباطبائي از نمايندگان گروه اول، و ابن رشد جزو دستة دوم است. در اين پژوهش مي كوشيم تا از رهگذر مقايسه اي تطبيقي ميان ديدگاه علّامه طباطبائي و ابن رشد و مباني و ادلة آنان، به مواضع خلاف و وفاق حقيقي اين دو انديشمند دربارة اين مسئله اشاره كنيم.

2. اقسام يقين

ازآنجاكه هدف اصلي تحليل و بررسي نوع دلالت معجزات، بررسي يقين حاصل از مشاهدة معجزات است، لازم بايسته است تا نخست توضيح مختصري دربارة يقين منطقي و روان شناختي مطرح شود. به نظر برخي، مرتبة يقين منطقي به آن مرتبه از يقين اطلاق مي شود كه مركب از دو علم است: نخست علم به ثبوت محمول براي موضوع، و دوم علم به محال بودن عدم ثبوت محمول براي موضوع. به بيان ديگر در مرتبة يقين منطقي، هم علم به صدق قضيه و هم علم به محال بودن كذب قضيه وجود دارد. در مقابل، مرتبة يقين روان شناختي به معناي جزم شخص به قضيه اي از قضاياست، به گونه اي كه شك و ترديد در آن راه ندارد. اين مرتبه از يقين كه از آن به يقين ذاتي نيز تعبير شده است، محصول وضعيت رواني و دروني شخص است و در افراد گوناگون متفاوت است و در آن بر خلاف يقين منطقي، علم به محال بودن كذب قضيه لازم نيست (صدر، 1395 ق، ص 410).

در تقسيم بندي مشابه ديگري، يقين به دو مرتبة معرفت شناختي و روان شناختي تقسيم شده است. يقين معرفت شناختي كه از آن به يقين منطقي و يقين گزاره اي نيز تعبير شده است، نياز به تضمين دارد و اين تضمين و يا توجيه با توجه به اموري مانند وثاقت مباني معرفت، ادلة دستيابي به معرفت و نيز منابع معرفت تبيين مي شود. اين مرتبه از يقين زماني حاصل مي شود كه فرد براي اعتقاد و باور خود شواهد لازم و كافي را در اختيار داشته باشد؛ به گونه اي كه با وجود اين شواهد هيچ گونه ترديدي نسبت به صدق محتواي گزارة موردنظر وجود نداشته باشد. يقين معرفت شناختي بر پاية شواهد و قرايني بنا شده است كه در اختيار همگان است و براين اساس نمي توان انتظار داشت كه اختلاف چنداني در حصول و يا عدم حصول اين يقين در افراد مختلف وجود داشته باشد. اگر شواهد و ادلة يك ادعا از وثاقت لازم برخوردار باشد، آن گاه هيچ دليلي وجود نخواهد داشت كه شخصي نسبت به صدق گزارة موردنظر ترديد كند و برعكس، اگر اين شواهد و ادله از وثاقت لازم برخوردار نباشند، هرگز براي كسي يقين حاصل نخواهد شد.

در مقابل، مرتبة يقين روان شناختي است. يقين روان شناختي عبارت است از باور، اعتقاد و يا اطميناني كه شخص نسبت به گزاره اي پيدا مي كند و دربارة صدق محتواي گزاره موردنظر به يك اطمينان رواني و ذهني مي رسد. قراين و شواهد حسي، كشف و شهود و يا حتي امر رازآميزي كه قابل فهم براي عموم مردم نباشد، مي توانند سبب حصول چنين يقيني نسبت به يك گزاره باشد. به عبارت ديگر، در مرتبة يقين روان شناختي چگونگي حصول يقين و راه دستيابي به آن هيچ تفاوتي ندارد و تنها دستيابي به چنين يقيني مهم است. بر اين اساس با توجه به اينكه راه هاي رسيدن به يقين در افراد متفاوت است، اين احتمال وجود دارد كه براي برخي از افراد نسبت به يك قضيه به آساني يقين حاصل شود، درحالي كه براي افراد ديگر نسبت به همان قضيه ديرتر يقين پديد آيد (كين، 2000، ص 62).

با توجه به توضيحي كه گذشت، ادلة اقناعي مي توانند زمينة ايجاد يقين روان شناختي را در مخاطب فراهم آورند كه البته ظهور اين مرتبه از يقين، با توجه به ظرفيت افراد متفاوت است. به عبارت ديگر، به استثناي براهين عقلي كه منجر به يقين منطقي مي شوند، ادلة اقناعي ديگر مي توانند در ظهور مراتبي از يقين روان شناختي در افراد مؤثر باشند و همچنان كه گذشت، اين مرتبه از يقين با توجه به ظرفيت افراد متفاوت است.

3. ديدگاه ابن رشد دربارة رابطه معجزه و صدق ادعاي نبوت

ابن رشد در عين پذيرش معجزات و امكان وقوع آن، ارتباط منطقي و ضروري ميان معجزه و صدق نبوت را انكار مي كند و آن را از نوع دلالت هاي اقناعي مي شمارد. وي معتقد است روش متكلمان در اثبات نبوت بر اساس وقوع معجزات، از ايراداتي اساسي برخوردار است و به همين دليل نمي توان معجزات را دليلي براي اثبات نبوت انبيا به شمار آورد. در ادامه اين ايرادات را به تفصيل بررسي خواهيم كرد.

1ـ3. ايرادات ابن رشد به ديدگاه متكلمان

1ـ1ـ3. عدم سنخيت ميان دليل و مدلول يا ادعا

نخستين و مهم ترين ايراد در اثبات نبوت از طريق معجزات، عدم سنخيت ميان دليل و مدعاست. به نظر ابن رشد ميان معجزات و صدق ادعاي نبوت هيچ رابطة منطقي اي وجود ندارد و به همين جهت، دلالت معجزات فعلي بر صدق نبوت، دلالتي اقناعي است. اثبات صدق ادعاي نبوت از راه معجزات همانند اين است كه شخصي براي اثبات طبابت خود و توانمندي در درمان بيماري ها، ادعا كند كه قادر است بر روي آب راه برود. بديهي است كه عقل هيچ گونه ارتباط منطقي و عقلي ميان راه رفتن بر روي آب و درمان بيماري درك نمي كند و حتي اگر شخص قادر به راه رفتن بر روي آب باشد، باز هم نمي توان آن را دليلي عقلي دانست و عقل تنها با مشاهدة اين عمل به نوعي قانع مي شود. ادعاي طبابت تنها با مداواي بيماري كه وظيفة ويژة پزشكي است، از نظر عقلي اثبات پذير است. عقل با مشاهدة مداواي يك بيمار توسط پزشك به آساني حكم به صدق طبابت فرد مي كند. اين مسئله دربارة نبوت نيز صادق است و حكم به صدق نبوت بر اساس وقوع معجزات فعلي تنها نوعي اقناع است. آنچه سبب اقناع عموم انسان ها مي شود اين است كه كسي كه توانايي راه رفتن بر روي آب را (كه عملي فراتر از توان عادي بشر است) داشته باشد، به طريق اولي بر درمان بيماران كه امري در حوزة قدرت بشر است توانمند خواهد بود. بر همين اساس، گمان عموم مردم با مشاهدة معجزات فعلي اين است كه كسي كه خداي سبحان او را بر انجام فعل خارق عادت توانمند كرده است، بعيد نيست كه از توانايي دريافت وحي الهي و وضع شريعت بر اساس آن نيز برخوردار باشد (ابن رشد، 1998م، ص185).

