افضلیت انبیا از منظر قرآن
Article data in English (انگلیسی)
-
- مقدمه
موضوع افضليت انبيا بهطور عام (اعم از برتري بر امت خود يا ديگران) پيشينهاي به قدمت بعثت و ارسال پيامبران الهي يا به تعبيري ديگر آفرينش انسان دارد، خداوند با اعترافي که از فرشتگان نسبت به عدم آگاهي و علم آنان به «اسماء» ميگيرد، برتري آدم بر آنها را اعلام ميدارد؛ آنجا که ميفرمايد:
سپس علم اسماء را همگي به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست ميگوييد، اسامي اينها را به من خبر دهيد! فرشتگان عرض کردند: منزهي تو! ما چيزي جز آنچه به ما تعليم دادهاي، نميدانيم؛ تو دانا و حکيمي. فرمود: اي آدم! آنان را از اسامي (و اسرار) اين موجودات آگاه کن (بقره: 31-33).
اين آيات اگر نگوييم به نحو مطلق و در همه ابعاد، دستکم برتري علمي حضرت آدم (بر فرشتگان الهي) را اثبات ميکنند. همچنين درباره ديگر انبيا در زمان حياتشان يا پس از آن، بسياري به برتري آنها معتقد بودهاند؛ تا جايي که برخي پيامبر خود را در برتري و شرافت، «پسر خدا» دانستهاند (توبه: 130). همچنين در دين اسلام نيز اين بحث مورد توجه بوده و رواياتي نيز در اينباره وارد شده است (صدوق، 1395ق، ج1، ص216) و در برخي کتب روايي همچون بحارالانوار بابي درباره برتري پيامبر اسلام و اهلبيت قرار دادهاند. در همين راستا علما و انديشمندان اسلامي مباحثي را در کتب خود آورده و به بحث درباره آن پرداختهاند؛ از جمله ميتوان به کتاب الاعتقادات شيخ صدوق اشاره کرد که در بخشي از آن به موضوع برتري انبيا بر ملائکه پرداخته و آيات و رواياتي را در اين باب ذکر کرده است. برخي ديگر از انديشمندان نيز در ضمن مباحث خود و به مناسبتهاي گوناگوني تصريح دارند که انبيا از همه مخلوقات ديگر (آلوسي، 1301، ص111) يا امت خود (شريف مرتضي، 1411ق، ص436)، از جهت ثواب و قرب به خدا برترند.
درباره پيشينه خاص اين موضوع ميتوان ادعا کرد که مسئله برتري پيامبران بر امت خود از منظر انديشمندان مسلمان به گونهاي مسلم و مفروغٌ عنه بوده و به همين سبب، مطالب درخوري در اينباره از آنان به جاي نمانده است؛ گرچه برخي از آنان به صورت اجمالي به اين مبحث اشاره کردهاند. براي نمونه ميتوان از قاضي عبدالجبار معتزلي نام برد. وي در اينباره مدعي است که پيامبر پس از بعثت بر همه برتري دارد و ادله دلالت دارند بر اينکه کسي که پيامبر نباشد، در فضيلت و برتري به مرتبه پيامبر نميرسد (ر.ک: قاضي عبدالجبار، 1962-1965م، ج15، ص246و280). همچنين برخي انديشمندان معاصر نيز بدين مسئله به صورت اجمالي پرداختهاند و مدعياند که پيامبران بايد در همه صفات، از مردمي که به سوي آنها مبعوث شدهاند (امت) برتر باشند (خرازي، 1417ق، ج2، ص44).
ازآنجاکه فهم هرچه دقيقتر جايگاه انبياي الهي در الگوگيري بهتر جامعه از آنان مؤثر بوده و به نحوي برپايي زندگي ديني بر فهم مقام و جايگاه آنان استوار است، و از سويي ديگر در کتب کلامي و پژوهشهاي انجامشده درباره مسئله نبوت، تحليلي جداگانه و شفاف درباره برتري پيامبران بر امت خود صورت نگرفته است، بر آن شديم تا با توجه به آيات شريفه قرآن، تحليلي در اينباره ارائه کنيم. به همين سبب دغدغه اصلي ما در اين نوشتار، بررسي لزوم يا عدم لزوم برتري همهجانبه پيامبران بر مردم زمان خود است. به تعبير ديگر مسئله، گستره افضليت پيامبران است. ازآنجاکه پيگيري اين مسئله در همه منابع اسلامي مجالي وسيع ميطلبد، اين مسئله را صرفاً از منظر قرآن بررسي ميکنيم. افزون بر آن، از روايات فقط تا آنجا که ما را در فهم آيه کمک رسانند و فهم آيه بر آنها متوقف باشد بهره ميگيريم.
-
- مفهومشناسي
پيش از ورود به بحث لازم است مقصود از واژگان بهکاررفته در تحقيق روشن شود تا علاوه بر جلوگيري از مغالطه اشتراک لفظي، چارچوب دقيقي از بحث ارائه شود.
در لغت، افضل صيغه تفضيل از فضل به معناي زيادي و باقيمانده چيزي (فراهيدي، 1409ق، ج7، ص43)، ضد کمي و کاستي (ابنمنظور، 1414ق، ج11، ص524) و آنچه انسان را شايسته و بزرگوار کند، آمده است (بستاني، بيتا، ص107). پس افضل به معناي برتر است و مقصود ما در اين نوشته، همين معناست.
در اصطلاح علم کلام به طور عمده دو معنا براي اين واژه گفته شده است:
الف) کثرت ثواب و تقرب به خداوند که بر اثر زيادي طاعت يا خلوص بيشتر در طاعت حاصل ميشود (شريف مرتضي، 1405ق، ج3، ص147-148؛ قاضي عبدالجبار، 1422ق، ص519)؛
ب) برتري در صفات کمال انساني؛ مانند علم، عدالت، شجاعت و پارسايي (رباني گلپايگاني، 1387، ص188).
مراد ما از افضليت در اين پژوهش، بيشتر با معناي دوم سازگار است. البته در اين صورت معناي اول لازمه آن بهشمار ميآيد؛ يعني هر آن که در کمالات انساني مقدم بر ديگران باشد، قطعاً نزد خداوند هم از ديگران مقربتر است. در اصل اينجا ما يک معناي ارزششناختي از افضليت قصد کردهايم و ميخواهيم بدانيم آيا لازم است انبيا در همه ابعاد و کمالات انساني بر امت خود برتر باشند يا اينکه برتري در همه صفات کمال انساني لازم نيست؟
واژه «نبي» صفت مشبهه از ريشه «نبأ» به معناي کسي است که از جانب خداوند خبر ميآورد (پيامآور) (فراهيدي، 1409ق، ج8، 382؛ ابنمنظور، 1414ق، ج1، ص163) يا از ريشه «نبو» به معناي کسي است که بر ديگر مردم از جهت منزلت برتري دارد (ابنفارس، 1404ق، ج5، ص384؛ مصطفوي، 1368، ج12، ص15).
