برهان نظم بر مبنای اصل تنظیم دقیق کیهانی
Article data in English (انگلیسی)
-
- مقدمه
برهان نظم يكي از ادلۀ مهم اثبات خداوند است. با تكيه بر نظم موجود در جهان اثبات ميشود كه بهترين تبيين ممكن از اين نظم، توسل به ناظمي هوشمند است كه اين نظم را در اين جهان قرار داده است. اين برهان ريشه در كلمات يونانيان باستان دارد و بهويژه در قرون وسطا، الهيدانان، استفادۀ فراواني از آن كردند؛ در قرون وسطا، برهان نظم يکي از پنج راه اثبات خدا بود که آکوئيناس به آنها اشاره کرده بود (آكوئيناس،1981، ص 182) و فيلسوفان ديگري نيز در همين دوران از اين برهان براي اثبات خداوند بهره جستند؛ ولي بيشک اوج استفاده از اين برهان به قرون هجدهم و نوزدهم برميگردد و در اين زمان رشد علوم و بهويژه علومي نظير جانورشناسي، گياهشناسي و نجوم، متکلمان را قادر ساخت تا صدها نمونه براي نظم و هماهنگي بين اجزاي عالم و در نتيجه غايتمندي آنها ارائه دهند. در اين قرون بود که الهيدانان، فيلسوفان و مبلغان مسيحي از اين برهان کمک فراواني براي اثبات خدا گرفتند.
البته در قرن هجدهم ديويد هيوم شديدترين حملات را عليه اين برهان ترتيب داد
(هيوم، 2007). پس از او، الهيداناني چون ويليام پيلي (William Paley) در کتاب الهيات طبيعي (Natural Theology) به شکلدهي دوبارة اين برهان پرداختند (پيلي، 2006). تقرير پيلي از اين برهان تا مدتها مورد استفادة الهيدانان بود. بعدها افرادي نظير اف.آر. تِنِت (F.R. Tennant)، اي. اي. تيلور (A.E. Taylor)، پير لِکومت (Pierre Lecomte) و ريچارد تيلور (Richard Taylor) تقريرهاي قويتري را از اين برهان ارائه كردند (هيك، 1999، ص 1-2).
اما مهمترين معارضه با اين برهان، از طريق نظريۀ تكامل انجام شد. در تفاسير قبلي برهان نظم، تأكيد اصلي بر نظم زيستي موجود در جهان بود و در آن اثبات ميشد كه با توجه به عدم وجود تبيين طبيعي و نادرست بودن نظريۀ تصادف، جهان نيازمند ناظمي هوشمند است؛ اما نظريۀ تكامل مدعي بود كه بر اساس تكامل تدريجي، ميتوان تبييني از نظم زيستي موجود در جهان ارائه داد و در اين صورت ديگر نيازي به وجود ناظمي هوشمند نيست (داوكينز، 2006، ص 121). يكي از تلاشهايي كه در مقابل اين مدعا انجام شد، استفاده از نظريات جديد علمي بود كه نظريۀ تكامل نميتواند تبييني علمي از آنها ارائه دهد؛ زيرا اين نظرات يا بر مبناي نظم كيهاني (در مقابل نظم زيستي است) هستند و يا مبتني بر نظمهاي زيستي كه تبيين تكاملي ندارند. از جملة اين تلاشها، استفاده از نظريات علمي جديد چون پيچيدگيهاي کاهشناپذير (Irreducible Complexities)
(بِيهي، 2006، ص 39)، اطلاعات بيولوژيک در مولکول DNA (فلو، 2008، ص 123ـ124) و پيچيدگيهاي خاص (دمبسكي،2007، ص 315-316) بوده است.
يکي از مهمترين کارهايي که براي احياي اين برهان در قرون اخير صورت گرفته، استفاده از اصل تنظيم دقيق کيهاني است. بر پاية اين نظريه، جهان ما به صورتي دقيق و ظريف تنظيم شده است که اگر حتي ذرهاي اختلاف در اين تنظيم دقيق وجود ميداشت، امکان حيات در اين جهان منتفي ميشد. كشف اين تنظيم دقيق با استفاده از محاسبات دقيق علمي صورت گرفته است. نتيجة اين تنظيم دقيق اين است که اين جهان نياز به ناظمي هوشمند دارد که اين نظم دقيق را در اين جهان قرار دهد.
آنتوني فلو که زماني يکي از سردمداران الحاد در جهان غرب بود، در اواخر عمر با پذيرش ادلة علمياي که نشاندهندۀ وجود تنظيمي دقيق در عالم است، از الحاد دست برداشت و به خداباوري روي آورد (فلو، 2008، ص 113-114). اين امر نشاندهندۀ اهميت و تأثيرگذاري شديد اين تبيين جديد از برهان نظم است.
اصل تنظيم دقيق كيهاني يكي از جديدترين تفاسير از برهان نظم است كه بر مبناي نتايج بهدستآمده از فيزيك قرن بيستم، شكل گرفته است. تنظيم دقيق كيهاني را نخستين بار جان. دي. بارو (John D. Barrow) و فرانك. جي. تيپلر (Frank J. Tipler) در سال 1986 در كتاب اصل كيهانيشناختي آنتروپيك (The Anthropic Cosmological Principle) مطرح ساختند (بارو و تيپلر، 1986). اين دو دانشمند تفسيري خاص از اين تنظيم كيهاني را ارائه دادند كه در ادامه خواهد آمد. از آن پس كتب و مقالات بسياري له يا عليه اين نظريه منتشر شد (ر.ك: منسون، 2005). برخي از اين مقالات (البته بهندرت) به زبان فارسي هم ترجمه شدند كه براي مثال ميتوان به مقالۀ جَي لِزلي در كتاب فيزيك، فلسفه و الهيات (لزلي، 1386، ص 517-547) يا مقالة مككراث در فصلنامة نامة علم و دين (مكگراث، 1378، ص 43-50) اشاره كرد. در اين مقاله ضمن تبيين اين تنظيم دقيق، به نظريات مخالفان دلالت اين تنظيم دقيق بر وجود خداوند اشاره شده و آن نظرات مورد نقد و بررسي قرار گرفته است.