2ـ1ـ3. تمثيل اقناعي متكلمان

ايراد ديگر ابن رشد متوجه مثالي است كه اغلب متكلمان در تبيين رابطة ميان نبوت و معجزات بدان استناد مي كنند. در مثال يادشده انبياي الهي در حكم فرستاده اي از سوي پادشاه هستند كه حامل پيام مهمي براي افراد يك قوم است. معجزات انبياي الهي همانند نشانه اي است كه فرستاده براي اثبات رسالت و مأموريت خود از جانب پادشاه به همراه دارد و مردم با مشاهدة آن نشانه يقين حاصل مي كنند كه اين فرد در دعوي خود صادق است (همان، ص173). در اين مثال بر اساس نشانه هاي نمايان شده از سوي فرستاده، از دو راه مي توان به صدق ادعاي او پي برد. نخست اينكه پادشاه شخصاً به عموم مردم اين مطلب را ابلاغ كند كه هر گاه شخصي فلان علامت مشخص از علايم ويژة من را به همراه داشت، بدانيد كه او فرستادة من است؛ دوم اينكه مردم خود كشف كنند كه عادت و روية پادشاه اين است كه اين نوع خاص از علامت و نشانه را تنها در اختيار فرستادگانش مي گذارد.

اما از نظر ابن رشد با استناد به چنين تمثيلي نمي توان به تبيين عقلي ميان رابطة نبوت و معجزات پرداخت؛ چراكه راه هاي حصول يقين در اين دو مثال كاملاً متفاوت اند. در مثال يادشده از دو راه ابلاغ عمومي پادشاه و كشف عادت پادشاه توسط مردم مي توان به اين يقين رسيد كه هر گاه كسي علامت ويژه پادشاه را به همراه داشت، او قطعاً فرستادة پادشاه است؛ درحالي كه رسيدن به چنين يقيني دربارة معجزات از راه هاي يادشده امكان پذير نيست. يقين به اين قضيه كه وقوع معجزات به دست برخي از انسان ها علامت خاص نبوت و رسالت است از راه ابلاغ عمومي خداي سبحان كه همان راه شريعت است، غيرممكن است؛ زيرا فرض بر اين است كه پيش از ظهور معجزات و در حين وقوع آن هنوز شريعت اثبات نشده است تا با استناد به آن اين مبنا را پذيرفت. از راه عقل نيز پذيرش اين قضيه امكان پذير نيست، جز اينكه عقل به دفعات فراوان درك كند كه كساني كه رسالتشان تصديق شده است، چنين علايمي را در دست داشتند و ديگران از اين علايم بي بهره بوده اند (ابن رشد، 1998 م، ص174).

3ـ1ـ3. پيش فرض هاي مسلم انگاشته شده در استدلال متكلمان

به نظر ابن رشد ايراد اساسي متكلمان در اثبات صدق نبوت از راه معجزات، مسلم انگاشتن پيش فرض هايي است كه از نظر عقلي مورد ترديد است. استدلال متكلمان از دو مقدمه تشكيل شده است: 1. اين فرد مدعي رسالت، معجزه دارد؛ 2. هر كس كه توان معجزه دارد، فرستادة خدا، و نبي است.

با اين حال هر دو مقدمه تا حدي كانون ترديدند.

مقدمة اول. مقدمه اي حسي است و پذيرش آن مبتني بر اين است كه صدور اين افعال بر اساس آگاهي از فنون غريبه يا خاصيت مواد و يا سحر و تأثير در قوة خيال مخاطب نباشد. پذيرش مقدمة دوم نيز مبتني بر اين است كه اولاً بپذيريم كه پيامبراني وجود دارند و ثانياً اينكه وقوع اين معجزات تنها منحصر به پيامبران صادق است. براين اساس مقدمة يادشده تنها بر اساس اعتراف به رسالت انبيا و ظهور معجزات، پذيرفتني است؛ چراكه اين مقدمه، قضيه اي خبري است و ويژگي قضاياي خبري پذيرش وجود موضوع و محمول به طور ضمني است. براي نمونه قضية خبري عالم حادث است مبتني است بر دو قضية عالم محدث است و محدث موجود است (همان، ص175).

به نظر ابن رشد، هر دو مبناي يادشده، يعني اعتراف به وجود انبيا و انحصار معجزات به پيامبران صادق از نظر عقل مورد ترديد است.

وي در پاسخ به پرسش مقدري كه وقوع رسالت را به دليل عدم منع عقلي نزد عقل، امري ممكن و جايز مي داند، بيان مي كند كه جايز بودن بر دو نوع است: گاهي منظور از جواز، جوازي است كه برخاسته از طبيعت يك پديده است و عقل با مشاهده وجود آن پديده در يك مرتبه و فقدان آن در مرتبة ديگر، حكم به جواز وجود يا عدم وجود آن مي دهد. براي نمونه عقل پس از مشاهدة پديدة باران در طبيعت، اين گونه نتيجه مي گيرد كه باران ممكن است ببارد و ممكن است نبارد. در اين نوع از جواز، ترديد عقل ميان امكان و وجوب، يك امر است؛ اما گاهي منظور از حكم عقل به جواز يك پديده، ناشي از جهل عقل نسبت به اصل وقوع آن است و در اين حالت ترديد عقل ميان امكان و امتناع وقوع يك امر است. در حالت اخير ازآنجاكه عقل نسبت به اصل وقوع آن هيچ گونه آگاهي ندارد، حكم به جواز وقوع آن و يا به تعبير ديگر امكان آن مي كند كه اين امر با صورت اول متفاوت است. براين اساس اگر كسي به وجود نبوت اعتراف كند، حكم به جواز نبوت از نوع اول خواهد بود؛ اما اگر كسي نبوت را انكار كند بر اين باور باشد كه اين امر هنوز اثبات نشده و به مرتبة تأييد حسي نرسيده، حكم به جواز نبوت از نوع دوم است. اين ترديد دربارة اصل وقوع معجزات نيز وجود دارد (همان، ص176).

