راستکیشی رادیکال: نقدی الهیاتی و فلسفی بر مدرنیتة سکولار
/ دانشجوی دکتری مطالعات تطبیقی ادیان، دانشگاه ادیان و مذاهب، قم، ایران / Seyedsaber87@gmail.comArticle data in English (انگلیسی)
- Adams, N. (2006). Eclipse of Grace: Divine and Human Action in Hegel. Chichester, West Sussex: Blackwell.
- Aquinas, T. (2006). Summa Theologiae (Fathers of the English Dominican Province, Trans.). London: Blackfriars/Paulist Press.
- Augustine. (1998). Confessions (R. S. Pine-Coffin, Trans.). London: Penguin Classics.
- Augustine. (1991). On the Trinity (E. Hill, Trans.). New York: New City Press.
- Augustine. (2003). Expositions of the Psalms (H. Browne, Trans.). New York: New City Press.
- Augustine. (1950). Sermons (R. J. Deferrari, Ed.). Washington DC: Fathers of the Church, Catholic University of America Press.
- Bowlin, J. (2011). Tolerance Among the Virtues. Princeton, New Jersey: Princeton University Press.
- Brock, S. (2015). The Philosophy of Saint Thomas Aquinas. Oxford: Oxford University Press.
- Cavanaugh, W. (2009). The Myth of Religious Violence: Secular Ideology and the Roots of Modern Conflict. Oxford: Oxford University Press.
- Cross, R. (2005). The Medieval Christian Philosophers: An Introduction. London: Routledge.
- Derrida, J. (1967). Of Grammatology. Baltimore, Maryland: Johns Hopkins University Press.
- Feser, E. (2009). Aquinas: A Beginner’s Guide. Oxford: Oneworld Publications.
- Hart, D. B. (2004). The Beauty of the Infinite: The Aesthetics of Christian Truth. Grand Rapids, Michigan: Eerdmans.
- Hauerwas, S. (2008). The State of the University: Academic Knowledges and the Knowledge of God. Oxford: Blackwell.
- Heidegger, M. (1927). Being and Time. New York: Harper & Row.
- Hyman, G. (2010). The Predicament of Postmodern Theology. Louisville, Kentucky: Westminster John Knox Press.
- Kant, I. (1781). Critique of Pure Reason. Cambridge: Cambridge University Press.
- MacIntyre, A. (1988). Whose Justice? Which Rationality? Notre Dame, Indiana, USA: University of Notre Dame Press.
- McAleer, G. (2005). Ecstatic Morality and Sexual Politics. New York: Fordham University Press.
- McInerny, R. (1996). Aquinas and Analogy. Washington D.C: Catholic University of America Press.
- Milbank, J. (1990). Theology and Social Theory: Beyond Secular Reason. Oxford: Blackwell.
- Milbank, J. (1999). The Word Made Strange: Theology, Language, Culture. Oxford: Blackwell.
- Milbank, J. (2006). Being Reconciled: Ontology and Pardon. Abingdon: Routledge.
- O’Donovan, O. (2001). The Desire of the Nations: Rediscovering the Roots of Political Theology. Cambridge: Cambridge University Press.
- Pickstock, C. (1998). After Writing: On the Liturgical Consummation of Philosophy. Oxford: Blackwell.
- Pickstock, C. (2003). Truth in the Making: Creative Knowledge in Theology and Philosophy. London: Routledge.
- Stout, J. (2010). Democracy and Tradition. Princeton: Princeton University Press.
- Ward, G. (2005). Christ and Culture. Oxford: Blackwell.
- Wippel, J. F. (2000). The Metaphysical Thought of Thomas Aquinas. Washington D.C: CUA Press.
- Augustine and the Divine Ideas (2023). Cambridge: Tyndale Bulletin.
- The Doctrine of Participation in Augustine’s Totus Christus Ecclesiology (2023). Cambridge: Cambridge University Press.
مقدمه
راستکیشی رادیکال یک جنبش الهیاتی معاصر است که هدف آن بازگرداندن الهیات مسیحی بهعنوان چهارچوب اصلی برای درک واقعیت است. این جنبش که در اواخر قرن بیستم شکل گرفت، مدرنیتة سکولار و نسبیگرایی پستمدرن را بهچالش میکشد و معتقد است که هر دو بر برداشتهای تحریفشدهای از الهیات مسیحی مبتنی هستند (Milbank, 1990).
چهرههای کلیدی این جنبش، جان میلبانک، کاترین پیکاستاک و گراهام وارد، معتقدند که مدرنیتة سکولار یک پروژة بیطرفانة فکری نیست؛ بلکه تداوم منحرفشدهای از الهیات مسیحی است که عقل را از مشارکت الهی جدا کرده است.
ظهور جنبش «راستکیشی رادیکال» با انتشار کتاب میلبانک (Theology and Social Theory,1990) آغاز شد؛ اثری که استدلال میکند سکولاریسم مدرن ادامهای تحریفشده از الهیات مسیحی و پیامد گسست از مابعدالطبیعة مشارکتی آگوستینی ـ توماسی است (Milbank, 2006 & Milbank, 1990). پیکاستاک با کتاب After Writing (1998) بُعد معرفتشناختی و زبانشناختی این جریان را بسط داد و نشان داد که زبان سکولار مدرن فاقد بنیان متافیزیکی است؛ درحالیکه زبان آیینی امکان مشارکت در حقیقت الهی را حفظ میکند. وارد نیز با تأکید بر فرهنگ و تجسد، پيوند الهیات و حیات اجتماعی را گسترش داده است (Ward, 2005).
این جنبش از سنت مشارکتی آگوستین و آکویناس الهام میگیرد؛ سنتی که در پژوهشهای اخیر دربارة آموزة مشارکت، چه در آثار آگوستین و چه در شرحهای توماسی، مانند وپّل (2000) و مکاینرنی (1996)، نقش بنیادین آن در فهم هستی و معرفت تأیید شده است. از منظر فلسفة سیاسی، میلبانک و پیکاستاک لیبرالیسم و دولت سکولار را مبتنی بر خشونت هستیشناختی دانسته و کلیسا را بهعنوان اجتماع بدیل مبتنی بر صلح و مشارکت پیشنهاد کردهاند (Milbank, 1999 & Milbank, 1990).