-
- 1. تبيين نظرية تنظيم دقيق کيهاني
پس از انتشار کتاب اصل انواع (The Origin of Species) داروين در سال 1895، برهان نظم در غرب رونق خود را از دست داد و گمان شد که همة نمونههاي پيشرفتة نظم ممکن است در قالب اين نظريه تبيين و شرح شود و نيازي به نظمدهندهاي فراطبيعي نباشد. در کنار نظريۀ تکامل انواع، انتقادات هيوم و نيز کانت نيز تا حد بسياري موجب بيرونقي اين برهان شده بود (باربور،1362، ص 97). همچنين قوانين ثابت فيزيكي كه نيوتن ارائه داده بود، نشان ميدادند كه اگر هم ناظمي هوشمند وجود داشته باشد، تفسيري دئيستي از اين ناظم ميتوان ارائه داد كه در آن خداوند نظمي را بر اين جهان افكنده و سپس اين جهان را رها كرده است؛ اما نظريات جديد كيهاني در نيمۀ قرن دوم اثبات كردند كه نهتنها نظريۀ تكامل نياز به ناظم هوشمند را از بين نميبرد، بلكه جهان نيازمند ناظمي هوشمند است كه تأثير مستقيم و فعال در طبيعت داشته باشد.
نخست اخترشناسان نظرية مهبانگ (Big Bang) را در نيمة دوم قرن بيستم ارائه كردند. با ارائة اين نظريه، برهان نظم دوباره در غرب احيا، و با قرائتي نو به جهانيان عرضه شد. بر پاية اين نظريه، جهان به صورتي دقيق تنظيم شده است و اموري نظير زمان، انحنا (Curvature)، آنتروپي، حرارت، چگالي (Density) و ميزان وسعت عالم به گونهاي دقيق تنظيم شدهاند که حتي اگر ذرهاي اين تنظيمات به هم بخورد، امکان زندگي در جهان منتفي ميشود. اين تنظيم دقيق که در كل عالم وجود دارد، نظمي بيبديل و دقيق است که امکان زندگاني در اين جهان را پديد آورده است.
علاوه بر اينها نظرية مهبانگ اثبات ميکرد که شكل فعلي جهان از جهت زماني و مکاني محدود است و همين محدوديت، نشان داد که جهان با فرصتهايي نامحدود براي تکامل اتفاقي روبهرو نبوده است. لذا اين نظريه نهتنها قرائتي نو از نظم کيهاني ارائه داد، نظم زيستشناسانه را نيز احيا کرد و تبيين پديدههاي زيستي بر اساس صرف تكامل را منتفي ساخت؛ زيرا نظرية تكامل زيستي، زماني بسيار طولاني را براي تكامل لازم ميدانست، درحاليكه نظرية مهبانگ اثبات ميكرد كه عمر جهان كمتر از مقدار لازم براي تكامل است (منسون، 2005، ص 4). در قرائت تنظيم دقيق از برهان نظم، تأکيد بر تنظيمهاي دقيق و ظريفي است که امکان حيات را فراهم آورده است. منظور از اين تنظيم دقيق، ثوابتي بنيادين (Fundamental Constants) مانند نيرو و حرارت است که تنظيم بسيار دقيق آنها موجب امکان زندگي شده است. هرگونه تغييري در اين ثوابت بنيادين موجب منتفي شدن حيات در عالم ميشود. لذا اين نظم دقيق موجود در ثوابت بنيادين، نشاندهندۀ موجودي مدبر هستند که نظم دقيقي را در آنها نهادينه کرده است. مهمترين ثوابتي كه موجب ايجاد حيات شدهاند عبارتاند از: ثابت ساختار ريز الکترومغناطيسي، ثابت ساختار ريزگرانشي، نيروي هستهاي قوي و نيروي هستهاي ضعيف. نمونههايي از اين «هماهنگي ظريف» در ثابتهاي بنيادي کيهانشناختي بدين قرارند: (مک گراث، 1378، ص 44-45).
1. نيروي هستهاي قوي Strong Coupling Constant)) يکي از چهار نيروي پايه در فيزيک است که کوارکها و... را در کنار هم نگاه ميدارد. اگر اين نيروي هستهاي قوي، اندکي کمتر ميشد، هيدروژن تنها عنصر موجود در جهان ميبود. ازآنجاکه حيات، چنانکه آن را ميشناسيم، اساساً به خواص شيميايي کربن بستگي دارد، بدون وجود هيدروژنهايي که از راه «همجوشي هستهايي» (Fusion) به کربن تبديل شدهاند، پيدايش حيات ممکن نميبود. از سوي ديگر اگر ثابت پيوند قوي، اندکي بزرگتر بود هيدروژن به هليوم تبديل ميشد و در نتيجه هيچ ستارهاي شکل نميگرفت. ازآنجاکه وجود اينگونه ستارگان براي پيدايش حيات ضروري تلقي ميشود، تبديل يادشده به ناکامي پيدايش شکلي از حيات که ميشناسيم ميانجاميد؛
2. نيروي هستهاي ضعيف (Weak Fine Structure Constant)، يکي از چهار نيروي پايه در فيزيک است که پيش از همه مسئول واپاشي بتاست که در آن يک نوترون به يک پروتون و يک الکترون و يک پادنوترينو تبديل ميشود. اگر اين نيروي هستهاي ضعيف، اندکي کوچک ميبود، هيدروژن، در تاريخ اولية جهان شکل نميگرفت و متعاقباً ستارهاي نيز تشکيل نميشد. از سوي ديگر، اگر ثابت مذکور، اندکي بزرگتر ميبود، ابرنواخترها (Supernovae) قادر نميبودند عناصر سنگينتر را که براي تحقق حيات ضرورياند بيرون اندازند. در هريک از اين دو صورت، پيدايش آن شکل از حيات که ميشناسيم، ممکن نميبود؛
3. ثابت ساختار ريز الکترومغناطيسي (Electromagnetic Fine Structure Constant) نيرويي است که الکترونها و پروتونها را داخل اتمها پيش هم نگاه ميدارد. اگر اين ثابت ساختار ريز الکترومغناطيسي، اندکي بزرگتر ميبود، ستارگان به اندازة کافي داغ نميبودند تا گرماي کافي را براي سيارات جهت حفظ آن شکل از حيات که ميشناسيم فراهم کنند. اگر ثابت مزبور کوچکتر ميبود ستارگان، آنقدر سريع ميسوختند که مجالي براي تکامل حيات روي سيارات باقي نميماند؛
4. ثابت ساختار ظريف گرانشي (The Gravitational fine Structure Constant) نيرويي است كه به واسطۀ آن اجسام جرمدار يكديگر را جذب ميكنند. اگر اين ثابت ساختار ظريف گرانشي، اندکي کوچکتر ميشد، ستارگان و سيارهها نميتوانستند شکل بگيرند؛ زيرا قيود گرانشي خاص براي يکپارچه شدن مادة سازندة آنها ضروري است و اگر اين ثابت، قويتر ميبود ستارگاني که بدين نحو شکل ميگرفتند آنقدر سريع ميسوختند و نابود ميشدند که تکامل حيات ممکن نميبود (مانند آنچه در ثابت ساختار ريز الکترومغناطيسي وجود دارد).