علاوه بر اين حتي با فرض پذيرش اصل وقوع رسالت و معجزه، باز هم جاي طرح اين پرسش هست كه بر اساس چه مبنايي مي توان گفت كه هر كس معجزه داشته باشد پيامبر و فرستادة خداست؟ بديهي است كه پاسخ به اين پرسش از راه شرع امكان پذير نيست؛ چراكه اصل شريعت پيش از پذيرش مبناي مزبور، اثبات ناپذير است و حكم به اين قضيه بر مبناي شريعت از باب خوداثباتي است. راه تجربه و تكرار نيز نمي تواند مفيد يقين به اين قضيه باشد، مگر اينكه مشاهده شود كه معجزه اي كه به دست پيامبران آشكار شده، تنها منحصر به آنهاست و هيچ كس جز آنان قادر به انجام آن نيست. تنها در اين صورت است كه مي توان پذيرفت كه معجزات، علامتي قاطع بر نبوت اند و راه ديگري براي اين اثبات وجود ندارد.

ابن رشد مي گويد ايراد اساسي متكلمين در تبيين وجه دلالت معجزات اين است كه امكان وقوع معجزات را (كه به معناي جهل به اصل وقوع يا عدم وقوع معجزه است) با معناي اول امكان (كه ترديد ميان وجوب و امكان است) خلط كرده اند و بر اساس آن اين قضيه را كه هر كس كه معجزه داشته باشد، پيامبر است امري مسلم انگاشته اند. قضية يادشده تنها در صورتي پذيرفتني است كه معجزات بنفسه دليل قاطعي بر وجود نبوت باشند؛ حال آنكه در خود پديده هاي عجيب و خارق عادت، چنين دلالتي وجود ندارد و تنها با در نظر گرفتن اين پيش فرض كه كسي كه از چنين توانمندي اي در انجام امور خارق عادت برخوردار است، انسان فاضلي است كه دروغ نمي گويد، مي توان معجزات را دليلي بر وجود نبوت دانست. به عبارت ديگر، پديدة خارق عادت تنها با فرض وجود رسالت و انحصار وقوع معجزه به پيامبران، دلالت بر نبوت دارد و بدون در نظر گرفتن پيش فرض هاي يادشده، هيچ گونه دلالتي در خود معجزات وجود ندارد.

براين اساس همچنان كه مداواي بيماري از افعال خاص پزشكي است و اگر كسي قادر به درمان بيماري باشد عقل حكم به پزشك بودن او مي كند، دربارة رسالت نيز همين گونه است و عقل بدون اين پيش فرض كه معجزه يكي از افعال نبوت است، قادر به درك ارتباط عقلي ميان معجزه و نبوت نيست (همان، ص176).

4ـ1ـ3. برايند ناپذيرفتني انحصار معجزات به پيامبران

به نظر ابن رشد لازمة پيش فرض انحصار معجزات به پيامبران اين است كه ديگر امور خارق عادتي كه توسط اولياي الهي و يا حتي در مراتب پايين تر، توسط ساحران و مرتاضان انجام مي شود، هيچ گونه دلالتي بر نبوت نداشته باشند؛ درحالي كه پذيرش اين اصل نيز از هيچ مبناي شرعي و عقلي اي برخوردار نيست. به همين سبب متكلمان براي رهايي از محذور يادشده، هم زماني معجزات با ادعاي نبوت را از جمله شروط اساسي دلالت معجزات دانسته اند. به عبارت ديگر چنانچه يكي از اولياي الهي عمل خارق عادتي را انجام دهد و در حين وقوع اين عمل هيچ گونه ادعاي رسالتي از جانب او مطرح نشده باشد، نمي توان وقوع اين كار را دليلي بر نبوت او دانست. شرط يادشده به طور ضمني گوياي اين است كه وقوع معجزات تنها منحصر به انبياي الهي نيست و لازمة دلالت آن بر نبوت اين است كه حتماً با ادعاي رسالت همراه شود. در نتيجه اعمال خارق عادت به تنهايي و بدون در نظر گرفتن شروط يادشده، دلالتي بر نبوت ندارند (همان، ص177).

در واقع ابن رشد درصدد بيان اين مطلب است كه در بحث اثبات نبوت، دلالت معجزه بر صدق نبوت به منزلة يك پيش فرض و اصل اساسي پذيرفته شده است، درحالي كه اصل مزبور هيچ مبناي شرعي و عقلي اي ندارد. بر همين اساس نيز ديگر لوازم اين پيش فرض مانند انحصار معجزات به پيامبران، عدم دلالت ديگر امور خارق عادت بر نبوت و عدم ظهور معجزه به دست غير نبي را از جمله پيش فرض هاي اثبات ناپذير از راه عقل و شرع مي داند كه بيشتر جنبة اقناعي براي مخاطب دارند.

3ـ5. شواهد درون ديني بر عدم دلالت معجزات بر اثبات نبوت

ابن رشد در تأييد ديدگاه خود بر سيرة پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله تأكيد مي كند. كرامات و معجزات پيامبر صلي الله عليه و آله هيچ گاه به قصد دعوت به رسالت و جلب ايمان مخاطب نبوده است و اين افعال در ضمن سيره و حالات پيامبر صلي الله عليه و آله انجام شده اند. در تأييد اين سخن مي توان به برخي از آيات قرآن اشاره كرد:

وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجيراً أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبيلاً أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً (اسراء: 90ـ93).

اين گونه آيات به نوعي شاهد اين ادعايند كه در موارد پرشماري افراد براي ايمان خود، انجام عمل خارق العاده اي را از پيامبر صلي الله عليه و آله تقاضا مي كردند، اما آن حضرت درخواست آنان را رد مي كرد (ابن رشد، 1998م، ص178).

2ـ3. راه اثبات نبوت از ديدگاه ابن رشد

ابن رشد بر اين باور است كه راه اثبات نبوت، تنها از طريق انجام فعل خاص نبوت، يعني همان وضع شريعت بر اساس وحي الهي است. بر همين اساس تنها معجزه اي كه حقيقتاً بر صدق نبوت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله دلالت دارد، قرآن كريم است و آن حضرت نيز تنها با قرآن عموم انسان ها را به سوي حق دعوت مي كرد؛ اما در برابر چنين ديدگاهي اين پرسش بنيادين قابل طرح است كه راه اثبات معجزه بودن قرآن و چگونگي دلالت آن بر نبوت پيامبر صلي الله عليه و آله چيست؟

ابن رشد با توجه به اين پرسش، ديدگاه خود را دربارة دليل صدق نبوت به طور عام در ضمن بيان دو اصل مطرح مي كند:

نخست اينكه وجود انسان هايي كه فرستادگان الهي اند، امري معلوم است و در آن ترديدي نيست. انبياي الهي كساني هستند كه شريعت را بر اساس وحي الهي و نه تعاليم انساني عرضه مي كنند. اين امر به دليل تواتر، مورد اتفاق عموم مردم است و همة مردم بجز منكران امور ماوراء الطبيعه بر اين امر اتفاق نظر دارند كه برخي انسان ها از طريق وحي انسان ها را به اعتقادات و اعمال شايسته اي كه موجب سعادت و كمال آنان است دعوت مي كنند و از اعتقادات نادرست و اعمال غيرشايسته پرهيز مي دهند. همة اين اوامر و نواهي بر اساس وحي الهي است و اين فعل، ويژة انبياست كه ديگران در آن شريك نيستند (همان، ص 179).