ازآنجاکه در برخي آيات قرآن از پيامبران الهي با عنوان «رسول» ياد شده و برداشت ما از اين واژه در فهم و تبيين مسئلة مورد نظر مؤثر است، بيان معناي اين واژه و نسبت آن با «نبي» لازم مينمايد. برخي کتب لغت رسول را به معناي رسالة (پيام) دانستهاند (فراهيدي، 1409ق، ج7، ص241)؛ برخي ديگر آن را متضمن معناي حمل الرساله (پيامآوري) ميدانند (مصطفوي، 1368، ج4، ص131-132) و برخي نيز گفتهاند: رسول در اصل مصدر (به معناي فرستادن) و در اطلاق قرآن به معناي فرستاده و پيامآور است (قرشي، 1371، ج3، ص91). پس «رسول» گاهي براي پيام و سخنِ فرستاده شده و گاهي براي حامل قول و پيام به کار برده ميشود (راغب اصفهاني، 1412ق، ص352-353).
-
- تفاوت رسول و نبي
پس از روشن شدن معناي لغوي واژگان، لازم است به تفاوت ميان نبي و رسول پرداخته شود. در اينباره اقوال و آراي مختلفي وجود دارد که پرداختن به همه آنها مناسب اين مقال نيست؛ به همين سبب در اينجا به صورت مختصر به يک ديدگاه اشاره ميشود و خواننده محترم ميتواند به منابع مربوط مراجعه کند (طباطبائي، 1417ق، ج2، ص139-140؛ مکارم شيرازي، 1421ق، ج9، ص468؛ همو، 1374، ج6، ص396؛ مصطفوي، 1368، ج4، ص131-132). بنا بر ديدگاه علامه طباطبائي، نهايت آنچه از آيات قرآن در تفاوت بين رسول و نبي فهميده ميشود، همان تفاوت مفهومي است؛ يعني اينکه رسول شرافت وساطت بين خداوند و بندگان را دارد و نبي شرافت علم به خدا و اخبار الهي را داراست (ر.ک: طباطبائي، 1417ق، ج2، ص140). با توجه به اينکه در آيات به بيان تفاوت اين دو واژه پرداخته نشده است، به نظر ميرسد برداشت علامه نهايت چيزي است که ما ميتوانيم از تحليل مفهوم اين دو واژه به دست آوريم؛ گرچه در روايات به اين موضوع پرداخته شده، تا جايي که محدثان در کتب روايي باب مستقلي را به آن اختصاص دادهاند (کليني، 1407ق، ج1، ص175-177؛ صفار، 1404ق، ج1، ص368-374؛ مجلسي، 1403ق، ج11، ص41-43، 54؛ ج18، ص266، 270؛ ج26، ص72-80؛ ج58، ص166 و 170). علامه نيز بعضي از آنها را در تفسيرخود ذيل آيه 124 از سوره بقره آورده است (طباطبائي، 1417ق، ج1، ص276-279). براي روشن شدن مقصود، برخي از آن روايات را در ادامه ميآوريم:
امام صادق ميفرمايد: «خداوند متعالي ابراهيم را قبل از آنکه به امامت برگزيند، به مقام خلّت و قبل از آن به رسالت و قبل از رسالت به نبوت و قبل از نبوت به عبوديت برگزيد» (کليني، 1407ق، ج1، ص175). آن حضرت در اين روايت، مقامات حضرت ابراهيم را بر اساس رتبه بيان فرموده و مقام رسالت را بالاتر از مقام عبوديت و نبوت دانسته است. همچنين در روايت ديگري از امام باقر فرق اين دو واژه اينگونه بيان شده است: نبي کسي است که فرشته را در خواب ميبيند و صدايش را ميشنود، ولي در بيداري او را مشاهده نميکند و رسول کسي است که صداي فرشته را ميشنود، او را در خواب ميبيند و همچنين او را مشاهده نيز ميکند (همان، ص176).
نتيجه اينکه گرچه در آيات قرآن بهصراحت تفاوتي بين «نبي» و «رسول» ذکر نشده است، اما روايات در اينباره متعددند و از همه آنها برتري مقام رسالت بر مقام نبوت استفاده ميشود و همچنين به دست ميآيد که نسبت بين نبي و رسول، عام و خاص مطلق است؛ به اين معنا که براي رسيدن به مقام رسالت بايد از مقام نبوت بهرهمند بود؛ ولي اينگونه نيست که هر آن که به مقام نبوت رسيد، به مقام رسالت نيز دست خواهد يافت؛ همانگونه که علامه نيز به اين مطلب تصريح ميکند: «روشن گرديد که هر رسولي، نبي است و نه برعکس» (طباطبائي، 1417ق، ج2، ص144).
-
- افضليت پيامبران در قرآن
آيات قرآني مربوط به اين مسئله را ميتوان به سه دسته تقسيم کرد: دستهاي از آيات، پيامبران را به عنوان الگوي کامل معرفي کرده، امر به اطاعت مطلق از آنها ميکنند و بالملازمه برتري مطلق آنها فهميده ميشود؛ دسته ديگري از آيات موهم عدم افضليت پيامبرند و دسته سوم بيانگر عدم افضليت برخي پيامبران الهياند.
-
- دسته اول: آيات دال بر لزوم افضليت نبي به نحو مطلق
در اين بخش آياتي که در نگاه نخست بر برتري مطلق پيامبران دلالت دارند، آورده ميشوند:
1. «مسلماً براي شما در زندگي رسول خدا سرمشق نيکويي بود، براي آنها که اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد ميکنند» (احزاب: 21)؛
در اين آيه پيامبر اکرم به نحو مطلق به عنوان الگو معرفي شده و الگو بودن، منحصر و مقيد به جنبه و بعد خاصي نشده است؛ پس به مقتضاي دليل عقل (قبح پيروي و امر به پيروي از مفضول و مساوي) اين آيه دال بر لزوم افضليت پيامبر است.