بر اساس اين تنظيم كيهاني، موارد بسياري از تنظيم دقيق وجود دارد كه امکان حيات را فراهم ساخته است. براي نمونه در ميان نيروهاي موجود در طبيعت، اگر نيروي جاذبه وجود نداشته باشد، اجرام با هم متراکم نميشوند تا ستارگان و سيارات به وجود آيند. اگر نيروي الکترومغناطيس وجود نداشته باشد، علم شيمي و قوانين آن به وجود نميآيند. اگر نيروي قوي وجود نداشته باشد، پروتونها و نوترونها با هم جمع نميشوند و در نتيجه اتم (با عدد اتمي بيشتر از هيدروژن) به وجود نميآيد؛ و اگر نيروي قوي به جاي کوتاه بودن، طولاني ميشد، يا مواد به سرعت گداخته ميشدند و از بين ميرفتند يا اين مواد همديگر را مکيده، چالهاي سياه ايجاد ميکردند، واضح است که در صورت عدم وجود دقت و تنظيم دقيق هر کدام از اين نيروها، زندگي بشر به مخاطره ميافتاد و بلکه اصلاً شکل نميگرفت (كُلين، 2004، ص 135).
اين نظم محيرالعقول و دقيق ما را واميدارد که اين نظم را به ناظمي هوشمند نسبت دهيم. در واقع چنانكه آنتوني فلو (پس از هجرتش از کفر به ايمان) ميگويد، جهان کنوني ما و قوانين آن به گونهاي دقيق و منظم شکل گرفتهاند که گويي اين جهان منتظر آمدن ما بوده است. همة شرايط از پيش براي آمدن انسان مهيا شده است؛ شرايطي که اختلال در هر کدام موجب از ميان رفتن امکان حيات و زندگي انسانها ميشود (فلو، 2008، ص 113-114).
-
-
-
- اصل تنظيم دقيق کيهاني در مقابل نظريۀ تصادف و نظريۀ ضرورت فيزيکي
-
-
مطابق نظريۀ تنظيم دقيق کيهاني، جهان ما با صورتهاي مختلفي روبهرو بوده است که تنها در يک صورت آن حيات در جهان ما به وجود ميآمده است و اين امر ما را به طراحي هوشمند ميرساند؛ اما در مقابل، دو فرضيۀ ديگر وجود دارند که در مقابل اصل تنظيم دقيق کيهاني قرار گرفتهاند: اصل ضرورت فيزيکي و اصل تصادف (كريگ، 2008، ص 161).
بر پاية نظريۀ ضرورت فيزيکي، جهان با گزينههاي مختلفي روبهرو نبوده است؛ بلکه بنا بر ضرورت فيزيکي تنها امکان پديد آمدن جهان کنوني موجود بوده است. بنا بر نظريۀ تصادف هم اگرچه جهان با گزينههاي مختلفي به وجود آمده است، اما به وجود آمدن حيات و نظم کنوني ناشي از تصادف بوده است، نه طراحي هوشمند. براي اثبات وجود خداوند بر مبناي اصل تنظيم دقيق کيهاني، بايد اين دو نظريۀ رقيب تبيين شوند و سپس مورد نقد قرار گيرند.
مطابق نظريۀ ضرورت فيزيکي، ثوابت و کميات جهان بايد همان مقاديري را داشته باشند که اکنون دارا هستند؛ يعني چنين نيست که اين مقادير بر اثر اتقاق به وجود آمده باشند، بلکه اينها ضرورتهاي فيزيکي هستند و ثوابت جهان به هيچ نوع ديگري نميتوانست باشد. به عبارت ديگر بر پاية اين نظريه، جهان ضرورتاً بايد به شکلي باشد که حيات را امکانپذير سازد؛ اما مشکل اين نظر در اين است که هرگز چنين ضرورتي وجود ندارد؛ زيرا براي مثال اگر مواد جهان به گونهاي ديگر ترکيب ميشدند، اگر جهان اندکي وسعت مييافت، اگر آنتروپي جهان بيشتر ميشد و... امکان حيات در جهان نميبود و واضح است که همۀ اين موارد داراي امکان هستند و ضرورتي در عدم آنها وجود ندارد (كريگ، 2008، ص161). همچنين حتي اگر قوانين طبيعي کنوني ضروري هم باشند، شرايط اولية اين عالم که بايد با اين قوانين هماهنگ شوند، ضروري نيستند. به عبارت ديگر براي ايجاد جهان کنوني، علاوه بر قوانين فيزيکي موجود، نياز به هماهنگي شرايط اولية کيهاني است و اين هماهنگي، خود اصلي ضروري نيست و جهان ميتوانست به صورتي ديگر غير از صورت کنونياش باشد (كريگ، 2005، ص 166).
منظور از نظريۀ تصادف در اينجا اين است که اين تنظيم دقيق کيهاني به صورتي کاملاً تصادفي و اتفاقي روي داده است و هيچگونه ناظم هوشمندي در ايجاد آن دخالت نداشته است. آنتوني فلو در کتابي که پس از ايمانآوردنش نوشته است، با يک مثال، نظرية تصادف را چنين رد ميکند:
فرض کن که در تعطيلات آيندهات به هتلي وارد ميشوي؛ در اين هتل دستگاه پخش ديسكهاي صوتي در کنار ميز به صورت آرام آهنگي را پخش ميکند که محبوب شماست؛ قاب عکسي که روي تخت است، همان قابي است که در خانۀ شما روي بخاري آويزان شده است؛ اتاق مملو از رايحهاي است که مطلوب شماست؛ شما دستانتان را با حيرت به هم زده و کيفتان را روي زمين مياندازيد.
شما ناگهان دوباره شگفتزده ميشويد. وقتي به يخچال کافۀ هتل سر ميزنيد و در را باز ميکنيد، با حيرت به محتويات آن نگاه ميکنيد؛ نوشيدني مورد علاقۀ شما؛ کلوچه و شکلاتهاي مورد علاقۀ شما؛ و حتي مارک بطري آبي که شما ترجيح ميدهيد.