بر اساس اصل دوم، با توجه به اينكه وضع شريعت، فعل مخصوص انبياست، هر كس كه بر اساس وحي الهي، شريعتي را وضع كند پيامبر و فرستادة خداست. اين اصل مورد قبول فطرت انسان و ترديدناپذير است؛ زيرا همچنان كه درمان بيماري فعل مخصوص حرفة پزشكي است و هر كس كه بتواند بيماري را رفع كند ترديدي در طبابت او نمي توان داشت، دربارة وضع شريعت بر اساس وحي الهي نيز اين اصل حاكم است و عقل هيچ گونه ترديدي در نبوت چنين فردي نخواهد داشت.

ابن رشد در تأييد هريك از دو اصل يادشده به شواهد قرآني استناد مي كند. به نظر وي آيات زير تأييدي بر اصل وجود انبياي الهي اند:

إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنا إِلى‏ إِبْراهيمَ وَإِسْماعيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَعيسى‏ وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهارُونَ وَسُلَيْمانَ وَآتَيْنا داوُدَ زَبُوراً وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْليماً (نساء: 164ـ163)؛ قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ (احقاف: 9)

همچنين آيات زير تأييدكنندة اصل دوم هستند:

يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً (نساء: 174)؛ يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فَآمِنُوا خَيْراً لَكُمْ وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (نساء: 170)؛ لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقيمينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتيهِمْ أَجْراً عَظيماً (نساء: 162)؛ لكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِما أَنْزَلَ إِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلائِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً (نساء: 166) (ابن رشد، 1998 م، ص180).

اما باز هم پرسشي بنيادين در برابر اين ديدگاه ابن رشد مطرح است و آن ملاك صدق سخن افراد در دريافت وحي است. به عبارت ديگر، از كجا مي توان مطمئن بود كه ادعاي فرد در دريافت وحي الهي، ادعايي صادق است و شريعت او شريعتي مبتني بر وحي الهي است؟

ابن رشد در پاسخ به اين پرسش دو معيار را مطرح مي كند و بر اين نظر است كه صدق نبوت بر اساس اين دو معيار تشخيص پذير است: نخست اينكه انبياي الهي از وجود امور و پديده هايي كه هنوز رخ نداده است خبر مي دهند و اين امور در وقت تعيين شده با همان ويژگي ها در خارج محقق مي شوند؛ دوم اينكه معارفي كه انبياي الهي از آنها خبر مي دهند و نيز امر و نهي هاي ايشان، از راه آموزش ها و تعليمات بشري به دست نيامده اند و كاملاً متمايز از علوم و معارف كسب شده از راه هاي بشري هستند. در واقع خرق عادتي كه بر نبوت دلالت عقلي دارد، تنها از نوع خرق عادت در وضع شريعت بر اساس وحي الهي است و ديگر امور خارق عادت مانند شكافته شدن دريا، تنها نوعي تصرف در طبيعت است و دلالت ضروري بر نبوت ندارد. امور خارق عادتي كه از سنخ اخيرند تنها زماني كه به همراه وضع شريعت بر اساس وحي باشند، به منزلة شاهد و تأييدي بر نبوت انبياي الهي اند و به تنهايي و بدون وضع شريعت، دلالتي بر نبوت ندارند.

ابن رشد با تحليل يادشده امور خارق عادت يا معجزات را بر دو قسم علمي و فعلي مي داند و معتقد است كه تنها نوع اول از معجزات بر صدق نبوت دلالت عقلي دارند؛ اما نوع دوم به تنهايي دليل نبوت نيستند و تنها زماني كه با معجزة نوع اول، يعني وضع شريعت بر اساس وحي الهي قرين شوند، شاهد و تأييدي بر نبوت هستند (همان، ص 181).

نقد و بررسي ديدگاه ابن رشد

هرچند هدف اصلي اين پژوهش بررسي تطبيقي ديدگاه ابن رشد و علّامه طباطبائي دربارة نوع دلالت معجزات است؛ اما مقدم بر اين تطبيق، بيان برخي از نكات دربارة ديدگاه ابن رشد لازم و ضروري است.

1ـ4. بررسي اشكال اول

در پاسخ به نخستين ايراد ابن رشد دربارة عدم سنخيت ميان معجزات و ادعاي نبوت مي توان گفت كه مقايسه اي كه بر اساس مثال ها بيان شده است، مقايسة صحيحي نيست. اولاً ادعاي توانمندي در درمان بيماري ها، از جمله اموري است كه صدق و كذب آن كاملاً از راه هاي بشري تشخيص پذير است و به همين سبب هيچ يك از شواهد يادشده مانند راه رفتن بر روي آب و يا اموري عجيب تر و شگفت انگيزتر از آن در اثبات صدق دعاوي مطرح شده، نمي توانند براي مخاطب يقين آور باشند. در مثال هاي مزبور با توجه به اينكه اموري مانند درمان بيماري ها از جمله پديده هايي اند كه نحوة حصولشان براي عموم مردم كاملاً شناخته شده است و همة انسان ها مي دانند كه چگونه مي توان پزشك شد، عقل هيچ گاه با مشاهدة امور شگفت انگيزي كه مخاطب براي اثبات ادعاي خود انجام مي دهد به يقين نخواهد رسيد. به تعبير ديگر كار پزشك درمان بيماري از راه هاي تجربي است و چون مخاطب مي تواند از شيوة درمان او از راه تجربي آگاه شود، بنابراين عقل او هيچ يك از شواهد يادشده را براي ادعاي توانمندي در درمان بيماري نمي پذيرد.