اگرچه برخی محققان مانند هایمن (2010) و استوت (2010) تبارشناسی تاریخی و پیامدهای سیاسی راستکیشی رادیکال را نقد کردهاند، پژوهشهایی همچون هارت (2004) و کاوانا (2009) اهمیت احیای بنیانهای الهیاتی در نقد سکولاریسم را برجسته ساختهاند. در مجموع، ادبیات موجود نشان میدهد که راستکیشی رادیکال بهعنوان یکی از جریانهای مهم پساسکولار، با بازخوانی الهیات کلاسیک و نقد فلسفة مدرن، نقش مهمی در الهیات و نظریة سیاسی معاصر ایفا کرده است.
پرسشهای این مقاله از این قرار است:
راستکیشی رادیکال چگونه مدرنیتة سکولار را نقد میکند؟
مبانی کلیدی الهیاتی و فلسفی این جنبش چیست؟
این جنبش چگونه با فلسفة مدرن و پستمدرن تعامل دارد؟
نقدهای اصلی بر راستکیشی رادیکال چیست؟
اهمیت این پژوهش در بررسی تلاش راستکیشی رادیکال برای احیای الهیات مسیحی در عصری است که توسط تفکر سکولار تحت سلطه قرار گرفته است.
1. مبانی الهیاتی راستکیشی رادیکال
1ـ1. تأثیر آگوستین و نوافلاطونیگری
راستکیشی رادیکال عمیقاً تحت تأثیر الهیات مشارکتی سنت آگوستین قرار دارد که در آن، تمام عالم خلقت وجود خود را از خدا دریافت میکند. آموزة تجلی الهی در نوشتههای آگوستین (De Trinitate) تأکید میکند که دانش بشری تنها از طریق مشارکت در حکمت الهی ممکن است.
1ـ1ـ1. الهیات مشارکت در اندیشة سنت آگوستین
سنت آگوستین هیپو (۳۵۴ـ۴۳۰م) یکی از تأثیرگذارترین متفکران در الهیات مسیحی است. آموزة «مشارکت» در تفکر او نقشی محوری در تبیین رابطة میان خالق و مخلوق دارد. این مفهوم که در فلسفة نوافلاطونی ریشه دارد، در آموزههای آگوستین دربارة خلقت، تألّه (Deification)، کلیسا، و فرجامشناسی حضور پررنگی دارد (Cambridge, 2023).
2ـ1ـ1. مشارکت و ماهیت هستی
مفهوم مشارکت در اندیشة آگوستین بر این اصل استوار است که همة مخلوقات از طریق مشارکت در ذات الهی هستی مییابند. آگوستین معتقد است که خدا تنها وجود مطلق، تغییرناپذیر و ازلی است؛ درحالیکه هستی مخلوقات، وابسته به خدا و غیرمستقل از اوست. او در اثر خود، اعترافات، بیان میکند: «مخلوقات هستند؛ زیرا از تو سرچشمه گرفتهاند» (Augustine, 1998).
3ـ1ـ1. مشارکت در تألّه (Deification)
یکی از ابعاد مهم مشارکت در الهیات آگوستین، مفهوم «تأله» است. او تأکید میکند که انسانها بهصورت ذاتی الهی نیستند؛ اما میتوانند از طریق فیض خدا به مقام تأله نائل شوند. او در تفسیر مزامیر توضیح میدهد: «انسانها خدایان نامیده میشوند؛ اما نه بهلحاظ ماهیت، بلکه بهواسطة فیض الهی» (Augustine, 2003) بنابراین، تأله در اندیشة او نتیجة فیض است و مرز میان خالق و مخلوق را حفظ میکند (Cambridge, 2023).
4ـ1ـ1. مشارکت در مسیحشناسی: مفهوم «مسیح کامل» (Totus Christus)
مفهوم مشارکت در کلیساشناسی آگوستین، در آموزة مسیح کامل (Totus Christus) تجلی مییابد. در این دیدگاه، مسیح سرِ کلیساست و مؤمنان بدن آن. این آموزه تأکید دارد که کلیسا از طریق مشارکت در مسیح در حیات الهی سهیم میشود. آگوستین بیان میکند: «کلیسا شهری است که مشارکت آن در خداست» (Augustine, 1950).
«مشارکت در مسیح» بیان میکند که انسان و کلیسا از طریق پیوند با مسیحِ متجسد، بهعنوان سَر و بدن در مفهوم «مسیح کامل» (Totus Christus) در حیات الهی سهیم میشوند و تقدس، وحدت و تأله را از طریق فیض دریافت میکنند. بنابراین، «مشارکت در مسیح»، بُعد نجاتشناختی و کلیساییِ مشارکت را توضیح میدهد.
5ـ1ـ1. مشارکت و ایدههای الهی
در تفکر آگوستین، «مشارکت» با نظریة «ایدههای الهی» نیز مرتبط است. او باور دارد که خداوند ایدههای ازلی و تغییرناپذیری را در ذهن خود دارد که همة مخلوقات بر اساس آنها خلق شدهاند. بنابراین، مخلوقات از طریق مشارکت در این ایدهها به کمال میرسند. آگوستین در دربارة تثلیث مینویسد: «همة چیزهای آفریدهشده، در ایدههای الهی جای دارند» (Augustine, 1991; Tyndale Bulletin, 2023).
«مشارکت در ایدة الهی» ناظر به این است که همة مخلوقات، هستی و کمالات خود را با مشارکت در «ایدههای ازلی خدا» مییابند و وجودشان بازتابی از صور الهی است. بنابراین، «مشارکت در ایدة الهی» بُعد مابعدالطبیعی و آفرینشی مشارکت را توضیح میدهد.
6ـ1ـ1. مشارکت در ابدیت
آگوستین در آثار خود به مشارکت برخی از موجودات در ابدیت اشاره میکند. او در اعترافات، از «آسمان آسمانها» بهعنوان موجودی یاد میکند که هرچند مخلوق است، در ابدیت خدا سهیم شده است. این مشارکت، نوعی ثبات نسبی را به برخی مخلوقات اعطا میکند؛ بهگونهایکه در پیوند با خدا تغییرناپذیر میشوند (Augustine, 1998; Cambridge, 2023).