شما از کافه برميگرديد و دوباره اتاق هتل شما را حيرتزده ميکند. شما کتابي را ميبينيد که روي ميز است؛ اين کتاب آخرين کتاب از نويسندۀ محبوب شماست. شما به حمام نگاه ميکنيد؛ تمام محصولات شستوشو به طور منظم قرار گرفتهاند؛ همه به همان نحوي که گويي به صورت خاص توسط شما انتخاب شدهاند. سپس تلويزيون را روشن ميکنيد؛ تلويزيون هم برنامۀ محبوب شما را نشان ميدهد... بله؛ شما حيرتزده ميشويد که چگونه مسئولين هتل تمام اطلاعات جزئي راجع به شما را ميدانستهاند. شما راجع به اين تهيۀ باريکبينانه حيرتزده ميشويد. شما حتي شايد دوباره بررسي کنيد که همۀ اينها براي شما هزينه شده است؛ اما به طور يقين به اين اعتقاد تمايل داريد که کسي آمدن شما را ميدانسته است. اين نمايش مربوط به ايام تعطيلي، تنها يک نظير محدود و خام از استدلال «تنظيم دقيق» است. چنانچه فيزيکدان فريمَن دايسون مينويسد: هرچه بيشتر من جهان را ميآزمايم و جزئيات آن را بررسي ميکنم، دلايل بيشتري بر اين امر پيدا ميکنم که جهان به يک معنا ميدانسته که ما ميآييم (فلو، 2008، ص 113-114).
با اين توضيحات ضعف نظرية تصادف واضح شد و تبيين شد که قول به اتفاقي بودن اين تنظيم دقيق بر اساس اتفاق و تصادف، نظريهاي نادرست است.
ممکن است گفته شود که زماني ميتوانيم جهانهاي ممکن بسياري را در نظر بگيريم که همۀ آنها به يک ميزان داراي احتمال وقوع باشند. بنابراين چون ميزان واقعي مقادير ممکن براي ثوابت يا کميات واقعي بسيار کم است، نميتوانيم ميزان احتمالاتي جهان کنوني را هم کم بدانيم. به عبارت ديگر زماني فرضاً ميتوانيم بگوييم كه احتمال اتفاقي بودن اين جهان مثلاً يك در يك ميليارد است كه يك ميليارد جهان ممكن داشته باشيم و همۀ آنها داراي احتمال يك در يك ميليارد باشند؛ اما مشكل اين است كه از ميان اين يك ميليارد جهان ممكن، ممكن است برخي داراي ثوابتي خاص باشند كه اين ثوابت خاص، موجب تغيير ميزان احتمالاتي آنها شود و لذا نميتوانيم بگوييم كه ميزان احتمالاتي وقوع جهان فعلي يك در يك ميليارد است و ممكن است اين ميزان بيشتر از اين عدد باشد.
پاسخ اين انتقاد اين است که: حتي اگر بعضي از اين جهانهاي ممکن داراي ميزان احتمالاتي فراواني نباشند، زماني که تنظيمهاي دقيق متنوعي وجود دارد، در هر صورت احتمال امکان حيات بسيار کم است. علاوه بر اينکه بهرغم فقدان هرگونه دليل فيزيکي مبني بر محدوديت مقادير اين جهان، ما بايد بگوييم که ميزان احتمالاتي هرکدام از اين جهانهاي ممکن داراي يک حد است (كريگ، 2008، ص 165).
يکي از نقدهايي که به اصل تنظيم دقيق کيهاني شده، اصل آنتروپيک است. پيش از توضيح اين نقد بايد دو نکته را يادآور شويم:
1. اصل آنتروپيک گاهي به معناي همين تنظيم دقيق و ظريف موجود در جهان به کار ميرود و در اين صورت از اين اصل براي اثبات وجود خداوند استفاده ميشود (فلو، 2008، ص 114)؛ اما گاه همانطور که توضيح خواهيم داد، برداشت خاصي از آن ارائه ميگردد که مطابق آن، اصل آنتروپيک دليلي عليه برهان نظم بر مبناي اصل تنظيم دقيق کيهاني است؛
2. اصل آنتروپيک که در لغت به معناي اصل انسانمحورانه است (ر.ک: وبستر، 2015)، در اصطلاح به معناي وجود شرايط خاص کيهاني است که امکان حيات براي انسان را به وجود آورده است. بايد توجه کرد که اين اصل با اصل آنتروپي در فيزيک که به معناي افزايش بينظمي در جهان بوده و با اصل دوم ترموديناميک تبيين ميشود، ارتباطي ندارد (ر.ك: هات، 1385، ص 235-245).
با اين توضيحات سراغ تفسير خاص از اصل آنتروپيک ميرويم. اين اصل را جان بارو (John Barrow) و فرنك تيپلر (Frank Tipler) تبيين كردهاند. بر پاية اين اصل ما نبايد از تنظيم دقيق موجود در جهان ابراز شگفتي کنيم و آن را به ناظمي هوشمند نسبت دهيم؛ زيرا انسان فقط ميتواند شرايطي را که با زندگي خودش تناسب دارد ببيند و نميتواند خود را در جهان ديگري که با شرايط حضورش وفق ندارد، مشاهده کند. براي تبيين اين مطلب فرض کنيد که از فردي که کارش، گرفتن موشهاست و تلهاش هم قابليت گرفتن موشهاي بالاي شش اينچ (حدوداً پانزده سانتيمتر) را دارد، بپرسيم که اندازۀ اين موشها چقدر است؟ پاسخي که وي ميدهد اين است که همة موشها بيشتر از شش اينچ هستند. در اينجا علت پاسخ اين فرد اين است که تلۀ وي تنها قابليت گرفتن موشهايي با اندازۀ بيش از شش اينچ را داشته اشت و لذا نميتوانيم نتيجه بگيريم که در واقع هم تمام موشها بزرگتر از شش اينچ هستند؛ بلکه چون اين فرد تنها قابليت مشاهدۀ موشهاي شش اينچي را که با ابزار کار وي متناسب است داشته، گمان کرده است که همة موشها بزرگتر از شش اينچ هستند.
به همين نحو، ما دربارة ميزان احتمالاتي جهان هم نميتوانيم قضاوتي داشته باشيم. ما تنها شکل، اندازه، عمر جهان و قوانين آن را مطابق مشاهدات خود درک ميکنيم و چون مشاهدهاي نسبت به حالات ديگر جهان نداريم، نميتوانيم ارزيابياي نسبت به آنها داشته باشيم. ما نبايد نسبت به تکامل حيات و گونههاي آن، شگفتزده شويم؛ زيرا تنها با جهان متناسب کنوني مواجه هستيم و نسبت به ميزان احتمالاتي اين جهان نميتوانيم قضاوتي داشته باشيم (كريگ، 2005، ص 167-169).