اين در حالي است كه دريافت وحي و كيفيت چگونگي آن اساساً از سطح توان عموم مردم فراتر است و بر همين اساس نيز تنها اموري مانند معجزات، كه انجام آنها از سطح توان عموم مردم بالاتر است، مي توانند مؤيد آن باشند و نه صرفاً هر امر شگفت انگيز و خارق عادتي كه ماية اعجاب همگان باشد. به همين سبب، از جمله ويژگي هاي مهم معجزات، قابل تعليم و تعلم نبودن و شكست ناپذيري آنهاست كه هر دوي اين ويژگي ها، معجزات را از ديگر اموري كه اعجاب انگيزند، متمايز مي كنند.

در واقع سنخيت ميان دليل و مدعا در بحث معجزات و نبوت، بر مبناي ويژگي هاي يادشده تبيين پذير است و اين دو ويژگي در هيچ كدام از مثال هاي يادشده وجود ندارند. راه رفتن بر روي آب و يا هر امر شگفت آور ديگر از جمله اموري اند كه افراد با رياضت هاي نفساني و تمرين هاي ويژه مي توانند آنها را انجام دهند؛ اما معجزات هيچ گاه نه با تمرين هاي سخت و دشوار، و نه با تعليم و تعلم، دست يافتني نيستند.

دربارة سنخيت ميان دليل و مدعا اين نكته در نظر ابن رشد كاملاً به درستي بيان شده است كه تنها فعل خاص نبوت است كه مي تواند مؤيد صدق نبوت باشد؛ اما ابن رشد در عين حال بدين نكته مهم توجه كافي نداشته است كه معجزه به دليل ويژگي هاي خاصي مانند قابل تعليم و تعلم نبودن و فراتر بودن از سطح توان عموم مردم، كاملاً از همة امور خارق عادت ديگر متمايز است و حقيقتاً فعل خاص نبوت به شمار مي آيد. براين اساس سنخيت ميان دليل و مدلول در موضوع معجزات و اثبات نبوت، كاملاً تبيين پذير است.

2ـ4. بررسي اشكال دوم

ابن رشد دربارة اعتراف به وجود انبيا و امكان عقلي وقوع نبوت، موضعي دوگانه دارد. وي در نقد متكلمان، اعتراف به وجود انبيا را از جمله پيش فرض هاي اثبات نشده اي مي داند كه عقل ميان امكان و امتناع وقوع آن در ترديد است؛ درحالي كه در بيان ديدگاه خود وجود انبياي الهي را امري معلوم مي داند كه به دليل تواتر مورد اتفاق عموم مردم است.

ابن رشد به رغم ايرادات پرشماري كه نسبت به دلالت توان معجزه بر نبوت دارد، خود او در بيان ديدگاهش به طور ضمني به اين اصل معترف است. در ديدگاه ابن رشد ملاك صدق سخن افراد در دريافت وحي الهي، اخبار از غيب است و اخبار از غيب از مصاديق معجزات به شمار مي رود. براين اساس هرچند در اين ديدگاه تنها معجزات علمي معيار صدق نبوت اند، باز هم اين قضيه كه هر كس توان معجزه دارد نبي و فرستادة خداست پذيرفته شده است؛ هرچند كه دايره مصاديق معجزه تنها منحصر به نوعي ويژه از معجزات است.

3ـ4. بررسي اشكال سوم

در نقد اشكال سوم ابن رشد توجه به دو نكتة اساسي ضرورت دارد: نخست اينكه حقيقتاً هيچ كدام از امور خارق عادتي كه توسط اولياي الهي و يا در مراتب پايين تر به دست مرتاضان و ساحران انجام مي شوند، هيچ گونه دلالتي بر نبوت ندارند، و اين بدان سبب است كه امور يادشده در حوزة مقدورات و توانمندي هاي بشري اند و همچنان كه گذشت با رياضت و تمرين تحقق پذيرند. علاوه بر اين حتي دربارة اولياي معصوم كه انجام معجزات ـ و به تعبير دقيق تر كرامات ـ در حوزة مقدورات آنان است، هيچ يك از اين امور همراه با تحدي نيستند و اين امر مسلمي است كه تحدي از مقومات معجزه است.

به عبارت ديگر ساير امور خارق عادت كه توسط مرتاضان و ساحران انجام مي شوند، نمونه هاي مشابه فراواني دارند و ديگران نيز مي توانند با ورود به اين حوزه، نمونه هايي از آن را انجام دهند؛ اما معجزات پيامبران كه در عصر خود آنان منحصر به فرد آنان بوده تنها اختصاصي خود آنان است و حتي نزديك ترين افراد به آنان نيز توان انجام آن را ندارند. در واقع هرچند هم معجزات و هم امور خارق عادت مانند سحر و جادو از حوزة توانايي عموم مردم بيرون هستند، تفاوتي كه ميان اين دو پديده وجود دارد اين است كه معجزه نمونة مشابه ندارد و هيچ كس جز پيامبر نمي تواند آن را انجام دهد؛ اما سحر و جادو يك فن است كه با آموزش قابل رواج است.

علاوه بر اين همچنان كه اشاره شد، شكست ناپذيري معجزات و غلبه آن بر نمونه هاي مشابهي همچون سحر و جادو مي تواند براي عموم مردم در اين زمينه راه گشا باشد. در واقع هرچند عموم مردم هم در برابر معجزات و هم در برابر سحر و جادو دچار اعجاب و شگفتي مي شوند، غلبة معجزه بر سحر و جادو اين ابهام را از ذهن مخاطب برطرف مي كند. در واقع شكست ناپذيري معجزات در برابر سحر و جادو، شاهدي ديگر بر فراتر بودن معجزات از حوزة توانمندي هاي بشري است.

همچنين حتي اگر مخاطبان از راه هاي يادشده توانايي تشخيص معجزات حقيقي را از ديگر امور مشابه مانند سحر و جادو نداشته باشند، باز هم با توجه به حكمت خداوند و محال بودن اغرا به جهل، لطف خداوند اقتضا مي كند كه كذب مدعي دروغين نبوت را بر همگان آشكار سازد. براي نمونه اگر كسي در قلمرو حكومت فردي ادعاي نمايندگي حاكم را داشته باشد، سكوت حاكم در برابر اين ادعا نشانة صحت اين ادعا، و اعتراض حاكم نشانة كذب ادعاي اوست.

مطلب دوم اينكه هم زماني وقوع معجزات با ادعاي نبوت امري تكويني است و اساساً معجزات لازمة نبوت اند؛ چراكه معجزه الهي از سوي خداي سبحان، تنها به دست پيامبر آشكار مي شود و لازمة رسيدن به مقام نبوت، قدرت بر انجام معجزه است. ايراد اساسي ابن رشد عدم توجه به تمايز ماهوي معجزات از ديگر كرامات و امور خارق عادت است و همين امر سبب شده است تا شرط هم زماني از نظر ابن رشد به منزلة امري قراردادي تلقي شود كه به واسطة آن معجزات دليلي بر اثبات نبوت به شمار مي آيند؛ درحالي كه اساساً ماهيت معجزات به گونه اي است كه في نفسه آنها را از امور ديگر متمايز مي سازد.