الهیاتِ مشارکت در اندیشة آگوستین، چهارچوبی برای درک رابطة خالق و مخلوقات فراهم میآورد. او نشان میدهد که تمام هستی از خدا نشئت گرفته است و از طریق مشارکت در او استمرار دارد. این آموزه در حوزههای مختلفی همچون تأله، کلیسا و فرجامشناسی کاربرد دارد و در عین تأکید بر نزدیکی مخلوقات به خدا، مرز میان خالق و مخلوق را حفظ میکند. بنابراین، مشارکت در اندیشة آگوستین نهتنها بیانگر پیوند موجودات با خداست، بلکه مسیر تکامل و کمال آنها را نیز مشخص میکند (Cambridge, 2023).
نوافلاطونیگری، بهویژه اندیشة فلوطین، در شکلگیری جهانبینی متافیزیکی این جنبش نقش دارد. مفهوم مشارکت (methexis) که در آن، موجودات فانی در امر الهی سهیماند، مبنایی برای رد هستیشناسی سکولار در نظر گرفته میشود؛ هستیشناسیای که امر متعالی را انکار میکند.
2ـ1. ارتباط میان مابعدالطبیعة توماسی و راستکیشی رادیکال
مابعدالطبیعة توماسی که در اندیشههای سنت توماس آکویناس (۱۲۲۵ـ۱۲۷۴م) ریشه دارد، چهارچوبی قوی برای درک هستی، مشارکت و علیت الهی فراهم میآورد. ازسویدیگر، راستکیشی رادیکال عقلانیت سکولار را بهچالش میکشد و خواهان بازنگری در مابعدالطبیعه با محوریت مشارکت الهی است (Milbank, 1990).
رابطة این دو سنت، پیچیده است؛ زیرا راستکیشی رادیکال در عین آنکه از مابعدالطبیعة توماسی الهام میگیرد، به بازخوانی انتقادی آن میپردازد.
راستکیشی رادیکال، هرچند فلسفة متافیزیکی آکویناس را ارزشمند میداند، آن را نقد میکند؛ که بعدها عقلگرایی توماسی به جدا شدن عقل از وحی منجر شد. میلبانک (1990) استدلال میکند که تأکید آکویناس بر قیاس وجودی، ارزشمند بود؛ اما بعدها به یک فلسفة خودمختار جدا از الهیات تبدیل شد.
1ـ2ـ1. مابعدالطبیعة توماسی: جوهر و مشارکت
مابعدالطبیعة توماسی مبتنی بر رئالیسم ارسطویی و اصل قیاس وجود (analogia entis) است. آکویناس بر این باور بود که تمام موجودات از طریق فعلیت وجود (esse) و ماهیت (essentia) در وجود الهی سهیماند؛ درحالیکه در ذات الهی، این دو یکیاند (Aquinas, 2006).
مفهوم مشارکت (participatio) در این سیستم نقشی کلیدی دارد؛ زیرا موجودات مخلوق، هستی خود را از خدا، که فعلیت محض (actus purus) است، دریافت میکنند. این مشارکت بهصورت سلسلهمراتبی است و تمایز وجودی میان خالق و مخلوق را حفظ میکند (Wippel, 2000).
روش علمی مورد استفاده در مابعدالطبیعة توماسی شامل سه ویژگی اصلی است:
روش دیالکتیک اسکولاستیک: استفاده از مناظرة نظاممند (quaestio method) برای حل مسائل فلسفی (Brock, 2015)؛
شناختشناسی ارسطویی: تکیه بر تجربة حسی بهعنوان پایة معرفت و صعود از آن به مفاهیم انتزاعی (Feser, 2009)؛
تشبیه وجودی: توصیف صفات الهی بهصورت قیاسی، نه بهصورت یگانهانگارانه (univocal) یا اشتراک لفظی (McInerny, 1996).
این اصول، ساختار مابعدالطبیعة توماسی را تشکیل میدهند و آن را از گرایشهای پستمدرن در راستکیشی رادیکال متمایز میکنند.
2ـ2ـ1. راستکیشی رادیکال و بازنگری مفهوم مشارکت
راستکیشی رادیکال عقلانیت سکولار را نقد میکند و معتقد است که فلسفة مدرن، از دانز اسکوتوس تا کانت، به یک هستیشناسی غیردینی منجر شده است. میلبانک (1990) تأکید دارد که توماسیسم، در تفسیر درست، در برابر این انحراف مقاومت کرده؛ اما درعینحال نیازمند بازنگری است. برخلاف توماس، پیکاستاک (1998) معتقد است که مابعدالطبیعة او بیش از حد ایستاست و باید بهگونهای پویا و آیینی (liturgical ontology) بازتفسیر شود.
3ـ2ـ1. روش علمی راستکیشی رادیکال
مؤلفههای روش علمی راستکیشی رادیکال عبارتاند از:
نقد تبارشناختی: تحلیل تاریخی تغییرات فکری برای آشکار ساختن مفروضات الهیاتی پنهان (Milbank, 1990)؛
مواجهه با پستمدرنیسم: استفاده از متفکرانی چون هایدگر و دریدا همراه با بازتعریف الهیاتی مابعدالطبیعه (Ward, 2005)؛
تأکید بر آیین و زیباییشناسی: فهم مشارکت از طریق ساختارهای نمادین و آیینی (Pickstock, 1998).
4ـ2ـ1. نقاط اشتراک
بهرغم تفاوتهای روششناختی، هر دو سنت بر نکات زیر توافق دارند:
مشارکت بهعنوان بنیان هستیشناسی: هر دو سنت اذعان دارند که مخلوقات، هستی خود را از خدا میگیرند؛ هرچند در نظامهای مختلف (Milbank, 2006)؛
نقد سکولاریسم: هر دو سنت روایتهای صرفاً دروندنیوی را رد میکنند و بر تقدم الهیات تأکید دارند (McAleer, 2005)؛
رد نامگرایی: هر دو با نظریة وحدت لفظی اسکوتوسی مخالفت میکنند و بر تمایز وجودی میان خالق و مخلوق اصرار دارند (Hart, 2004).
5ـ2ـ1. نقاط اختلاف
رابطة طبیعت و فیض: درحالیکه توماسیسم میان طبیعت و فیض تمایز واقعی قائل است، راستکیشی رادیکال استدلال میکند که تمام هستی درون نظم فیض قرار دارد (Milbank, 1990)؛
شناختشناسی: توماسیسم بر پایة رئالیسم ارسطویی بنا شده است؛ اما راستکیشی رادیکال انتقادات پستمدرن به مبناگرایی را در نظر میگیرد (Ward, 2005)؛
اسکولاستیسم در برابر الهیات شاعرانه: درحالیکه استدلال توماسی مبتنی بر نظاممندی فلسفی است، راستکیشی رادیکال تمایل بیشتری به روایتهای شاعرانه و زیباشناختی دارد (Pickstock, 1998).