توضيح: پيشرو و مقتدايي که ديگران بايد از او پيروي کنند و او را به طور مطلق الگوي خود قرار دهند، از چند فرض خارج نيست:
الف) مساوي و مانند ديگر افراد جامعه باشد؛
ب) از همه افراد برتر باشد؛
ج) از افراد ديگر (همه يا برخي) نازلتر باشد.
فرض الف و ج عقلاً قبيح است؛ چون در فرض الف ترجيح بلامرجح لازم ميآيد؛ زيرا دليل و مرجحي وجود ندارد تا از بين افرادي که با يکديگر مساوياند شخص خاصي پيشرو و الگو قرار بگيرد و ديگران ملزم به پيروي از او باشند. و در فرض ج هم – دستکم در مقايسه با برخي افراد، بر فرضي که نبي فقط از برخي افراد نازلتر باشد- ترجيح مرجوح يا همان تقديم مفضول لازم ميآيد و بطلان اين قسم هم از نظر عقل روشن و بينياز از توضيح است. درنتيجه تنها فرضي که باقي ميماند، فرض «ب» است؛ يعني اينکه الگو و اسوه ديگران بايد از همه آنها افضل باشد. البته فرضي ديگري را هم ميتوان مطرح کرد و آن اينکه با توجه به هدف از ارسال انبيا که همان هدايت انسانهاست، برتري پيامبر در اموري که مربوط به هدايت بشر است ضروري است، اما در ديگر صفاتي که با بحث هدايت ارتباط ندارند، ضرورتي براي افضل بودن ايشان نيست؛ بلکه ديگران ميتوانند برتر باشند. اين همان تحليل نهايي است که در ادامه بدان خواهيم پرداخت؛
2. «اي کساني که ايمان آوردهايد! اطاعت کنيد خدا را! و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولوالأمر [اوصياي پيامبر] را!» (نساء: 59)؛
3. «کسي که از پيامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده...» (نساء: 80)؛
4. «اطاعت کنيد خدا را، و اطاعت کنيد پيامبر را...» (تغابن: 12)؛
اين آيات بر لزوم اطاعت مطلق از پيامبر اکرم دلالت دارند و با توضيحي که در اول اين بخش در ذيل آيه 21 سوره احزاب داده شد، روشن است که لزوم اطاعت مطلق از پيامبر، ملازم با لزوم افضليت مطلق ايشان است؛
5. «ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر براي اينکه به فرمان خدا، از وي اطاعت شود...» (نساء: 64).
در اين آيه شريفه نيز اطاعت از پيامبران هدف ارسال و بعثت آنها و بدون هيچ قيد و شرطي بيان شده است و باز به ملازمه عقليه (قبح امر به اطاعت از مساوي و مفضول)، لزوم افضليت انبيا روشن ميشود.
آنچه از مجموع آيات پيشگفته استفاده ميشود اين است که از آن جهت که خداوند در اين آيات به صورت مطلق، به پيروي از پيامبران و اقتدا به همه رفتار و گفتار ايشان امر فرموده (ر.ک: فخررازي، 1420ق، ج10، ص117و149) يا آنها را به نحو مطلق و بدون هيچ قيد و شرطي الگوي ديگرن قرار داده است، پس به حکم عقل انبيا بايد از همه افراد برتر باشند.
-
- بررسي استدلال به آيات دسته اول
استدلال به آيات 21 سوره احزاب، 59 نساء، 12 تغابن و 80 نساء بر لزوم افضليت انبيا از چند جهت مورد اشکال است:
الف) موضوع و محل بحث لزوم افضليت پيامبران (همه پيامبران) بود؛ ولي اين آيات درباره پيامبر اکرم نازل شدهاند. مؤيد اين اختصاص نيز واژه «الرّسول» در آيات شريفه و همچنين روايات واردشده در ذيل اين آيات است که به شخص آن حضرت اشاره دارند و تعميم آن به ديگر پيامبران به دليل نياز دارد و ظاهراً دليلي براي تعميم در دست نيست. البته اين اشکال به آيه 64 سوره نساء وارد نيست؛ زيرا اين آيه مختص پيامبر اسلام نيست و به صورت مطلق ميفرمايد: «ما هيچ پيامبري را نفرستاديم، مگر براي اينکه به فرمان خدا از وي اطاعت شود»؛
ب) اشکال ديگر اين است که در همه آيات پيشگفته واژه «رسول» يا «الرسول» به کار برده شده و همانگونه که در صدر بحث اشاره شد، واژه رسول اخص از نبي است و رابطه آن با نبي، عموم و خصوص مطلق است؛ در نتيجه شمول آيات نسبت به آن دسته از انبيايي که به مقام رسالت نرسيدهاند، منتفي است و نميتوان براي افضليت انبيا به آنها تمسک کرد.
اگر گفته شود: «پيامبر از آن جهت که پيامبر است، اسوه است؛ چون نقش مربي را دارد و بنابراين همه پيامبران الگوي مردمانشان هستند و در نتيجه بايد به طور مطلق از همه مردمانشان برتر باشند»، در پاسخ ميگوييم: اگر بپذيريم همه پيامبران نقش تربيتي و مربيگري براي همه افراد جامعه خود را داشته باشند، لازم است پيامبر در همان جهات تربيتي مورد احتياج مردمانش برتر باشد، نه در همه جهات و به صورت مطلق؛
ج) ازآنجاکه هدف از بعثت پيامبران هدايت مردم است، پس اطاعت و فرمانبرداري از ايشان نيز در امور دنيوي و اخروي مربوط به سعادت واجب است، نه در همه جنبههاي زندگي (حتي جنبههايي که ارتباطي با سعادت و کمال انسان ندارند). بنابراين دستور به اطاعت مطلق، گرچه با عصمت تلازم دارد، با برتري همهجانبه مطاع نسبت به مطيع تلازمي ندارد.