البته شناخت اين تمايز از دو راه امكان پذير است: نخست از راه نظر در خود معجزات كه اغلب براي عموم انسان ها ميسر نيست و دوم توجه به نشانه هايي همچون قابل تعليم و تعلم نبودن و شكست ناپذيري، كه اين راه اخير براي عموم انسان ها تشخيص پذير است.

4ـ4. بررسي اشكال چهارم

ابن رشد در مقايسة تطبيقي ميان مثال فرستاده و پادشاه با معجزات بر اين نظر است كه بر خلاف مثال معروف، در مواجهه با معجزات، نه از راه ابلاغ عمومي پروردگار كه همان راه شرع است و نه از راه عقل نمي توان به اين يقين رسيد كه اين فرد فرستادة پروردگار است؛ اما به نظر مي رسد كه راه سومي نيز در رسيدن به اين مرتبه از يقين وجود دارد و آن اين است كه ماهيت معجزات به گونه اي است كه في نفسه دلالت بر ارسال از سوي پروردگار دارد. به عبارت ديگر، نفس معجزات و مقايسة آن با ديگر امور مقدور بشر، مخاطب را به اين اطمينان و يقين مي رساند كه در تحقق اين پديده، مبدأيي فراتر از توانمندي هاي معمول در ميان بشر مؤثر است. البته اين امر بديهي است كه امور خارق عادت و فراتر از توان بشر داراي مراتبي متعددند و عالي ترين مرتبة آن كه فراتر از همة توانمندي هاي بشري است، ويژة انبياي الهي است و چه بسا مخاطبان عادي در برخي از موارد نتوانند ميان امور خارق عادت مقدور بشر و معجزات تمايزي صحيح قائل شوند؛ اما نكتة مهم اين است كه مخاطبان در مواجهه با معجزات، بدون نياز به ابلاغ پيشين پروردگار و يا كشف عادت و روية خداي سبحان در اختصاص نشانه اي خاص به انبياي الهي، بدين مرتبه از يقين مي رسند كه در تحقق اين پديده نيرويي فراتر از توان بشر مؤثر است. براين اساس مي توان گفت كه انحصار راه وصول به يقين به دو راه يادشده صحيح نيست.

بر مبناي چنين تحليلي مي توان گفت كه ايرادات ابن رشد بر اين قضيه كه هر كس كه توان معجزه دارد، فرستاده خدا است وارد نيست و از تأمل در خود پديده معجزه، مي توان به صدق اين قضيه حكم كرد. به عبارت ديگر صدق اين قضيه وابسته به شرع و يا تجربة مكرر اين موضوع توسط انسان ها نيست و با توجه به تحليل يادشده، مي توان اين قضيه را در حوزة معرفت شناسي ديني از قضاياي اولي دانست. وجه تسمية معجزات به بينات در قرآن كريم، به نوعي مؤيد اين تحليل است؛ چراكه بيّن به امري اطلاق مي شود كه في نفسه روشن و آشكار است (اسراء: 101؛ قصص: 36؛ احقاف: 7).

5. ديدگاه علّامه طباطبائي دربارة رابطة معجزه و صدق ادعاي نبوت

علّامه طباطبائي نيز از جمله انديشمنداني است كه مسئلة ارزش دلالتي اعجاز را بررسي كرده است. به نظر علّامه راه اثبات نبوت انبياي الهي منحصر در ظهور معجزات است و پديدة معجزه تنها دليلي است كه مي توان با استناد به آن صدق ادعاي نبوت را اثبات كرد.

1ـ5. دلالت منطقي معجزه بر صدق نبوت

علّامه طباطبائي بر خلاف ابن رشد بر اين عقيده است كه معجزه دليل اقناعي براي عموم مردم نيست، بلكه در واقع دليل عقلي در اثبات نبوت است كه مفيد يقين براي هر دو طيف مخاطب عام و خاص به شمار مي آيد. به عبارت ديگر معجزه براي عموم انسان ها اعم از انسان هاي عادي (كه توانايي درك استدلال هاي پيچيده عقلي و براهين منطقي را ندارند) و نيز مخاطبان خاص (كساني كه از اين توانايي برخوردارند) يقين آور است.

علّامه طباطبائي در ضمن تفسير آيات اسْلُكْ يَدَكَ فىِ جَيْبِكَ تخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِكَ بُرْهاَنَانِ مِن رَّبِّكَ إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَايْهِ إِنَّهُمْ كَانُواْ قَوْمًا فَسِقِينَ (قصص: 32) (طباطبائي، 1374، ج8، ص 271) و يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً (نساء: 174)، (همان، ج 5، ص 248)، معجزات را همانند برهان يقين آور مي شمارد. به نظر علّامه طباطبائي برهان به معناي سلطان است و به سببي گفته مي شود كه يقين آور باشد. برهان بر قلب آدمي تسلط دارد و معجزه نيز از اين جهت در قرآن كريم برهان ناميده شده است كه يقين آور است (همان، ج 11، ص 173).

2ـ5. تبيين عقلي رابطة دلالت معجزه بر صدق نبوت

علّامه طباطبائي بر خلاف ديدگاه كساني كه منكر دلالت معجزات بر صدق ادعاي نبوت هستند، قايل به رابطة منطقي ميان معجزات و نبوت است.

به نظر علّامه طباطبائي، منكران نبوت در مواجهه با دعوت انبياي الهي دو نوع واكنش نشان دادند: گروهي با تأكيد بر بشر بودن انبياي الهي و شباهت آنان با عموم مردم در جنبه هاي بشري، در انكار نبوت انبيا اين اشكال را مطرح ساختند كه عموم انسان ها ارتباط با ماوراي طبيعت را در نفس خود نمي يابند و با توجه به اينكه انبيا نيز مانند ساير مردم انسان هايي عادي و معمولي هستند بنابراين هيچ دليلي ندارد كه از ميان عموم مردم تنها افرادي خاص قادر به درك معارف وحياني از راه ماوراي طبيعت باشند. آيات متعددي از قرآن ناظر به اين نوع از انكار منكران بر مبناي شباهت انبياي الهي با ساير مردم در جنبه هاي بشري است.

انبياي الهي نيز در پاسخ به اين اشكال، ضمن تأكيد بر جنبه هاي بشري خود، رسالت را منـتي خاص از سوي خداي سبحان معرفي كرده اند كه اختصاص آن به برخي از انسان ها هيچ محذور عقلي اي را به دنبال ندارد (طباطبائي، 1374، ج1، ص 134؛ ج 12، ص 42؛ همو، 1362، ص 44).