مابعدالطبیعة توماسی و راستکیشی رادیکال هر دو بر مفهوم مشارکت تأکید میکنند؛ اما بهلحاظ روش و تفسیر، تفاوتهایی اساسی دارند. راستکیشی رادیکال، درحالیکه از توماس الهام میگیرد، آن را در چهارچوبی نوافلاطونی و پستمدرن بازخوانی میکند. تحلیل این تفاوتها مستلزم روشی علمی است که همزمان تفسیر تاریخی و تطبیقی را مدنظر قرار دهد. تحقیقات آینده میتوانند بررسی کنند که آیا نقد راستکیشی رادیکال بر توماسیسم موجه است یا اینکه تفسیر نادرستی از آن ارائه شده.
2. نقد مدرنیتة سکولار
راستکیشی رادیکال در نقد بنیادین مدرنیتة سکولار استدلال میکند که سکولاریسم نه یک پدیدة خنثی، بلکه یک ساختار الهیاتی تحریفشده است. راستکیشی رادیکال معتقد است که سکولاریسم از طریق تغییرات الهیاتی خاصی بهوجود آمده؛ بهویژه آنهایی که با نومینالیسم در اواخر قرون وسطی مرتبطاند؛ و این امر به فروپاشی مابعدالطبیعه، اخلاق و زندگی سیاسی منجر شده است (Milbank, 1990).
۱ـ2. نقد تبارشناختی: مدرنیتة سکولار بهعنوان پدیدهای مشتق از الهیات
یکی از استدلالهای محوری راستکیشی رادیکال این است که عقلانیت سکولار یک توسعة مستقل نیست؛ بلکه نتیجة تغییرات الهیاتی است. میلبانک خاستگاههای مدرنیتة سکولار را به نومینالیسم اواخر قرون وسطی، بهویژه آموزههای ویلیام اوکام، بازمیگرداند. اوکام متافیزیک مبتنی بر مشارکت توماس آکویناس را رد کرد و بهجای آن دیدگاهی ارادهگرایانه از خدا ارائه داد.
میلبانک استدلال میکند که ادعای مدرنیته مبنی بر خودبسندگی، یک توهم است؛ زیرا حتی مقولههایی چون فردگرایی، قدرت و دانش، در چهارچوب یک ساختار الهیاتی تحریفشده شکل گرفتهاند (Milbank, 2006).
از این نظر، عقلانیت سکولار نوعی «رونوشت تحریفشده» از الهیات مسیحی است که در آن مفاهیمی مانند «فیض» و «مشارکت» جای خود را به ایدههای درونماندگار «قدرت» و «اراده» دادهاند (Milbank, 1990).
سکولاریسم محصول مجموعهای از تحولات معرفتی و فرهنگی است و نه نتیجة یک تغییر دفعی؛ فرایندی تدریجی که با تحول در تلقی انسان از جهان و جایگاه دین همراه بوده است (عنوانی و همکاران، ۱۴۰۲).
این ادعا بر بازسازی تاریخی ریشههای سکولاریسم استوار است؛ زیرا میلبانک نشان میدهد که با ظهور نومینالیسم، رابطة مشارکتی میان خدا و عالم تضعیف شد و همین تحول، بنیان نظری عقلانیت سکولار را پدید آورد (Milbank, 1990).
۲ـ2. افسونزدایی از هستی و از دست رفتن مشارکت
راستکیشی رادیکال بر این باور است که مدرنیتة سکولار با از دست دادن هستیشناسی مشارکتی مشخص میشود. میلبانک و پیکاستاک استدلال میکنند که متافیزیک توماسی، بهویژه آموزة قیاس وجود (analogia entis)، واقعیت را بهمثابة پدیدهای اساساً مشارکتی میفهمید که در آن تمام موجودات، هستی خود را از خدا میگرفتند (Pickstock, 1998)؛ اما ظهور نومینالیسم و دوگانهگرایی دکارتی یک نگرش مکانیکی و ابزاری از جهان را معرفی کرد که به افسونزدایی از طبیعت منجر شد (Ward, 2005).
از دیدگاه راستکیشی رادیکال، جهانبینی علمی مدرن تمایل دارد که واقعیت را به فرایندهای صرفاً مادی تقلیل دهد و معنای الهیاتی را کنار بگذارد. این تقلیلگرایی، نهتنها متافیزیک، بلکه اخلاق و زیباشناسی را نیز تضعیف کرده و به فرهنگی نیهیلیستی منجر شده است که در آن، معنا نه بهمثابة امری دادهشده، بلکه بهصورت دلخواه ساخته میشود (Milbank, 2006).
در گونهای از سکولاریسم علمی، حذف مبانی الهیاتی از روش علمی، به شکلگیری رویکردی خودبنیاد و تقلیلگرایانه به واقعیت انجامیده است (رمضانی، ۱۳۸۷).
۳ـ2. عقلانیت سکولار و اسطورة بیطرفی
یکی از انتقادات کلیدی راستکیشی رادیکال به مدرنیتة سکولار، رد این ایده است که عقلانیت میتواند بیطرف یا کاملاً عینی باشد. از نظر میلبانک، عقل سکولار، خود یک ساختار تاریخی و ایدئولوژیک است که توسط پیشفرضهای الهیاتی خاصی شکل گرفته است (Milbank, 1990). از دیدگاه راستکیشی رادیکال، پروژة روشنگری که تلاش داشت یک نظم عقلانی جهانی مستقل از الهیات ایجاد کند، گمراهکننده است؛ زیرا هرگونه عقلانیت درون یک سنت خاص عمل میکند.
این نقد با دیدگاههای متفکرانی مانند میشل فوکو و السدیر مکاینتایر همخوانی دارد که معتقدند تمام دانشها در بسترهای تاریخی خاصی شکل میگیرند (MacIntyre, 1988). بااینحال، برخلاف پستمدرنیسم سکولار، راستکیشی رادیکال نسبیگرایی را نمیپذیرد؛ بلکه بهدنبال احیای یک چهارچوب الهیاتی است که در آن، عقلانیت در وحی و مشارکت الهی ریشه دارد (Milbank, 1999).