-
- دسته دوم: آيات موهم عدم افضليت
در اين قسم، سخن درباره آياتي است که در نگاه نخست، انديشه عدم لزوم افضليت را تأييد ميکنند. براي نمونه به ذکر چند آيه بسنده ميکنيم:
اول: آن دسته آياتي که پيامبر اسلام را با وصف «امّي» توصيف ميکنند، از جمله:
1. «همانها که از فرستاده (خدا)، پيامبر «امّي» پيروي ميکنند؛ پيامبري که صفاتش را، در تورات و انجيلي که نزدشان است، مييابند» (اعراف: 157)؛
2. «پس ايمان بياوريد به خدا و فرستادهاش، آن پيامبر درسنخواندهاي که به خدا و کلماتش ايمان دارد؛ و از او پيروي کنيد تا هدايت يابيد!» (اعراف: 158)؛
واژه «أُمّي»، منسوب به «أمّ» يا «امّه» بوده (کتب لغت ذيل واژه «امم»)، در بين عالمان لغت و مفسران نسبت به معناي آن، اقوال و احتمالات گوناگوني مطرح بوده و هست (طبرسي، 1372، ج4، ص749). حتي در اين باره کتابهايي نگاشته شده است (مطهري، (1369) پيامبر امّي؛ کاوند بروجردي (1392) ، امّي بودن پيامبر اکرم در منابع تفسيري و حديثي و نقد ديدگاه خاورشناسان). در اينجا به مشهورترين احتمالات اشاره ميکنيم:
[احتمال] نخست اينکه [امّي] به معناي درسنخوانده است؛ دوم اينکه به معناي کسي است که در سرزمين مکه تولد يافته و از مکه برخاسته است؛ سوم به معناي کسي است که از ميان امت و توده مردم قيام کرده است؛ ولي معروفتر از همه، تفسير اول است که با موارد استعمال اين کلمه نيز سازگارتر ميباشد و ممکن است هر سه معنا با هم مراد باشد (مکارم شيرازي، 1374، ج6، ص400).
در دو آيه پيشگفته، پيامبر اکرم به صفت «امّي» توصيف شده است؛ در صورتي که در همان زمان، افرادي - گرچه اندک - در جزيرةالعرب و ديگر مناطق بودهاند که توانايي خواندن و نوشتن داشتهاند.
ظاهراً برخي همچون سيدعبداللطيف اهل حيدر آباد هند، به سبب همين توهمِ نقصي که در اين آيات نسبت به پيامبر اسلام وجود دارد، دست از معناي ظاهري و بلکه صريح لفظ برداشته و مدعي شدهاند که آيه بر اينکه پيامبر نميخوانده و نمينوشته است دلالت ندارد. وي همه مفسران را به بدفهمي در آيات متهم ميکند و درصدد است که با آيات قرآن، روايات و... اثبات کند که پيامبر هم ميخوانده و هم مينوشته است. يکي از ادله ايشان بر خواندن و نوشتن پيامبر اسلام اين است: «چگونه ممکن است پيغمبر اکرم مردم را به علم و سواد و خواندن و نوشتن تشويق کند و خودش به خواندن و نوشتن اعتنايي نداشته باشد، در صورتي که هميشه در کارها پيشقدم بوده است» (مطهري، 1369، ص52؛ به نقل از مجله روشنفکر، ش 8، مهر ماه 1344). شهيد مطهري در پاسخ به اين استدلال ميگويد:
بايد ببينيم پيغمبر اکرم همان نيازي که ديگران به خواندن و نوشتن دارند –که باعث ميشود دارا بودن اين صنعت براي آنها کمال، و فاقد بودن آن نقص باشد- داشت و دستور خويش را به کار نبست و يا پيغمبر وضع خاصي دارد که چنين نيازي ندارد. پيغمبر در عبادت، فداکاري، تقوا، راستي، درستي، حسن خلق، دموکراسي، تواضع و ساير اخلاق و آداب حسنه پيشقدم بود؛ زيرا همه آنها براي او کمال بود و نداشتن آنها نقص بود؛ اما موضوع بهاصطلاح سواد داشتن از اين قبيل نيست (همان).
بنابراين توهم نقص براي پيامبر اسلام از جهت درسناخواندگي، توهمي بيپايه و اساس است و آيه دلالتي بر آن ندارد؛ علاوه بر اينکه اولاً خود درسناخواندگي ملازم با عدم قدرت بر نوشتن و خواندن نيست و ثانياً امّي بودن پيامبر خود يک تقدير و برنامه الهي بوده تا مخالفان نتوانند کتاب الهي، اين معجزه جاويد را به دانستههاي عادي و بشري پيامبر نسبت دهند؛
دوم: در نگاه نخست، آياتي که درباره داستان حضرت سليمان و هدهد وارد شده و توضيحاتي که مفسران ذيل اين آيات ارائه دادهاند (بيضاوي، 1418ق، ج4، ص158؛ فخررازي، 1420ق، ج24، ص551؛ مکارم شيرازي، 1374، ج15، ص486) موهم برتري علمي هدهد (در آن واقعه خاص) است:
«(سليمان) گفت: «ما تحقيق ميکنيم ببينيم راست گفتي يا از دروغگويان هستي؟» (نمل: 27).
بر اساس اين آيه، حضرت سليمان - با اينکه حکومتي يگانه داشت و زبان حيوانات و پرندگان را ميدانست- از برخي امور (قوم سبا) که ديگران نسبت به آنها آگاه بودند، اطلاعي نداشت و علاوه بر اين نميدانست هدهد در خبري که از قوم و ملکه سبا ميدهد، راستگوست يا نه؛ و ميگويد درباره خبر تو تأمل ميکنم تا ببينم راست ميگويي يا از دروغگويان هستي. اين آيه موهم برتري ديگران نسبت به انبيا و عدم لزوم افضليت انبياست؛ زيرا علم و آگاهي يک فضيلت و کمال بهشمار ميآيد و در اين مورد خاص (قوم سبا) حضرت سليمان فاقد اين فضيلت بود؛ درحاليکه هدهد واجد آن بود.
براي رد استدلال به اين آيه بر عدم لزوم افضليت انبيا، دو مسير را ميپيماييم:
موضوع بحث ما در اينجا لزوم برتري انبيا بر انسانهاي ديگرِ همزمان خودشان بود و هر موجودي غير از انسان اعم از ملائکه، جنيان و حيوانات از حيطه و قلمرو بحث خارج است. بنابراين آيه مورد استدلال از موضوع بحث خارج است؛ چون هدهد يک پرنده است، نه انسان.