واكنش دوم مردم در مقابل دعوت انبياي الهي اين بود كه در برابر ادعاي رسالت و نبوت از انبياي الهي طلب شاهد و دليلي كردند كه همان معجزات است. مطابق آيات قرآن ادعاي نبوت و رسالت همواره با ادعاي وحي و سخن گفتن با خداي سبحان به صورت باواسطه و بي واسطه مطرح شده است و ازآنجاكه پديدة نزول وحي از جمله اموري است كه با حواس ظاهري انسان ادراك پذير نيست و در تجربيات عادي بشر نمي گنجد، به همين سبب از دو جهت مورد اشكال عموم مردم واقع مي شود: نخست اينكه انبياي الهي چه دليلي بر نزول وحي و مخاطب سخن خدابودن دارند؛ ديگر اينكه نزول وحي و گفت وگو با خدا و وضع شريعت، از جمله اموري اند كه براي بشر ملموس و محسوس نيستند و علاوه بر آن، قوانين شناخته شدة جاري علت و معلول نيز آنها را رد مي كنند. براين اساس هر گاه پيامبري ادعاي سخن گفتن با خدا را داشته باشد و در دعوي خود نيز صادق باشد، لازمة ادعاي او اين است كه با ماوراي طبيعت اتصال و ارتباط داشته باشد و به نيرويي الهي مؤيد باشد كه به واسطة آن مي تواند خرق عادت كند و بر سخن گفتن با خداي سبحان كه امري خارق عادت است، توانا باشد.

با توجه به اين امر اگر پيامبري از اين نيرو برخوردار باشد، همچنان كه عمل خارق عادت گفت وگو با خدا براي او ممكن و ميسر است، انجام ديگر اعمال خارق عادت نيز بايد براي او ممكن و ميسر باشد؛ چراكه به حكم قاعده حكم الامثال فيما يجوز و ما لا يجوز واحد، هيچ تفاوتي ميان امور خارق عادت وجود ندارد. اگر منظور خداي سبحان، هدايت مردم از راه خارق عادت يعني نزول وحي و سخن گفتن با پيامبران است، بايد پديدة نبوت و وحي نيز با امر خارق عادت ديگري مانند معجزات فعلي تأييد شود تا مردم آن را بپذيرند و هدايت موردنظر خداي سبحان محقق گردد (همو، 1374، ج1، ص 134؛ ج2، ص 231).

به عبارت ديگر آنچه منكران بدان اشكال گرفته اند، حقانيت محتواي معارف وحياني نيست، بلكه اصل پديدة نزول وحي، به منزلة نوعي ارتباط و اتصال با ماوراي طبيعت است. پيامبران نيز معجزات را به منزلة شاهدي براي اثبات معارف حقة نازل شده از راه وحي اظهار نمي كردند؛ چراكه بخش مهمي از معارف وحياني، برهاني و عقلي است و براي اثبات، احتياجي به معجزات ندارد؛ بلكه معجزات در واقع شاهد و دليلي بر صدق و راستي گفتار انبياي الهي در ارتباط و اتصال با ماوراي طبيعت است (طباطبائي، 1362، ص 42).

3ـ5. انحصار اثبات صدق نبوت از راه معجزات

نكتة درخور تأمل اين است كه از نظر علّامه طباطبائي چون معجزات در حقيقت تأييدي بر اصل نبوت است، بنابراين حتي با وجود امكان اثبات عقلاني محتواي وحي و برهاني بودن اين معارف، باز اثبات صدق نبوت انبيا تنها در پرتو معجزات امكان پذير است و اثبات عقلي معارف وحياني هيچ گاه نمي تواند شاهدي بر صدق نبوت يك پيامبر باشد. به بيان ديگر، اثبات صدق ادعاي نبوت دليلي جدا از اثبات حقانيت معارف وحياني مي طلبد و تنها به صرف اينكه شريعت يك پيامبر عقلاني باشد و بتوان معارف نازل شده از راه وحي را با براهين عقلي اثبات كرد، نمي توان ادعاي او را دربارة ارتباط با مبدأ وحي و مأموريت يافتن از جانب خداي سبحان براي انتقال پيام الهي پذيرفت (همان، ص 43؛ طباطبائي، 1378، ص 145؛ همو، 1374، ج1، ص 129). به عبارت ديگر از نظر علّامه طباطبائي اثبات عقلي معارف وحياني هيچ گاه نمي تواند شاهدي بر ارتباط آورندة وحي با خداي سبحان باشد و اين ارتباط تنها با تحقق معجزات فعلي اثبات پذير است. شخصي كه ادعا مي كند از جانب خداي سبحان مبعوث شده است، بايد شاهدي بر اين ارتباط داشته باشد و تنها شاهد در اين زمينه، معجزه اي است كه خداي سبحان بر دستان او آشكار مي سازد. اثبات عقلاني محتواي شريعت تنها مي تواند شاهدي بر وحياني بودن آن و نه شاهدي بر ارتباط آورندة وحي با خداي سبحان باشد.

6. نقد و بررسي ديدگاه علّامه طباطبائي

مي بينيم كه علّامه طباطبائي با استناد به قاعدة عقلي حكم الامثال فيما يجوز و ما لا يجوز به تبيين عقلي رابطة خداوند با انبيا مي پردازد و معجزات را چه از نوع فعلي و چه از نوع معرفتي در حكم مثل مي شمارد. بر اساس اين قاعده، اشيا همانند داراي حكمي واحد هستند و حكم هر شيء، حكم مانند آن نيز هست. اگر موجودي به حكمي از احكام محكوم شود، موجود ديگري كه مانند موجود اول است، به همان حكم محكوم خواهد شد (ابراهيمي ديناني، 1380، ج1، ص171).

نكتة بسيار مهمي كه در استناد به اين قاعده بايد بدان توجه كرد اين است كه اين حكم دربارة اموري كه در ذات خود مانند هم هستند و هيچ گونه اختلافي ندارند نيز جاري است. در واقع پديده هايي مي توانند در حكم مثل باشند كه هيچ تفاوتي از لحاظ ذات با هم نداشته باشند؛ ماهيت آنها يكي باشد؛ كمالات ثانوي آنها و شرايطي كه در آن هستند نيز يك سان باشد و فقط دو فرد از يك ذات باشند. در اين صورت اگر يكي از اين دو ذات از ويژگي و يا خاصيتي برخوردار باشد، فرد ديگر نيز از همان ويژگي برخوردار خواهد بود و محكوم به همان حكم اولي است (مطهري، 1377، ج 13، ص 412).