۴ـ2. سیاست مدرن بهعنوان خشونت سکولار
راستکیشی رادیکال نظریة سیاسی مدرن، بهویژه لیبرالیسم و دموکراسی سکولار را مبتنی بر خشونت میداند. میلبانک (1990) استدلال میکند که اندیشة سیاسی مدرن، از هابز تا لیبرالیسم معاصر، بر یک «اسطورة دولت» مبتنی است که طبیعت انسانی را ذاتاً متعارض فرض میکند. این دیدگاه در تضاد کامل با سنت الهیاتی مسیحی است که صلح را بهمثابة واقعیت بنیادین و خشونت را بهمنزلة نتیجة سقوط انسان در نظر میگیرد.
از دیدگاه میلبانک، لیبرالیسم انسان را واحدی خودمختار در نظر میگیرد که تنها از طریق قراردادهای اجتماعی و چهارچوبهای قانونی به جامعه پیوند میخورد. در مقابل، راستکیشی رادیکال خواهان بازگشت به یک چشمانداز الهیاتی است که در آن، کلیسا بهمثابة یک اجتماع بدیل در برابر دولت سکولار، مبتنی بر محبت الهی، نه اجبار و عقلانیت ابزاری، عمل میکند (Milbank, 1990).
۵ـ2. نقد آیینی و زیباشناختی از مدرنیتة سکولار
کاترین پیکاستاک این نقد را به حوزههای زبان، زیباشناسی و آیین گسترش میدهد. او در After Writing (1998) استدلال میکند که گفتمان مدرن سکولار، گسسته و فاقد وحدت درونیای است که در زبان الهیاتی سنتی وجود داشت. او روشنگری را بهدلیل طرد اَشکال آیینی و شاعرانة شناخت مورد انتقاد قرار میدهد و معتقد است که این طرد باعث از بین رفتن عمق و تعالی در تجربة انسانی شده است.
پیکاستاک زبان سکولار مدرن را با زبان نمادین و مشارکتی آیینهای مسیحی مقایسه میکند. از نظر او، از بین رفتن آگاهیِ مناسکی در دوران مدرن باعث شکلگیری یک نگرش سکولار و ابزاری به زبان و فرهنگ شده است (Pickstock, 1998). این نقد با دیدگاه کلی راستکیشی رادیکال همخوانی دارد که معتقد است تنها یک چهارچوب الهیاتی میتواند ارتباط اصیل با زیبایی، اخلاق و حقیقت را احیا کند.
3. بازپسگیری الهیاتی واقعیت
راستکیشی رادیکال یک نقد عمیق از مدرنیتة سکولار ارائه میدهد و استدلال میکند که سکولاریسم، نه بیطرف است و نه خودبسنده؛ بلکه نتیجة تحریفات الهیاتی است. این مکتب فکری، از طریق نقدهای تبارشناختی، هستیشناختی و سیاسی، به بازپسگیری الهیات بهعنوان افق نهایی معنا میپردازد. در مقابلِ خشونت، تکهتکهشدگی و نیهیلیسم سکولار، راستکیشی رادیکال خواستار ادغام مجدد الهیات در تمامی حوزههای دانش است و استدلال میکند که انسان، تنها از طریق مشارکت در الوهیت میتواند معنای حقیقی خود را بازیابد.
بنابراین این نقد بر چند اصل استوار است:
عقلانیت مدرن سکولار، نسخهای تحریفشده از الهیات مسیحی است؛
تقابل عقل و وحی، مصنوعی است؛
تمام تفکر سکولار، در نهایت به نیهیلیسم (پوچگرایی) ختم میشود.
4. انتقادات راستکیشی رادیکال بر لیبرالیسم سکولار، معرفتشناسی مدرن و فلسفة سیاسی
راستکیشی رادیکال لیبرالیسم سکولار، معرفتشناسی مدرن و فلسفة سیاسی را بهدلیل جدایی مصنوعی میان امر مقدس و امر سکولار مورد نقد قرار میدهد. بنیانگذاران راستکیشی رادیکال (جان میلبانک، کاترین پیکاستاک و گراهام وارد) معتقدند که این جدایی ناشی از تغییرات الهیاتی اواخر قرون وسطی است که راه را برای نگرشی درونماندگار و غیردینی به جهان هموار کرد (Milbank, 1990). راستکیشی رادیکال با بهرهگیری از تحلیل تبارشناختی، مابعدالطبیعة الهیاتی و الهیات سیاسی، مفروضات اساسی لیبرالیسم مدرن، معرفتشناسی و فلسفة سیاسی را بهچالش میکشد و خواستار بازادغام الهیات در تمامی حوزههای معرفت است.
۱ـ4. نقد راستکیشی رادیکال بر لیبرالیسم سکولار
همانطورکه بیان شد، راستکیشی رادیکال بر این باور است که لیبرالیسم سکولار نه یک چهارچوب بیطرف، بلکه یک ساختار ایدئولوژیک مبتنی بر تحریفات الهیاتی است. میلبانک (1990) ریشههای لیبرالیسم را به نومینالیسم بازمیگرداند، که متافیزیک مشارکتی توماس آکویناس را کنار گذاشت و ارادهگرایی الهی را جایگزین آن کرد. این تغییر به یک برداشت اتمی از جامعه منجر شد که در آن، افراد نه بر اساس مشارکت در الوهیت، بلکه صرفاً از طریق قراردادهای اجتماعی به یکدیگر مرتبط میشوند (Milbank, 2006).
از دیدگاه راستکیشی رادیکال، تأکید لیبرالیسم بر فردگرایی و خودمختاری عقلانی (که متفکرانی همچون جان لاک و ایمانوئل کانت مطرح کردهاند)، اخلاق را از بنیانهای متافیزیکی خود جدا کرده است. میلبانک (1999) استدلال میکند که لیبرالیسم مدرن بهطور ساختاری به یک الهیات سکولار وابسته است که در آن، حاکمیت دولت جایگزین اقتدار الهی شده است. این امر در اندیشة هابز دربارة لویاتان مشهود است؛ جایی که دولت به ضامن نهایی نظم تبدیل شده و اقتدار کلیسا و مشارکت جمعی در حیات الهی را به حاشیه رانده است (Milbank, 1990).