از جزئياتي که در آيات براي داستان هدهد بيان شده، معلوم ميشود پي بردن هدهد به قضاياي قوم سبا، امري معمولي و متعارف نبوده که همه پرندگان و حيوانات ديگر هم بتوانند به آن پي ببرند؛ زيرا هدهد پس از مشاهده آن قوم، به شرک و سجده عبادي آنها بر خورشيد و... پي ميبرد که همه اينها به شيوهاي غيرمتعارف براي او حاصل شده است و در اصل خداوند خواسته جناب سليمان را بدينوسيله از احوال ايشان باخبر کند تا زمينه هدايت را برايشان فراهم آورد. به تعبير ديگر قرار نيست خداوند همه علمي را که يک پيامبر براي هدايت بشر نياز دارد، به نحو بيواسطه اعطاء نمايد؛ بلکه در برخي موارد خداوند اسبابي همچون فرشتگان، حيوانات و حتي طبيعت را واسطه آگاهي و علم نبي قرار ميدهد. علاوه بر اين معلوم نيست غير هدهد و سليمان، فردي ديگر از مملکت آن حضرت به اين قضيه علم داشته است يا نه، تا اين مسئله سبب عدم افضليت ايشان شود.
سوم: از ديگر آيات موهم عدم لزوم افضليت انبيا ميتوان به اين دسته از آيات اشاره کرد:
1. «و پيش از تو، جز مرداني که به آنها وحي ميکرديم، نفرستاديم» (نحل: 43)؛
در اين آيه شريفه انبياي گذشته به عنوان «مرداني که به آنها وحي ميشد» معرفي ميشوند؛ يعني انبياي الهي از جهت مادي و ظاهري مانند ديگر افراد هستند و در سوره انبيا صريحاً آمده است: «ما پيش از تو، جز مرداني که به آنان وحي ميکرديم، نفرستاديم! ... آنان را پيکرهايي که غذا نخورند قرار نداديم! عمر جاويدان هم نداشتند!» (انبيا: 7-8). بنابراين به نظر ميرسد مانعي وجود ندارد که پيامبران از جهت ويژگيهاي بشري و مادي مساوي و حتي ضعيفتر از بقيه افراد باشند؛
2. «بگو من فقط بشري هستم مثل شما؛ (امتيازم اين است که) به من وحي ميشود» (کهف: 110)؛
در اين آيه شريفه خداوند به نبي مکرم اسلام امر ميفرمايد که به مردم بگو من نيز مانند شما فردي از افراد انسان هستم، با اين تفاوت که بر من وحي ميشود و بر شما نميشود. البته همين ويژگي نشاندهنده جايگاهي بس بالا و والا براي ايشان بوده و در عظمت و رفعت اين مقام جاي هيچ ترديدي نيست؛ ولي باز از آن جهت که ايشان انسان است و داراي جسمي مادي مانند ديگر افراد، بنابراين محکوم به احکام و قواعد عالم ماده است و گرفتار تزاحمات آن ميشود و احتمال دارد افرادي از اين جهت مساوي بلکه برتر از ايشان باشند. در نتيجه افضليت انبيا از همه جهات و به نحو مطلق لازم نيست؛
3. «و گفتند: چرا اين قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندي) از اين دو شهر (مکه و طائف) نازل نشده است؟!» (زخرف: 31)؛
از اين آيه روشن ميشود که پيامبر از نظر بهره و ثروت مادي و ظاهري، بر همه برتري نداشته است و ديگراني بودهاند که در اين جنبه بر ايشان برتري داشتهاند. بنابراين برتري پيامبر به نحو مطلق ضرورت ندارد.
رفع توهم: در پاسخ استدلال به اين آيات و آياتي از اين قبيل بر عدم افضليت انبيا، همانگونه که در ابتداي بحث يادآور شديم، بايد گفت مراد ما از افضليت، معنايي ارزششناختي است و پرسش ما اين است که آيا لازم است انبيا در همه صفات کمالي از ديگر افراد برتر باشند يا خير؟ حال آنکه موضوع آيات پيشگفته، ويژگيهاي غيرارزشي است و بنابراين چنين مواردي موضوعاً از محل بحث خارجاند؛ با اين توضيح که فعلي ارزشي بهشمار ميآيد که از اراده و اختيار فرد نشئت گرفته باشد و در راستاي سعادت يا شقاوت فرد قرار گيرد. به همين سبب بهرهمندي يا عدم بهرهمندي از ويژگيهايي همچون بلندي قامت، سفيدي رنگ پوست و زيبايي اندام، ارزش مثبت يا منفي بهشمار نميآيند. پس آيات يادشده هيچگونه نقصي را براي انبيا و هيچ فضيلتي را براي غيرانبيا ثابت نميکنند.
-
- دسته سوم: آيات دال بر عدم افضليت برخي پيامبران
در اين بخش به آياتي که بر عدم افضليت برخي از انبيا دلالت دارند، ميپردازيم. خود اين آيات را ميتوان به دو دسته تقسيم کرد:
-
-
- الف) آيات دال بر برتري ديگران بر انبيا
-
در اين آيات، فضيلتي براي افراد غيرنبي ذکر ميشود که پيامبر فاقد آن فضيلت بوده است:
1. «يا مشاهده نکردي جمعي از بنياسرائيل را بعد از موسي، که به پيامبر خود گفتند: «زمامدار (و فرماندهي) براي ما انتخاب کن! تا در راه خدا پيکار کنيم... و پيامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را براي زمامداري شما مبعوث کرده است»... خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است» (بقره: 246-247). حکومت و سلطنتي که خداوند به شخصي عطا کند، مسلماً نشانه فضيلت و ويژگي خاصي براي آن شخص است و اينکه در زمان حيات پيامبري، حکومت و قدرت اداره جامعه از طرف خداوند سبحان به شخصي ديگر (طالوت) واگذار شود و آن نبي عاري از اين ويژگي باشد، دليل بر عدم لزوم افضليت مطلق نبي است؛ زيرا اگر افضليت نبي به نحو مطلق لازم ميبود، بايد خودش حاکم ميبود و عدم حکومت، دليل بر عدم لزوم افضليت نبي به طور مطلق و در همه ابعاد و شئون است؛