ويليام کريگ (William Craig) در نقد اين استدلال ميگويد که در اينجا ميان دو اصل خلط صورت گرفته است: اصل اول که درست است، اين است که انسان مشاهدهگر به صورتي بسيار محتمل مي يابد که اين جهان داراي تنظيمي دقيق است؛ انسان به صورتي بسيار محتمل اين تنظيم دقيق را درک ميکند و اگر انساني وجود نميداشت، کسي هم نميبود تا اين تنظيم دقيق را مشاهده کند.
اما از اين اصل اين نتيجۀ نادرست گرفته شده است که پس اصل تنظيم دقيق موجود در جهان هم بسيار محتمل است. اين استنتاج نادرست است. براي توضيح اين مطلب، فرض کنيد که ميخواهند فردي را دار بزنند. در اين زمان صد نفر شروع به شليک کردن به سمت او ميکنند؛ ولي در کمال تعجب آن فرد مشاهده ميکند که هيچيك از آن صد تير به وي اصابت نکردهاند و به خطا به جايي ديگر خوردهاند. در اينجا وي چه برداشتي ميتواند انجام دهد؟ طبيعتاً وي ميداند که اگر مرده بود ديگر در حالت مرگ نميتوانست از مرگ خود ابراز شگفتي کند، اما اکنون که زنده است، ميتواند از زنده بودن خود ابراز شگفتي کند و آن را نتيجة عاملي خاص بداند. به همين نحو اگر در جهان کنوني نميبوديم، نميتوانستيم اين تنظيم دقيق را مشاهده کنيم؛ اما اين بدان معنا نيست که اکنون که در اين جهان هستيم، اين تنظيم دقيق بدون علت خاصي پديد آمده است؛ بلکه انسان ميتواند نتيجه بگيرد اينکه ما در جهاني هستيم که با حيات ما تناسب دارد، نيازمند به عامل خاصي است (كريگ، 2008، ص 165- 166).
لذا اگرچه اكنون تنها يک جهان وجود دارد، اما ما ميتوانيم جهانهاي ممکن بسياري را در نظر بگيريم و ميزان احتمالاتي هر کدام را بسنجيم و سپس امکان به وجود آمدن اين جهان بدون ناظمي هوشمند را نامحتمل بدانيم (كريگ، 2008، ص164).
ويليام کريگ در نهايت ميگويد که امروزه بسياري از مدافعان اصل آنتروپيک دريافتهاند که اين اصل بهتنهايي نميتواند نياز به ناظم هوشمند را از بين ببرد؛ لذا ناچار شدهاند که به فرضيۀ جهانهاي متعدد متوسل شوند (كريگ، 2005، ص 170). در ادامه اين فرضيه را بررسي ميكنيم.
مهمترين رقيب دينداران در مقابل قرائت تنظيم دقيق، فرضيۀ «جهانهاي متعدد» است. بر اساس اين نظريه، جهانهاي متعددي با ثوابت متفاوتي امكانِ وجود دارند. در ميان اين جهانهاي متعدد، به طور اتفاقي تنها در جهان کنوني ما امکان حيات يافت شده است. اگر جهانهاي متعددي وجود داشته باشند، امکان اينکه در يکي از آنها به طور اتفاقي امکان حيات پديد آيد، وجود دارد (اسمولين، 1997، ص 315).
ريچاد داوکينز از جمله افرادي است که تلاش بسياري کرده تا با تبيين فرضيۀ «جهانهاي متعدد»، نياز تنظيم دقيق عالم به خداوند را انکار كند. وي براي تبيين ديدگاه خود از نظريۀ ضرورت بهره ميگيرد و ميگويد در برهان تنظيم دقيق، فرضهاي متعددي براي جهان در نظر گرفته شده و سپس گفته شده است که تنها در يک فرض که ثوابت بنيادين تنظيم شده باشند، اين جهان و حيات در آن پديد ميآيد؛ درحاليکه اين احتمال وجود دارد که جهان با فرضهاي متعددي روبهرو نبوده باشد؛ بلکه جهان تنها به يک طريق (طريق کنوني) ميتوانسته موجود باشد. در اين صورت اين جهان نيازمند خدايي براي تنظيم اين ثوابت نيست، بلکه اين ثوابت تنها به طريقي که ميتوانستند تحقق يابند، موجود شدهاند (داوكينز، 2006، ص 144).
اما اين پاسخ، خود اشکال ديگري را به وجود ميآورد و آن اينکه اگر جهان تنها ميتوانست به يک طريق موجود شود، چرا اين يک طريق، همان طريق منظم و تنظيم شده است که موجب ايجاد حيات شده است؟ چرا به قول فريمن دايسون، جهان بايد به گونه اي تنظيم شده باشد که گويي ميدانسته که ما ميآييم؟ داوکينز در پاسخ به اين پرسش، به سراغ نظرية «چندجهاني» (Multiverse Hypotheses) ميرود و دو الگوي اين نظريه را مطرح ميكند.
الگوي اول، نظرية «مچالگي بزرگ» (Big Crunch) است. بر اساس اين نظريه، چنين نيست که جهان پيوسته منبسط شود، بلکه جهان پس از دورة انبساط، وارد دورة انقباض شده، به اصطلاح جهان مچاله ميشود. بر پاية نظرية مهبانگ، جهان در حدود 12 ميليارد سال پيش با وقوع انفجاري بزرگ به وجود آمده است. نظرية مچالگي بزرگ ميگويد که اين مهبانگ، يکي از مهبانگهايي بوده است که در پي مچالگي جهان پيش از مهبانگ به وجود آمده است. بنابراين ما با شمار فراواني مهبانگ روبهرو بودهايم که هر کدام ثوابت معين خود را داشتهاند. در اين دنبالة پشت سر هم مهبانگها، برخي ثوابتي داشتهاند که امکان ايجاد حيات را داشته است و برخي ديگر ثوابتي ديگر داشتهاند که در آنها امکان حيات وجود نداشته است و البته به صورت اتفاقي، ما در آن اقليتي از جهانها هستيم که در آن امکان حيات وجود دارد. بنابراين اين ثوابت معين که امکان حيات را فراهم ميآورد، خود معلول يک اتفاق نادر بوده که در جهان ما رخ داده است و در بسياري از جهانهاي قبل از ما رخ نداده است (تِگمارگ، 2003، ج1، ص 90).
داوکينز ضمن اشاره به اين راه، به اين نکته هم اشاره ميکند که نظرية مچالگي بزرگ امروزه طرفداران فراواني در ميان دانشمندان ندارد و آنها معتقدند که جهان به سوي انبساط دائمي پيش ميرود (داوكينز، 2006، ص 145-146).