علاوهبراین، راستکیشی رادیکال تحمل لیبرال را نوعی نیهیلیسم پنهان میداند. لیبرالیسم بهجای ترویج تنوع واقعی، تعهدات اخلاقی و دینی را به اولویتهای فردی تقلیل میدهد و آنها را از اهمیت عمومی محروم میکند (Pickstock, 1998). در این چهارچوب، الهیات به حوزة خصوصی محدود میشود و سکولاریسم بهعنوان یک «ارتدوکسی پنهان» عمل میکند که مانع از طرح دوبارة خیر مشترک در بستر نظم الهی میشود (Ward, 2005).
۲ـ4. نقد راستکیشی رادیکال بر معرفتشناسی مدرن
معرفتشناسی مدرن نیز که توسط متفکرانی مانند دکارت و کانت شکل گرفته است، بهدلیل جدایی مصنوعی میان معرفت و روشنگری الهی مورد نقد راستکیشی رادیکال قرار میگیرد. میلبانک (1990) استدلال میکند که بنیانگذاری معرفت بر شکِ دکارتی به سوژهای خودبنیاد منجر شده است که ماهیت رابطهای و مشارکتی حقیقت را نادیده میگیرد. این تغییر، رد دیدگاه آگوستین و توماس آکویناس است که معرفت را وابسته به روشنگری الهی و مشارکت در لوگوس میدانستند (Milbank, 1999).
معرفتشناسی کانتی بهطور ویژه برای راستکیشی رادیکال مشکلآفرین است؛ زیرا شناخت را به حوزة پدیداری محدود میکند و ما را از شناخت امر متعال بازمیدارد (Kant, 1781). این امر به آنچه پیکاستاک (1998) «انسداد معرفتشناختی» مینامد، منجر شده است؛ جایی که امکان معرفت الهی از اساس نفی میشود. با ایجاد تمایز صُلب میان عقل و وحی، اندیشة کانتی نقش الهیات را در قلمرو معرفت به حاشیه رانده است (Pickstock, 1998).
پیکاستاک این پیامد را ناشی از ساختار زبان مدرن میداند؛ زیرا با کنار گذاشتن صورت آیینی زبان، امکان مشارکت در حقیقتِ متعالی از میان میرود و معرفت دچار بیثباتی و گسست میشود (Pickstock, 1998).
مدرنیته در سطح هستیشناسی، معرفتشناسی و اخلاق، با مجموعهای از گسستها از سنت دینی همراه است و همین امر زمینة بحران معنایی انسان معاصر را فراهم کرده است (محمدی، ۱۳۸۹). بخشی از بحران معنایی مدرنیته ناشی از رویکردهایی است که دین را به سطح روانشناختی یا اجتماعی تقلیل میدهند و از بنیان متافیزیکی آن غفلت میکنند (میرباباپور و ساجدی، ۱۳۹۲).
وارد (2005) تجربهگرایی و پوزیتیویسم را بهدلیل تقلیل معرفت به آنچه صرفاً از طریق تجربة حسی قابل تأیید است، نقد میکند. او استدلال میکند که این چهارچوب، با ساختارهای قدرت سکولار که تعیین میکنند چه نوع دانشی مشروعیت دارد، مرتبط است. در مقابل، راستکیشی رادیکال از یک معرفتشناسی آیینی دفاع میکند که در آن، معرفت بهعنوان هدیهای از سوی خدا و مشارکت در حکمت الهی درک میشود (Milbank, 1999).
۳ـ4. نقد راستکیشی رادیکال بر فلسفة سیاسی مدرن
راستکیشی رادیکال فلسفة سیاسی مدرن را بهدلیل بنیاد نهادن حاکمیت بر اقتدار سکولار بهجای سلطنت الهی، مورد انتقاد قرار میدهد. میلبانک (1990) استدلال میکند که لیبرالیسم سیاسی، از هابز تا رالز، بر پایة الهیاتی از خشونت اولیه بنا شده است که در آن، دولت تنها راه مهار منازعات انسانی تلقی میشود. این دیدگاه در تضاد کامل با الهیات مسیحی است که صلح را واقعیتی اولیه و خشونت را پیامد گناه در نظر میگیرد (Milbank, 2006).
این نقد ازآنرو برای راستکیشی رادیکال موجه است که بهزعم میلبانک، سکولاریسم بر مبنای گسست از مابعدالطبیعۀ مشارکتی شکل گرفته و همین گسست، ساختار رقابتی و خشونتبار نظم اجتماعی مدرن را تولید کرده است؛ زیرا با حذف منشأ الهی مشارکت، روابط انسانی ناگزیر بر تعارض و قدرت استوار میشود (Milbank, 1999).
تصور هابزی از دولت بهعنوان ضامن صلح، بهگفتة میلبانک، نسخهای سکولار از الهیات سیاسی آگوستین است؛ اما بدون متافیزیک مشارکتی آن. بهجای آنکه نظم اجتماعی بر اساس مشارکت در خداوند استوار باشد، نظریههای سیاسی مدرن چهارچوبی مصنوعی میسازند که در آن، قدرت بدون ارجاع به امر متعال اعمال میشود (Milbank, 1990). این وضعیت به چیزی منجر شده است که راستکیشی رادیکال آن را «خشونت هستیشناختی» مینامد؛ جایی که دولت سکولار اقتدار را انحصاری میکند و هویت دینی را به حوزة خصوصی محدود میسازد.
لیبرال دموکراسی نیز بهدلیل اتکای آن بر رویّههای بیطرف، بهجای مفاهیم محتوایی از خیر مشترک، مورد نقد قرار میگیرد. پیکاستاک (1998) استدلال میکند که ساختارهای سیاسی لیبرال با ادعای بیطرفی، بهعنوان یک ایدئولوژی پنهان عمل میکنند که دیدگاههای الهیاتی را از گفتمان عمومی حذف میکند. این حذف، نهفقط یک اقدام سیاسی، بلکه یک اقدام هستیشناختی است؛ زیرا وجود یک نظم الهی فراتر از سیاست انسانی را نفی میکند (Pickstock, 1998).
در مقابل، راستکیشی رادیکال خواستار احیای کلیسا بهعنوان یک اجتماع بدیل است. میلبانک (1999) با الهام از شهر خدای آگوستین، پیشنهاد میکند که کلیسا باید یک نظم اجتماعی جایگزین را مجسم کند که در آن، مشارکت در صلح الهی جایگزین سازوکارهای اجباری دولت شود (Milbank, 2006).