2. «(در آنجا) بندهاي از بندگان ما را يافتند که رحمت (و موهبت عظيمي) از سوي خود به او داده، و علم فراواني از نزد خود به او آموخته بوديم. موسي به او گفت: آيا از تو پيروي کنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزي گفت: تو هرگز نميتواني با من شکيبايي کني! و چگونه ميتواني در برابر چيزي که از رموزش آگاه نيستي شکيبا باشي؟» (کهف: 65- 68). در اينکه آيا حضرت خضر پيامبر است يا خير (در ورايات متعددي نام اين شخص - عبداً من عبادنا - را «خضر» معرفي ميکنند؛ از جمله: صدوق، 1385ق، ج1، ص59-60؛ بحراني، 1416ق، ج3، ص654؛ طباطبائي، 1417ق، ج13، ص354) بين مفسران اختلافنظر وجود دارد. فخررازي در تفسير خود در ذيل آيات ذکرشده، ادله کساني را که قائل به نبوت ايشان هستند، ذکر ميکند و همه آنها را ضعيف ميداند. پس نتيجهاش اين ميشود که وي به نبوت آن شخص قائل نيست (فخررازي،1420ق، ج21، ص481-482). در مقابل، علامه طباطبائي قائل است که آيه در نبوت ايشان ظهور دارد (ر.ک: طباطبائي، 1417ق، ج13، ص341-342) و در بياني ديگر «عبداً من عبادنا» را از جمله پيامبراني ميداند که صريحاً نامشان در قرآن ذکر نشده و خداوند فقط توصيفشان کرده است (همان، ج2، ص141). استدلال به اين آيه، تنها مطابق احتمال اول درست است و اگر کسي احتمال دوم (ديدگاه علامه) را بپذيرد، آيه از محل بحث خارج ميگردد؛ زيرا موضوع بحث در اين نوشتار برتري پيامبران بر ديگر مردم زمان خود است نه برتري پيامبري بر پيامبر ديگر. ميتوان از آيات يادشده چنين استفاده کرد که حضرت موسي نسبت به حضرت خضر مفضول است و خضر بر او برتري دارد. حال آيا خضر به نحو مطلق بر حضرت موسي برتري دارد يا اين برتري از جهت و بُعد خاصي بوده است؟ آنچه از آيات مربوط، بهويژه آيه پاياني درباره داستان استفاده ميشود، اين است که حضرت خضر دستکم از جهت علم به تأويل و باطن امور بر حضرت موسي برتر بوده و در برخي روايات مربوط نيز به اين مطلب تصريح شده است. همچنين برخي مفسران نيز همين نظر را برگزيدهاند (طباطبائي، 1417ق، ج13، ص342؛ ج13، ص357). شاهد اين مدعا آن است که در آيه شريفه، حضرت موسي به سبب دستيابي به کمال و رشدي که فاقد آن است، از ايشان تقاضاي تعليم دارد؛ يعني اين علم با اين حال که موجب رشد موسي است و فضيلت به حساب ميآيد، ولي ايشان فاقد آن است و شخصي ديگر آن را داراست؛ پس افضليت به نحو مطلق براي نبي لازم نيست. البته اين هيچ منافاتي با پيامبر يا پيامبر تشريعي بودن حضرت موسي ندارد، همانگونه که بيضاوي از مفسرانِ بنام اهلسنت در ذيل اين آيه شريفه مينويسد: «سزاوار است پيامبر از همه امت خود در آنچه [به خاطر آن] از اصول و فروع دين به سمت آنها مبعوث شده برتر باشد نه به نحو مطلق» (بيضاوي، 1418ق، ج3، ص287). در جمعبندي آيات به اين وجه بهتفصيل پرداخته ميشود.
-
-
- ب) آيات دال بر وجود نقص در انبيا
-
آيات گروه «الف» آياتي بودند که به نحوي بر برتري افرادي نسبت به پيامبران دلالت داشتند و اين دسته، آياتي هستند که بر وجود نوعي ضعف و نقصان در بعضي انبيا دلالت دارند که به ذکر دو نمونه از آنها بسنده ميشود:
1. «و گره از زبانم بگشاي؛ تا سخنان مرا بفهمند!» (طه: 27-28). بخش مورد بحث ما، عبارت «و گره از زبانم بگشاي» است که اقوال و آراي مفسران در ذيل آن را ميتوان به دو دسته تقسيم کرد: کساني قائل شدهاند که نقصان و گره زباني حضرت موسي عارضهاي ظاهري بوده و به سبب تکه آتشي که در دوران کودکي به دهان خود گذاشته بود حاصل شده و اثر آن در سخن گفتنش ظاهر شده بود؛ به نحوي که نميتوانست کلمات و حروف را روان تلفظ کند و ازاينرو از خداوند خواست که آن را برطرف سازد (طبرسي، 1372، ج7، ص15؛ طوسي، بيتا، ج7، ص170؛ بيضاوي، 1418ق، ج4، ص26؛ سيوطي، 1404ق، ج4، ص295؛ فيض کاشاني، 1415ق، ج3، ص305)؛ اما برخي ديگر از مفسران تصريح کرده که مراد از گره زباني، نه عارضه ظاهري، «بلکه منظور گرههاي سخن است که مانع درک و فهم شنونده ميگردد، يعني آنچنان فصيح و بليغ و رسا و گويا سخن بگويم که هر شنوندهاي منظور مرا بهخوبي درک کند» (مکارم شيرازي، 1374، ج13، ص187) و مؤيد و شاهد ديدگاه خود را آيه 34 از سوره قصص ميدانند که ميفرمايد: «و برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است». علامه طباطبائي نيز معناي عقده را گرهي که مانع فهم سخنش باشد ميداند (طباطبائي، 1417ق، ج14، ص141) و قول ايشان در همين دسته از اقوال جاي ميگيرد.
اگر مراد از گره زباني، عارضه ظاهري باشد، از محل بحث خارج است و وجود آن دليلي بر عدم افضليت حضرت موسي نيست؛ زيرا از امور ارزشي بهشمار نميآيد؛ گرچه نبايد وجود اين امور در نبي، به حدي برسد که موجب تنفر طبع گردد (حلي، 1382، ص156-157)؛ ولي اگر مراد از گره زباني نقص در فصاحت باشد - با توجه به آيه 34 قصص همين احتمال درست به نظر ميرسد- چنين مسئلهاي با لزوم افضليت نبي به نحو مطلق سازگار نيست؛
2. «به خاطر بياور هنگامي را که موسي به دوست خود گفت: دست از جستوجو برنميدارم تا به محل تلاقي دو دريا برسم؛ هرچند مدت طولاني به راه خود ادامه دهم! هنگامي که به محل تلاقي آن دو دريا رسيدند، ماهي خود را فراموش کردند؛ و ماهي راه خود را در دريا پيش گرفت هنگامي که از آنجا گذشتند، به يار همسفرش گفت: غذاي ما را بياور، که سخت از اين سفر خسته شدهايم! گفت: به خاطر داري هنگامي که ما به کنار آن صخره پناه برديم، من فراموش کردم جريان ماهي را بازگو کنم- و فقط شيطان بود که آن را از خاطر من برد- و ماهي به طرز شگفتآوري راه خود را در دريا پيش گرفت» (کهف: 60- 63). ظهور اين آيات در اين است که حضرت موسي و همراهش (هر دو) ماهي خود را جا گذاشتند و فراموش کردند. اين نشاندهنده آن است که او هم مانند ديگر انسانها از آن جهت که بشر است، داراي محدوديتهاي بشري بوده و لازم نيست در همه جهات از ديگران برتر باشد. برخي مفسران در پاسخ به اين پرسش که «مگر پيامبري همچون موسي ممکن است گرفتار نسيان و فراموشي شود؟» ميگويند: «مانعي ندارد [پيامبر] در مسائلي که هيچ ارتباطي به احکام الهي و امور تبليغي نداشته باشد يعني در مسائل عادي در زندگي روزمره گرفتار نسيان شود؛ مخصوصاً در موردي که جنبه آزمايش داشته باشد» (مکارم شيرازي، 1374، ج12، ص484).