الگوي دوم نظرية چندجهاني (كه البته تفسيري شاذ از اين نظريه است) روايت تکاملي از چند جهان است که اسمولين (Smolin) ارائه كرده است. بر پاية اين نظريه، جهانهاي بسياري در سياهچالههاي فضايي به وجود ميآيند. در اين ميان هر کدام از اين جهانها داراي ثوابت خود هستند. اين ثوابت قابليت جهش دارند و هر کدام از آنها که از جهت بقا و توليد دوباره، داراي ويژگيهاي کاملتري باشند، باقي ميمانند. اين سير، پيوسته ادامه دارد تا اينکه در روند انتخاب طبيعي، جهان کنوني با ثوابتي چنين تنظيم يافته به وجود آمدهاند (اسمولين، 1997، ص 315). داوکينز اگرچه اذعان ميکند که همۀ فيزيکدانان نگاهي مثبت به فرضيۀ اسمولين ندارند، احتمال صحت اين فرضيه را در مقابل نظريههايي که نيازمند وجود خداوند بودند، مطرح ميکند (داوكينز، 2006، ص146).
نتيجۀ سخن داوکينز اين است که اصل آنتروپيک نهتنها اثباتکنندۀ وجود خداوند نيست، جايگزيني براي نظرية آفرينش ميباشد. در واقع اصل آنتروپيک شباهت فراواني به اصل انتخاب طبيعي داروين دارد؛ زيرا ما سيارات بسياري در جهان داريم که امکان حيات در آنها وجود ندارد؛ سيارات بسيار کمي هستند که شرايط زيست در آنها وجود دارد و همانها هستند که امکان حيات را به وجود ميآورند و ما هم در سيارهاي هستيم که امکان زيست در آن وجود دارد. بنابراين ما ميتوانيم تنظيمات دقيق جهان را که امکان حيات را به وجود آورده است، معلول اصل آنتروپيک بدانيم که شباهت فراواني به نظرية انتخاب طبيعي دارد (داوكينز، 2006، ص 136).
-
- 4. نقد معارضة فرضشده در نظرية جهانهاي متعدد
تنظيم دقيق اين عالم، دليلي مستحکم بر وجود خداوند است و نظرية «جهانهاي متعدد» نميتواند اعتبار برهان نظم بر مبناي تنظيم دقيق کيهاني را رد کند؛ زيرا:
1. نظريۀ جهانهاي متعدد فاقد پشتوانۀ علمي است و شواهد آن يا بسيار کم است يا اصلاً وجود ندارد (اِونس، 2010، ص 81). نظريۀ علمي، مبتني بر شواهد است، اما نظريۀ جهانهاي متعدد هيچگونه شاهد علمي ندارد و تنها يک فرض بدون قرينه است. لذا ميتوان گفت اين نظريه، حدسي شبهعلمي (Pseudo Scientific Term) است که هيچ پشتوانۀ علمي ندارد و تنها بر حدس و گمانهزني استوار است (كريگ، 2005، ص 171). بنابراين نميتوان بر مبناي فرضيهاي اثباتنشده، اطمينان خود را نسبت به برهان نظم كنار بگذاريم؛
2. علاوه بر اين بنابر نظريهاي که تيغ اکامي (Okam’s Razor) خوانده ميشود، اين گمان و حدس هم رد ميشود. مطابق اين نظريه، هر گاه بتوانيم از يک حقيقت دو تبيين ارائه دهيم که يک تبيين سادهتر و مستلزم فرضهاي کمتري باشد، تبيين سادهتر مقدم است. در بحث کنوني، دو فرض وجود دارد: فرض اول اينکه از همان ابتدا اين تنظيم دقيق را به فاعلي هوشمند نسبت دهيم و فرض دوم اين است که براي تبيين اين تنظيم دقيق، جهانهاي پرشماري را فرض بگيريم که هيچ شاهد علمياي بر وجود آنها نيست. فرض گرفتن اين مقدار از جهانهاي متعدد، فرضي پيچيده است و خود مستلزم فرضگرفتن امور پرشماري است؛ اما فرض گرفتن يک فاعل هوشمند ساده است و نيازمند فرض گرفتن امور متعدد نيست؛ لذا اين فرض بر نظريۀ جهانهاي متعدد مقدم ميشود (كريگ، 2005، ص 171). بايد توجه كرد كه اين پاسخ اگرچه جدلي است، امروزه در علوم كاربرد فراواني دارد.
نتيجه اينکه با امکان فرض گرفتن يک خدا براي اين جهان، فرض گرفتن ميلياردها جهان ديگر براي تبيين اين جهان، فرضي غيرمعقول و جاهلانه است (فلو، 2008، ص 119)؛
3. هيچ راهي براي توليد اين جهانهاي متعدد وجود ندارد. هيچکس نتوانسته است توضيح دهد كه چرا و چگونه اين مجموعۀ جهانها وجود دارند. علاوه بر اين، تلاشهايي هم که در اين زمينه صورت گرفتهاند، خود مستلزم تنظيمي دقيق هستند. براي مثال اگرچه برخي از کيهانشناسان با نظريۀ تورمي (Theory of Inflation) خواستهاند، توليد اين جهانهاي متعدد را تبيين کنند، خود اين تورم کيهاني مستلزم نظمي دقيق است؛ زيرا در اين تورم کيهاني هم ثوابت کيهاني بسياري وجود دارند (كريگ، 2005، ص 171).
به عبارت ديگر، با فرض نظرية جهانهاي متعدد، همچنان وجود اين قوانين منظم نيازمند يک ناظم است. وجود جهانهاي متعدد با قوانين خاص خودشان، پرسشي را دربارة منشأ قوانيني که در همة اين جهانها وجود دارد مطرح ميکند. پيروان نظرية جهانهاي متعدد دربارة مقاديري که در نظرية چندجهاني وجود دارد، ابهام دارند. نتيجة اين سخن اين ميشود که اگر قانوني کلي براي اين قوانين وجود دارد که اين مقادير و اندازهها را تبيين ميکند، نظرية جهانهاي متعدد، مسئلة تنظيم دقيق کيهاني را حل نکرده، بلکه مسئله را به مرحلهاي ديگر انتقال داده است؛ زيرا همچنان اين پرسش وجود دارد که قانوني را که بر اين قوانين حاکم است، چه کسي وضع کرده است.