5. بازالهیاتیسازی جامعه
بنابراین، انتقادات راستکیشی رادیکال از لیبرالیسم سکولار، معرفتشناسی مدرن و فلسفة سیاسی، حول این محور است که آنها بهطور مصنوعی امر مقدس را از امر سکولار جدا کردهاند. راستکیشی رادیکال این جدایی را ناشی از تغییرات الهیاتی اواخر قرون وسطی میداند و استدلال میکند که بازادغام الهیات در تمامی عرصههای زندگی، تنها راه برونرفت از نیهیلیسم و خشونت مدرن است.
6. تعامل با متفکران پستمدرن: مواجهة راستکیشی رادیکال با هایدگر و دریدا
راستکیشی رادیکال بهطور انتقادی با متفکران پستمدرن، بهویژه مارتین هایدگر و ژاک دریدا، درگیر میشود و میکوشد که در عین پذیرش برخی از نقدهای آنها بر مدرنیته، فرضیات سکولار آنها را بهچالش بکشد. این تعامل نشاندهندة پروژة گستردهتر راستکیشی رادیکال است: بازتئولوژیسازی اندیشة غربی از طریق احیای هستیشناسی مشارکتی، که فلسفة مدرن تا حد زیادی آن را کنار گذاشته است (Milbank, 1990).
1ـ6. هایدگر و تمایز هستیشناختی
مفهوم تمایز هستیشناختی مارتین هایدگر، یعنی تفاوت بین هستی (Sein) و موجودات (Seiendes)، یکی از موضوعات محوری در تعامل راستکیشی رادیکال با اندیشة پستمدرن است. هایدگر فلسفة متافیزیک مدرن را بهدلیل کاهش هستی به یک موضوع قابل دستهبندی و کنترل انسانی مورد نقد قرار میدهد و استدلال میکند که این امر به فراموشی هستی منجر شده است (Heidegger, 1927). اندیشمندان مکتب راستکیشی رادیکال، بهویژه جان میلبانک، اعتبار این نقد را میپذیرند؛ اما معتقدند که چهارچوب هایدگر ناقص است؛ زیرا فاقد بنیان الهیاتی است (Milbank, 1999).
میلبانک استدلال میکند که تحلیل هایدگر جایگزین مناسبی برای سکولاریزاسیون متافیزیک ارائه نمیدهد. هایدگر، درحالیکه دوگانگی دکارتیِ سوژه ـ ابژه را با موفقیت تضعیف میکند، یک هستیشناسی مشارکتی را که در آن انسانها ذاتاً بهسوی هستی الهی گرایش دارند، بازنمیگرداند (Milbank, 1990). در مقابل، تأکید دیرهنگام هایدگر بر مفهوم Gelassenheit (رهاسازی یا گذاشتن به حال خود) باعث میشود که هستی بهعنوان یک راز تعریفنشده باقی بماند؛ درحالیکه راستکیشی رادیکال اصرار دارد که هستی حقیقی تنها در چهارچوبی الهیاتی که خدا را بهعنوان منبع تمام مشارکتها بهرسمیت میشناسد، قابل درک است (Pickstock, 1998). بنابراین، راستکیشی رادیکال هایدگر را به این دلیل نقد میکند که در حل کامل مشکل متافیزیک، از یک راهحل کاملاً الهیاتی کوتاه میآید.
2ـ6. دریدا و شالودهشکنی
نقد شالودهشکنانة ژاک دریدا بر لوگوسمداری (ادعای او مبنی بر اینکه فلسفة غرب تحت سلطة اولویتدهی متافیزیکی به حضور و معنای ثابت است)، یکی دیگر از نقاط تعامل راستکیشی رادیکال است (Derrida, 1967). کاترین پیکاستاک مفهوم دریدا را که معنا همواره بهتعویق افتاده و ناپایدار است، نقد میکند؛ درحالیکه دریدا در تلاش است بیثباتی ذاتی معنای زبانی را آشکار کند، پیکاستاک استدلال میکند که زبان آیینی و مناسک مقدس، بنیانی پایدار برای معنا ارائه میدهند که فراتر از بازی صرف متنی است (Pickstock, 1998).
پاسخ راستکیشی رادیکال به دریدا دو جنبه دارد: نخست، محدودیتهای تلاشهای مدرنیستی برای دستیابی به یقین مطلق از طریق چهارچوبهای عقلگرایانه را میپذیرد؛ دوم، استدلال میکند که رد معنای پایدار از سوی دریدا، خود محصول سکولاریزاسیون تفکر است. از دیدگاه پیکاستاک، سنت الهیاتی پیشامدرن، بهویژه همانطورکه در مناسک قرون وسطایی دیده میشود، ساختار زبانی و نمادینی را فراهم میساخت که از طریق مشارکت در واقعیت الهی، معنای ثابت را حفظ میکرد. او معتقد است که شالودهشکنی دریدا در نهایت به نیهیلیسم منجر میشود؛ زیرا فاقد یک لنگر الهیاتی است که بتواند معنایی فراتر از تفاوتهای زبانی صرف را حفظ کند (Pickstock, 1998).
میلبانک همچنین پیامدهای اخلاقی دریدا را مورد نقد قرار میدهد و استدلال میکند که بدون یک مرجع متعالی، اخلاق شالودهشکنانه خودسرانه باقی میماند و فاقد یک اصل اساسی برای عدالت است (Milbank, 1999). در مقابل، راستکیشی رادیکال تأکید میکند که مشارکت الهی بنیان لازم را برای معنا و اخلاق فراهم میسازد و از این طریق، جایگزینی برای هر دو رویکرد عقلگرایی مدرنیستی و نسبیگرایی پستمدرنیستی ارائه میدهد (Ward, 2005).
تعامل راستکیشی رادیکال با متفکران پستمدرن، مانند هایدگر و دریدا، منعکسکنندة مأموریت گستردهتر الهیاتی آن است: بازپسگیری یک هستیشناسی مشارکتی، که هم مدرنیته و هم پستمدرنیته آن را کنار گذاشتهاند. درحالیکه راستکیشی رادیکال با پستمدرن در نقدهای آن بر عقلگرایی روشنگری اشتراکاتی دارد، در نهایت نتایج سکولار آنها را رد میکند و بر این امر اصرار دارد که الهیات تنها بنیان کافی برای دانش، معنا و عدالت است. راستکیشی رادیکال از طریق تعامل انتقادی با هایدگر و دریدا میکوشد که تفکر معاصر را بازتئولوژیسازی کند و بهسوی چهارچوبی متافیزیکی بازگردد که در مشارکت الهی ریشه دارد.