در جمعبندي اين دسته از آيات، توجه به چند نکته بايسته است:
الف) افعال و صفاتي به خوب و بد (حسن و قبيح) متصف ميشوند که از اختيار و اراده انسان ناشي شده باشند. «اصولاً ارزش اخلاقي در سايه اختيار معنا مييابد. اگر اختيار نباشد، ارزش اخلاقي هم وجود ندارد» (مصباح، 1388، ص92)؛
ب) بايد ديد آيا عدم وجود برخي صفات در انبيا موجب نقض غرض از بعثت آنها و يا به تعبيري ديگر سبب گمراهي افراد جامعه ميگردد يا نه؟ اگر وجود نقص يا فقدان کمالي چنين لازمهاي را داشته باشد، به حکم عقل و نقل، انبياي الهي از آن منزه هستند؛ ولي اگر نقايص وجودي به اين حد نرسند، لطمهاي به هدف از بعثت وارد نميکنند و دليل عقلي و قرآني بر انتفاي آنها در دست نيست؛ علاوه بر اينکه دليل بر خلاف آن موجود است. براي نمونه به عدم افصحيت حضرت موسي اشاره ميکنيم: آن مقدار از فصاحت که در ابلاغ پيام الهي به مردم لازم ميباشد، اين است که پيام الهي بدون تحريف وکاستي به مردم برسد و آنها بتوانند مطابق آن پيام، به هدايت برسند و بر اساس اين آيه شريفه که ميفرمايد: «و برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است» (قصص: 34)، حضرت موسي از اين مقدار فصاحت برخوردار بوده است؛ زيرا در آيه آمده که هارون فصيحتر از من است؛ يعني خود موسي فصيح بوده و هارون فصيحتر. بنابراين با اينکه موسي در فصاحت مفضول بوده، لطمهاي به نبوتش وارد نميشود؛
ج) نظام ارزشي اسلام بر اساس ايمان، عمل صالح و احساس مسئوليت بنا شده است و افضل مردم کسانياند که با اين ويژگيهاي اخلاقي شناخته شوند (مکارم شيرازي، 1425ق، ص349-350) و اصلاً اسلام آمد تا نظام ارزشي جاهليت را تغيير دهد؛ آن نظامي که ارزش را به برخورداري بيشتر از مال و فرزند و بهرههاي دنيا ميدانست. به همين سبب، بهره بيشتر از دنيا، به خودي خود، کمالي نيست تا عدم آن براي پيامبران به عنوان نقصي بهشمار آيد.
-
- نتيجهگيري
گرچه بحث از برتري ائمه هماره مورد توجه بوده است و انديشمندان شيعه از قدما تا معاصران به اين مسئله پرداختهاند (شريف مرتضي، 1411ق، ص436؛ رباني گلپايگاني، 1387، ص187–212)، ولي مسئله برتري پيامبران الهي بر امت خود بهرغم اهميتش در تربيت و هدايت جامعه و شکلگيري سبک زندگي الهي، چندان مورد بحث و بررسي قرار نگرفته است.
با اين حال در پاسخ به اين پرسش که آيا مطابق آيات قرآن، برتري انبياي الهي از افراد زمان خود در همه ابعاد ضروري است يا خير، توجه به چند نکته بايسته است:
1. از مهمترين ادله ضرورت بعثت انبيا، محدوديت و نارسايي دانش بشري در تشخيص همه مصالح و مفاسد و تعيين راه صحيح کمال و سعادت ابدي است (ر.ک: مصباح، 1393، ص103). به عبارت ديگر فلسفه وجودي انبيا نماياندن راه کمال و سعادت به بشريت است؛
2. چيزي براي انسان فضيلت به حساب ميآيد که برخواسته از اراده و فعل اختياري او بوده، با کمال نهايياش در ارتباط باشد. به همين سبب صفات و ويژگيهايي که منشأ ارادي نداشته باشند، يا فينفسه نسبت به سعادت يا شقاوت انسان خنثا باشند، «ارزشي» بهشمار نميآيند؛
3. بر اساس دو نکته پيشگفته اموري از قبيل نژاد، زادگاه، فقر و ثروت، ويژگيهاي جسماني مانند کوتاهي و بلندي و حتي انسان بودن، ارزشي نيستند و شاخص مهتري يا کهتري بهشمار نميآيند و به عبارتي ديگر تخصصاً از بحث موردنظر خارجاند؛
4. اما درباره صفات ارزشي، بررسي آيات ما را به اين نتيجه رساند که برتري انبيا در همه صفات ارزشي به نحو مطلق نهتنها ضرورتي ندارد و از آيات به دست نميآيد، بلکه عدم آن ثابت است؛
5. برتري انبياي الهي بر امت خود، در همه صفاتي که به بعثت و هدايتگري آنها مربوط باشد، ضروري است؛ همانگونه که آيه شريفه 35 از سوره يونس بر آن دلالت دارد: «بگو: آيا هيچيک از معبودهاي شما، به سوي حق هدايت ميکند؟! بگو: تنها خدا به حق هدايت ميکند! آيا کسي که هدايت به سوي حق ميکند براي پيروي شايستهتر است، يا آن کس که خود هدايت نميشود مگر هدايتش کنند؟ شما را چه ميشود، چگونه داوري ميکنيد؟!» (يونس: 35)؛
6. از طرفي هدايتيافتگي به سوي حق، از کمالات و فضايل ارزنده انساني است و به صفتي ارزشي براي انسان بهشمار ميآيد و از طرفي ديگر هدايت به حق از جمله اصليترين اهداف انبياست. بنابراين از اين آيه استفاده ميشود کسي که هادي و مربي فرد يا جمعي قرار ميگيرد، بايد نسبت به آنها از جهت هدايتيافتگي برتري داشته باشد. به تعبير ديگر کسي که راه مينمايد، بايد راه پيموده باشد و ناپيموده راه کي تواند راهنماي ديگران باشد؟ پس نهايت چيزي که از اينگونه آيات استفاده ميشود، لزوم برتري انبيا در امر هدايتگري است؛ اما افضليت آنها به نحو مطلق از آيه شريفه استفاده نميشود و آيه نسبت به آن ساکت است. علاوه بر اين اگر اين آيه را در کنار آيات ديگري همچون آيات مربوط به فراموشي حضرت موسي، همراهي ايشان با حضرت خضر و پادشاهي طالوت قرار دهيم، روشن ميشود که برتري انبيا به نحو مطلق نهتنها ضرورتي ندارد، بلکه در عالم خارج، خلاف آن محقق شده است؛
7. بنابراين به نظر ميرسد قلمرو افضليت انبيا رابطه مستقيمي با هدف بعثت آنها دارد. به طور کلي ميتوان هدايت بهحق و نماياندن راه صحيح را هدف بعثت انبيا دانست که قطعاً بايد در اين جهات از همه مردم زمانه خود برتر باشند؛ ولي برتري به طور مطلق و در اموري که مرتبط با هدف بعثتشان نباشد، از آيات کريمه به دست نميآيد؛ بلکه عکس آن استفاده ميشود.