برخي در اينجا گفتهاند که اين قانون کلي نتيجۀ تصادفي پديد آمدن جهان پس از مهبانگ است؛ اما حتي اگر چنين باشد، همچنان گويي به نظر ميآيد که جهان سيري منظم را پيموده است که گويي ميدانسته روزي ما خواهيم آمد؛ زيرا پس از وقوع مهبانگ، جهان طبق قواعد و قوانين معيني امكان حيات را براي انسانها فراهم آورده است.
نتيجه اينکه قوانيني که در نظرية جهانهاي متعدد وجود دارند و نيز تکامل اين قوانين و تبديل شدن آنها به ثوابتي که از قوانين خاصي پيروي ميکنند، نيازمند تبييني عميقتر براي منشأ خود اين قوانين است. لذا نتيجه اين ميشود که نظرية جهانهاي متعدد (بر فرض درستي) نياز به ناظمي هوشمند را برطرف نميسازد (فلو، 2008، ص121)؛
4. اگر کسي نظريۀ جهانهاي متعدد را بپذيرد، بايد نظريات نامعقول بسيار ديگري را هم بپذيرد. براي مثال فرض کنيد که در يک مسابقه کارتبازي، يک فرد پيوسته و براي چندين بار با رقم A مواجه شود؛ سپس براي تبيين اين امر بگويد که جهانهاي متعددي وجود داشته است که در همۀ آنها اين بازي وجود داشته و در آنها افراد متعددي رقمهاي متعددي را ميانداختهاند و از ميان اين جهانها تنها جهان کنوني به وجود آمده است که به صورت اتفاقي در آن، پيوسته رقم A خارج ميشود (كريگ، 2005، ص 173). از اين مثال، واضح ميشود که تبيين هر پديدۀ غيرمحتمل بر مبناي جهانهاي متعدد، نظريهاي کاملاً غيرمعقول به نظر ميرسد.
همانطور که در بحث قبلي خوانديم، رقيب اصلي نظريۀ آنتروپيک، نظريۀ چندجهاني است. يکي از نقدهايي که به نظرية چندجهاني وارد شده، اين است که اين نظريه مستلزم فرض گرفتن جهانهاي بسياري است که هيچ دليلي براي اثبات آنها نداريم. اما در مقابل، ملحداني چون داوکينز كوشيدهاند اثبات کنند كه فرض گرفتن چندين جهان تنها امري مستبعد است و احتمال آن وجود دارد؛ اما اين استبعاد تنها در فرضگرفتن چند جهان وجود ندارد؛ بلکه فرض گرفتن خداوند، به سبب اصل سادگي، بسيار بعيدتر و غيرمحتملتر است؛ اصل سادگي در علوم تجربي به ما ميگويد که اگر بتوانيم دو تبيين متفاوت از يک چيز ارائه دهيم، تبييني مورد قبولتر است که سادهتر بوده، تبيين آن داراي مشکلات کمتري باشد. داوکينز ميگويد فرض گرفتن چندين جهان اگرچه فرضي گزاف به نظر ميرسد، چون قوانين موجود در جهانها ساده هستند، فرضي ساده است؛ در مقابل فرض گرفتن وجود خداوند فرضي پيچيده است. نتيجه اينکه بر مبناي اصل سادگي، فرض گرفتن وجود چند جهان بر فرض گرفتن وجود خدا مقدم است (داوكينز، 2006، ص 146-147).
پيش از پاسخ به اشكال داوكينز بايد يادآور شويم كه اصل سادگي، اصلي يقيني بهشمار نميآيد؛ زيرا از جهت عقلي، صرف ساده بودن يك فرضيه نسبت به فرضيۀ ديگر دليلي بر درستي آن فرضيه نيست؛ اما با توجه به اينكه امروزه از اين اصل به عنوان اصلي عملي در علوم تجربي استفاده ميشود، ميتوانيم به عنوان اصلي جدلي از آن استفاده كنيم؛ يعني به عنوان اصلي جدلي ميتوانيم بگوييم كه فرضگرفتن وجود خداوند بسيار سادهتر از تبيينهاي علمي است.
در ميان فيلسوفان غربي، ريچارد سوئين برن کوشيده است تا اثبات کند پذيرش وجود خداوند بسيار سادهتر از تبيينهاي علمي است. وي ميگويد براي نمونه تمام الکترونها خواص يکساني دارند. اگر بخواهيم اين امر را طبق مبناي مادي توجيه کنيم، نيازمند فرض گرفتن علل بسياري هستيم؛ اما اگر خدايي را در نظر بگيريم که همة خواص را به يک شکل درآورده است، تبيين سادهتري ارائه دادهايم. بنابراين در نظر گرفتن خدايي واحد که علل جهان به دست او تدبير ميشوند، بسيار سادهتر از در نظر گرفتن علل پرشمار و متنوع مادي است.
به عبارت ديگر تبيين مادي همة قوانين جهان، مستلزم در نظر گرفتن علل بسياري است و تبيين همۀ آنها بر اساس وجود خداوند تنها مستلزم در نظر گرفتن يک علت است و در نظر گرفتن يک علت براي همۀ امور جهان بسيار سادهتر از در نظر گرفتن علل پرشمار براي اين جهان است(سوئينبرن، 2004، ص 35ـ43).
به نظر ميرسد در اينجا بايد ميان دو بحث تفکيک قايل شويم: بحث اول اين است که آيا ذاتاً تبيين پديدههاي جهان توسط خداوند سادهتر است يا توسط علل مادي؟ در اين زمينه به نظر ميرسد که دليلي براي سادهتر بودن فرض وجود خداوند نداريم؛ زيرا اگر فرض را بر اين بگيريم که جهان ميتواند تنها توسط علل طبيعي تبيين شود (که البته اصل اين مدعا نادرست است)، فرض گرفتن علتي مادي براي هر پديدهاي، تبييني ساده است و چنين نيست که لزوماً بگوييم فرض گرفتن يک علت از فرض گرفتن چند علت سادهتر است.
اما در بحث جهانهاي متعدد و تنظيم دقيق کيهاني، تبيين اين امور توسط خداوند سادهتر است؛ زيرا در بحث تنظيم دقيق کيهاني براي تبيين مطلبي خاص (تنظيم دقيق کيهاني) با دو فرض روبهروييم: فرض گرفتن يک علت هوشمند و يا در نظر گرفتن ميلياردها جهان غيرهوشمند که موجب ايجاد جهان کنوني شدهاند. در اينجا به نظر ميرسد چون براي تبيين يک امر، با دو فرض يعني يک علت يا ميلياردها علت روبهروييم، در نظر گرفتن وجود خداوند فرضي سادهتر است.