با توجه به اين امر، پرسش مهمي كه مي توان مطرح ساخت اين است كه آيا معجزات فعلي و پديدة وحي را مي توان در حكم دو مثل دانست؟ آيا حقيقتاً معجزات فعلي از نظر ذات و ماهيت با پديدة وحي يك سان اند و اين دو هيچ تفاوتي از هيچ جهت با يكديگر ندارند تا با استناد به قاعدة حكم الامثال بتوان صدق نبوت را از راه معجزات فعلي اثبات كرد؟ آنچه در بيان علّامه طباطبائي آمده، بيانگر اين است كه عموم مردم در مواجهه با معجزات فعلي بدين مرتبه از يقين مي رسند كه اين عمل از حوزه توان بشري خارج است و آورندة معجزه با ماوراي طبيعت در ارتباط است. پس ادعاي ديگر او نيز مبني بر دريافت وحي به سبب اين توانمندي در معجزات فعلي صادق است؛ چراكه هم وحي و هم معجزات فعلي دو پديدة مثل هم هستند. با اين حال بايد توجه كرد كه به آساني نمي توان اثبات كرد كه وحي و معجزات فعلي در حكم امثال هستند و از نظر ذات و ماهيت هيچ تفاوتي با يكديگر ندارند. تنها وجه اشتراك و همانندي ميان اين دو پديده (وحي و ديگر معجزات) اين است كه هر دو خرق عادت اند و به تعبير دقيق تر، از مرتبة توانايي هاي بشري فراترند؛ اما تنها اين وجه اشتراك نمي تواند مبنايي براي همانندي معجزات فعلي و وحي از همة جهات باشد. به عبارت ديگر هرچند علّامه طباطبائي بر اساس قاعده اي عقلي به تبيين دلالت عقلي معجزات پرداخته است، نكته اي كه در اين استدلال نياز به توضيح بيشتر دارد اثبات همانندي و مثليت معجزات فعلي و پديدة وحي است. گفتني است كه غرض از بيان اين نكته، نه رد نظر علّامه در دلالت عقلي معجزات، بلكه تنها يادآوري اين نكته است كه استدلال مزبور نياز به تكميل دارد و چنانچه بتوان همانندي و مثليت معجزات فعلي و پديدة وحي را تبيين كرد، اين استدلال مي تواند تبيين كنندة دلالت عقلي معجزات باشد.

در پايان بايد توجه كرد كه انحصار راه اثبات نبوت به معجزات فعلي، مسئله اي ديگر است كه جدا از نوع دلالت معجزات مي تواند كانون تأمل قرار گيرد. اين مطلب را كه آيا تنها از راه معجزات فعلي مي توان به صدق ادعاي نبوت دست يافت، يا اينكه شواهدي مانند امي بودن يك پيامبر، حقانيت محتواي وحي به همراه برخي از ويژگي هاي شخصيتي پيامبران مانند راست گويي، امين بودن و بديع بودن محتواي متعالي وحي در زمان و مكان نزول وحي نيز مي توانند مؤيداتي بر ارتباط با خدا تلقي شوند، بايد در پژوهشي مستقل بررسي كرد.

نتيجه گيري

تأمل در ديدگاه ابن رشد و علّامه طباطبائي دربارة نوع دلالت معجزه و رابطة آن با صدق نبوت بيانگر اين است كه هرچند از نظر اين دو انديشمند ديني، معجزه دليلي بر صدق ادعاي نبوت است، دربارة اين موضوع تفاوت هاي جدي و اساسي ميان ديدگاه آنان وجود دارد. مهم ترين تفاوت ميان ديدگاه اين دو انديشمند در نوع دلالت معجزات است. ابن رشد با تأكيد بر عدم سنخيت ميان معجزات فعلي و ادعاي نبوت و نيز نقد برخي از مباني مورد پذيرش متكلمان در دلالت معجزات، رابطة منطقي ميان معجزات و صدق نبوت را رد مي كند و دلالت معجزات را از نوع دلالت هاي اقناعي مي داند. در مقابل، علّامه طباطبائي اين دلالت را از نوع دلالت منطقي مي داند و با استناد به قاعدة حكم الامثال به تبيين اين رابطه مي پردازد.

از نظر ابن رشد معجزة فعلي متناسب با عامه مردم است كه قدرت درك تشخيص حقايق وحياني از معارف بشري را ندارند و يقين حاصل از مواجهه با معجزات، نوعي از يقين روان شناختي است. در مقابل، به نظر علّامه طباطبائي مخاطب معجزات، همة انسان ها اعم از صاحبان درك عقلي و افراد عادي اند و يقيني كه از مشاهده معجزات براي مخاطبان حاصل مي شود، يقين منطقي است.

ابن رشد با تأكيد بر عدم سنخيت ميان معجزات فعلي با ادعاي دريافت وحي الهي، تنها معجزة متناسب براي اثبات نبوت را وضع شريعت بر اساس وحي الهي مي داند. به بيان ديگر تنها از تأمل در محتواي شريعت و درك تفاوت جدي آن با ديگر معارف بشري مي توان به صدق نبوت انبياي الهي پي برد؛ درحالي كه به نظر علّامه طباطبائي اثبات صدق نبوت انبيا تنها در پرتو تحقق معجزات فعلي امكان پذير است و تنها به صرف اينكه شريعت يك پيامبر عقلاني است و اينكه مي توان معارف نازل شده از راه وحي را با براهين عقلي بتوان اثبات كرد، نمي توان ادعاي او را دربارة ارتباط با مبدأ وحي و ماموريت يافتن از جانب خداي سبحان براي انتقال پيام الهي پذيرفت.

منابع

ابراهيمي ديناني، غلامحسين، 1380، قواعد كلي فلسفي در فلسفه اسلامي، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.

ابن رشد، محمدبن احمد، 1998م، الكشف عن مناهج الادله، بيروت، مركز الدراسات الوحدة العربية.

صدر، سيدمحمد باقر، 1395 ق، مباني منطقي استقراء، ترجمة احمد فهري زنجاني، بي جا، اسلامي.

طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1362، اعجاز قرآن، تهران، مركز نشر فرهنگي رجاء.

ـــــ، 1374، الميزان في تفسير القرآن، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني، قم، جامعه مدرسين.

ـــــ، 1378، شيعه در اسلام، قم، دفتر نشر اسلامي.

طوسي، خواجه نصير، 1407 ق، تجريد الاعتقاد، قم، دفتر تبليغات اسلامي.

طوسي، محمدبن حسن، 1406 ق، الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد، بيروت، دارالاضواء.

قاضي، عبدالجبار بن احمد، 1422 ق، شرح الاصول الخمسه، بيروت، دار احياء التراث.

مطهري، مرتضي، 1377، مجموعه آثار، تهران، صدرا.

Kein, Certainty, 2000, in A Companion to Epistemology, Ed. Dancy Jonatan and Sosa Ernest, Oxford, Blackwell.