- صدوق، محمدبن علي، 1385، علل الشرائع، قم، کتاب فروشي داوري.
- ـــــ، 1395ق، کمال الدين و تمام النعمه، چ دوم، تهران، اسلاميه.
- ابنفارس، احمد بن فارس، 1404ق، معجم مقاييس اللغة، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، قم، مکتب الاعلام الاسلامي.
- ابنمنظور، محمدبن مکرم، 1414ق، لسان العرب، تحقيق جمالالدين ميردامادي، چ سوم، بيروت، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزيع- دار صادر.
- آلوسي، محمود شکري، 1301، مختصر التحفه الاثني عشريه، قاهره، المکتبة السلفيه و مطبعتها.
- بحراني، هاشمبن سليمان، 1416ق، البرهان في تفسير القرآن، تحقيق قسم الدراسات الاسلامية موسسة البعثة، تهران، بنياد بعثت.
- بستاني، فؤاد افرام، بيتا، فرهنگ ابجدي، ترجمة رضا مهيار، چ دوم، تهران، اسلامي.
- بيضاوي، عبدالله بن عمر، 1418ق، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، تحقيق محمد عبدالرحمن المرعشلي، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- حلي، حسنبن يوسف، 1382، کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد قسم الالهيات، تعليق جعفر سبحاني، چ دوم، قم، مؤسسه امام صادق.
- خرازي، سيدمحسن، 1417ق، بداية المعارف الإلهية في شرح عقائد الإمامية، چ چهارم، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.
- راغب اصفهاني، حسينبن محمد، 1412ق، مفردات ألفاظ القرآن، تحقيق صفوان عدنان داوودي، بيروت، دار القلم.
- رباني گلپايگاني، علي، 1387، امامت در بينش اسلامي، چ دوم، قم، بوستان کتاب.
- سيوطي، عبدالرحمنبن ابيبکر، 1404ق، الدر المنثور في التفسير بالمأثور، قم، کتابخانه آيتالله العظمي مرعشي نجفي.
- شريف مرتضي، 1405ق، رسائل الشريف المرتضي، تحقيق سيدمهدي رجائي، قم، دار القرآن الکريم.
- ـــــ، 1411ق، الذخيرة في علم الکلام، تحقيق سيداحمد حسيني، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.
- صفار، محمدبن حسن، 1404ق، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد، تحقيق محسنبن عباسعلي کوچهباغي، چ دوم، قم، مکتبة آيةالله المرعشي النجفي.
- طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1417ق، الميزان في تفسيرالقرآن، چ پنجم، قم، جامعة مدرسين قم.
- طبرسي، فضلبن حسن، 1372، مجمع البيان في تفسير القرآن، تحقيق محمدجواد بلاغي، چ سوم، تهران، ناصر خسرو.
- طوسي، محمدبن حسن، بيتا، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربي.
- فخررازي، محمدبن عمر، 1420ق، التفسير الکبير (مفاتيح الغيب)، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- فراهيدي، خليلبن احمد، 1409ق، کتاب العين، چ دوم، قم، هجرت.
- فيضکاشاني، ملامحسن، 1415ق، تفسير الصافي، تحقيق حسين اعلمي، چ دوم، تهران، الصدر.
- قاضي عبدالجبار، ابوالحسن، 1422ق، شرح الأصول الخمسة، تعليق احمدبنحسين بنابيهاشم، تصحيح سمير مصطفي رباب، بيروت، دار احياء التراث العربي.
- ـــــ، 1962-1965م، المغني في ابواب التوحيد و العدل، تحقيق جورج قنواتي و ...، قاهره، الدار المصريه.
- قرشي، سيدعلياکبر، 1371، قاموس قرآن، چ ششم، تهران، دار الکتب الاسلامية.
- کاوند بروجردي، عليرضا، 1392، امي بودن پيامبر اکرم در منابع تفسيري و حديثي و نقد ديدگاه خاورشناسان، تهران، دانشکده علوم قرآني تهران از دانشگاه علوم و معارف قرآن.
- کليني، محمدبن يعقوب، الکافي، 1407 ق، تحقيق علياکبر غفاري و محمد آخوندي، چ چهارم، تهران، دار الکتب الاسلامية.
- مجلسي، محمدتقي، 1403ق، بحار الانوار، چ دوم، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
- مصباح يزدي، محمدتقي، 1388، انسانشناسي در قرآن، تدوين محمود فتحعلي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ، 1393، راه و راهنماشناسي، تصحيح مصطفي کريمي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- مصطفوي، حسن، 1368، التحقيق في کلمات القرآن الکريم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
- مطهري، مرتضي، 1369، پيامبر امي، چ پنجم، تهران، صدرا.
- مکارم شيرازي، ناصر، 1374، تفسير نمونه، تهران، دار الکتب الاسلامية.
- ـــــ، 1421ق، الأمثل في تفسير کتاب الله المنزل، قم، مدرسه امام عليبن ابيطالب.
- ـــــ، 1425ق، آيات الولاية في القرآن، گردآورنده ابوالقاسم علياننژادي، قم، مدرسه امام عليبن ابيطالب.