يکي از ايرادات واردشده به اصل آنتروپيک، اين است که اين جهان با احتمال ضعيفش، هماکنون تحقق يافته است. به عبارت ديگر صرف ضعيف بودن احتمال يك امر به معناي نياز آن به ناظم هوشمند نيست؛ بلكه ميتوان گفت احتمال نظم موجود در اين جهان ضعيف بوده و در عين حال اين اتفاق بدون نياز به ناظمي هوشمند رخ داده است. مهم اين است که اين احتمال ضعيف وجود دارد و در يک جا هم مصداق يافته است. بنابراين امکان حيات اگرچه بسيار ضعيف است، اين امر ضعيف اتفاق افتاده است و ما اکنون در جهاني زندگي ميکنيم که بهرغم غيرمحتمل بودنش، ولي ايجاد شده است.
به عبارت ديگر، امکان وقوع اين جهان و تنظيم دقيق آن، حالتي طلايي براي اين جهان است و اين حالت طلايي، هماکنون (بدون نياز به ناظمي هوشمند) تحقق يافته است (داوكينز، 2006، ص 137ـ138). به تعبير جورج اسميت «شايد حياتْ اتفاقي بسيار غيرمعمول باشد، ولي اين چه چيزي را اثبات ميکند؟ فقط اثبات ميکند که اتفاقي بسيار نامعمول رخ داده است» (اسميت، 2003، ص 165).
به نظر ميرسد اين اشکال، مصادره به مطلوب است؛ زيرا پس از پذيرش احتمال ضعيف وجود جهان، شکي نيست که جهان کنوني تحقق يافته است؛ اما سخن در اين است که آيا تحقق اين جهان با اراده و وجود خداوند صورت گرفته است يا نه. خداباوران معتقدند که اين جهان توسط خداوند ايجاد شده است و ملحدان اين امر را به تصادفي نسبت ميدهند که احتمال وقوع آن ضعيف است.
سخن در اين است که وجود اين جهان بدون وجود خداوند بسيار نامحتمل است و اينکه از ابتدا بگوييم که اين امر نامحتمل بدون نياز به وجود خداوند اتفاق افتاده است، مصادره به مطلوب است. به عبارت ديگر اينكه از ابتدا فرض بگيريم نظم موجود در جهان نيازمند طراح نبوده و به صورت اتفاقي رقم خورده، مصادره به مطلوب است؛ زيرا اصل بحث بر سر اين است كه دينداران اين نظم را نيازمند طراح ميدانند و كسي كه از همان ابتدا اين اصل را نفي ميكند، مصادره به مطلوب كرده است.
-
- نتيجهگيري
تنظيم دقيق کيهاني يکي از بهترين و علميترين تفاسير از برهان نظم است و مطابق آن ميتوانيم وجود خداوندي حکيم را که به اين جهان نظم بخشيده، اثبات کنيم. مزيت برهان نظم بر مبناي اصل تنظيم دقيق کيهاني در اين است که اين روش با چالشهايي که بقية تفاسير برهان نظم با آن روبهرو هستند، مواجه نميشود و بهراحتي ميتواند مطابق با جديدترين نظريات علمي مورد قبول دانشمندان، وجود خداوند را اثبات کند. همچنين نظرياتي چون نظريۀ تصادف و ضرورت فيزيكي نميتوانند اعتبار اين اصل را از بين ببرند. همچنين برخي تفاسير ارائهشده از اصل آنتروپيك هيچ تعارضي با تنظيم دقيق كيهاني ندارند و فرضيۀ جهانهاي متعدد كه برخي از دانشمندان آن را در مقابل اصل تنظيم دقيق كيهاني ارائه كردهاند، جدا از اينكه فاقد پشتوانۀ علمي است، مستلزم تنظيمي دقيق است. سرانجام اينكه اموري چون پيچيده بودن خداوند يا فرض تحقق جهان با احتمال ضعيف بدون نياز به خداوند، نميتوانند اعتبار برهان نظم بر مبناي اصل تنظيم دقيق كيهاني را از بين ببرند.
- باربور، ايان، 1362، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، تهران، مرکز نشر دانشگاهي.
- لزلي، جي، 1386، در: فيزيك، فلسفه و الاهيات، ترجمه همايون همتي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
- مک گراث، آليستر، 1378، «مسائل علم و دين»، نامه علم و دين، ترجمه پيروز فطورچي، ش5، ص37-74.
- هات، جان.اف، 1385، علم و دين از تعارض تا گفت و گو، ترجمه بتول نجفي، قم، طه.
- Aquinas, Tomas, 1981, Summa Theologica, Christian classics
- Behe, Michael, 2006, The Biochemical challenge to evolution, London
- Borrow, John & Tipler, Frank, 1986, The Anthropic Cosmological Principle, New York, Clarendon.
- Collins, Robin, 2004, The Teleological Argument, in: Rationality of Theism, edited by Paul Moser and Pole Copan, London and New York, Routledge.
- Craig, William, 2008, Reasonable faith, USA, Crossway books.
- Craig, Willaim, 2005, Design and the Anthropic Fune Tuning of the Universe, in: God and Design, London and New York, Routledge.
- Craige, William, Does God Exist?, URL = http://www.reasonablefaith.org/does-god-exist-1
- Dawkins, Richard, 2006, The God Delusion, Sydney, Bantam press.
- Dembski, William, 2007, The Logical Underpinning of Intelligent Design, in: Debating Design From Darwin to DNA, USA, Cambridge.
- Evans, Stephen, 2010, Natural signs and Knowledge of God, USA, Oxford
- Flew, Antony, 2008, There is a God, Harpercollins
- Hick, John, 1999, Evil and soul-making, in: a companion to philosophy of religion, Massachusetts, Blackwell.
- Hume, David, 2007, Dialogues concerning Natural Religion, and other wrings, edited by: Dorothy Coleman, UK, Cambridge university press.
- Manson, Neil, 2005, God and design, London and New York, Routledge
- Paley, William, 2006, Natural Theology, noted by: Matthew Eddy & David Knight, USA, Oxford university press.
- Peterson, Michael and others, 1991, Reason and religious belief, New York, oxford.
- Smith George, 2003, Atheism, Bibliophile
- Smolin, lee, 1997, The life of the cosmos, New York, oxford.
- Swinburne, Richard, 2004, The existence of God, New York, Clarendon Press.
- Tegmark, Max, 2003, "Parallel Universes". In: Science and Ultimate Reality: from Quantum to Cosmos, J. D. Barrow, P.C.W. Davies, & C.L. Harper eds., UK, Cambridge University Press.