7. الهیات سیاسی راستکیشی رادیکال
این جنبش، هم لیبرالیسم فردگرایانه و هم سوسیالیسم سکولار را رد میکند و یک چشمانداز همبستگی مسیحی ارائه میدهد (Milbank, 2006). راستکیشی رادیکال نقدی اساسی بر ایدئولوژیهای سیاسی مدرن، بهویژه فردگرایی لیبرالی و سوسیالیسم سکولار، وارد میکند. چنانکه گفته شد، راستکیشی رادیکال معتقد است که هر دو سنت از یک چهارچوب الهیاتی تحریفشدهای نشئت میگیرند که بهطور مصنوعی امر مقدس را از امر سکولار جدا میکند و در نتیجه به نظم اجتماعی گسستهای منجر میشود (Milbank, 1990). راستکیشی رادیکال با احیای بینشی الهیاتی از جامعه که بر مابعدالطبیعة مشارکتی مبتنی است، چشماندازی اجتماعی ـ مسیحی را پیشنهاد میدهد که از دوگانگی فردگرایی و جمعگرایی فراتر میرود و کلیسا را اجتماع سیاسی و اجتماعی حقیقی معرفی میکند.
۱ـ7. نقد راستکیشی رادیکال بر فردگرایی لیبرالی
فردگرایی لیبرالی، که در سنت روشنگری ریشه دارد، استقلال فرد را بهعنوان واحد اساسی جامعه در اولویت قرار میدهد. متفکرانی چون جان لاک، ایمانوئل کانت و جان استوارت میل به چهارچوبی کمک کردند که در آن مشروعیت سیاسی، نه از یک نظم متعالی، بلکه از فرد عقلانی و خودمختار ناشی میشود (MacIntyre, 1988).
راستکیشی رادیکال این پارادایم را بر چندین اساس نقد میکند:
1ـ1ـ7. ریشههای الهیاتی فردگرایی
میلبانک (1990) استدلال میکند که فردگرایی لیبرالی از نومینالیسم قرون وسطایی متأخر که مابعدالطبیعة مشارکتی آکویناس را رد کرد و آن را با الهیاتی ارادهگرایانه جایگزین ساخت، سرچشمه میگیرد. این تغییر، به تصور افراد بهعنوان عاملانی اخلاقی و منزوی منجر شد؛ نه موجوداتی که اساساً در ارتباط و مشارکت با نظم الهی تعریف میشوند (Milbank, 2006).
وارد این پیامد را به حذف بُعد تجسدی و بدنمند حیات مسیحی نسبت میدهد؛ زیرا با کنار رفتن امر مقدس، فرد خود را مستقل از اجتماع و بدن مشترک مسیحی تجربه میکند (Ward, 2005).
2ـ1ـ7. اسطورة بیطرفی و خودمختاری سکولار
لیبرالیسم ادعا میکند که چهارچوبی بیطرف عرضه میکند که در آن افراد میتوانند برداشتهای شخصی خود را از خیر دنبال کنند. بااینحال، راستکیشی رادیکال استدلال میکند که این بیطرفی توهمی بیش نیست؛ زیرا خود لیبرالیسم یک مابعدالطبیعة ضمنی را تحمیل میکند که در آن، نقش مشارکت الهی در ساختار اجتماعی انکار میشود (Milbank, 1999). با کاهش هویت انسانی به مجموعهای از حقوق و آزادیها، فردگرایی لیبرالی انسجام اجتماعی را تضعیف میکند و به ازهمگسیختگی و بیگانگی میانجامد (Pickstock, 1998).
3ـ1ـ7. بازار بهعنوان الهیات جایگزین
راستکیشی رادیکال همچنین پیامدهای اقتصادی فردگرایی لیبرالی، بهویژه ارتباط آن با ایدئولوژی سرمایهداری را نقد میکند. میلبانک (1990) معتقد است که بازار آزاد بهعنوان شکلی سکولارشده از مشیت الهی عمل میکند که در آن سازوکارهای اقتصادی جایگزین حکمرانی الهی در نظمدهی به جامعه میشوند. این امر، اقتصاد را بهجای تبادل هدیه و نیکوکاری، به نظامی مبتنی بر رقابت تبدیل میکند و در نتیجه به تضعیف ایدئالهای مسیحی عدالت و خیر مشترک میانجامد (Ward, 2005).
۲ـ7. نقد راستکیشی رادیکال بر سوسیالیسم سکولار
راستکیشی رادیکال در کنار رد کردن فردگرایی لیبرالی، به سوسیالیسم سکولار نیز انتقادات مشابهی وارد میکند. سوسیالیسم، گرچه خود را بدیلی برای تکهتکهشدگی لیبرالیسم معرفی میکند، بهگفتة راستکیشی رادیکال، در نهایت همان فرضیات سکولار را بازتولید میکند؛ زیرا بهجای مشارکت الهی، چشماندازی مادیگرایانه از حیات جمعی ارائه میدهد (Milbank, 2006).
1ـ2ـ7. سکولاریزاسیون خیر مشترک
سوسیالیسم تلاش دارد که عدالت اجتماعی و برابری را از طریق مداخلة دولت برقرار کند؛ اما راستکیشی رادیکال این رویکرد را بهدلیل سکولاریزه کردن مفهوم مسیحی خیر مشترک مورد نقد قرار میدهد. میلبانک (1990) استدلال میکند که سوسیالیسم ایدئالهای خود را از الهیات مسیحی بهارث برده است؛ اما آنها را از بنیانهای الهیاتیشان جدا کرده و عدالت را صرفاً به یک فرایند توزیعی تقلیل داده است (Milbank, 2006).
2ـ2ـ7. دولت بهعنوان یک بُت
راستکیشی رادیکال معتقد است که سوسیالیسم سکولار، همچون لیبرالیسم، یک حاکمیت بدیل ایجاد میکند که جایگزین حکومت الهی میشود. درحالیکه لیبرالیسم فرد را میپرستد، سوسیالیسم دولت را بهعنوان عامل نهایی عدالت بهتصویر میکشد. میلبانک (1999) استدلال میکند که این تمرکز قدرت، به نظامی بروکراتیک و قهری منجر میشود که بهجای تشویق مشارکت واقعی اجتماعی، ساختارهای حاکمیت سکولار را تقویت میکند (Milbank, 2006).
۳ـ7. بینش اجتماعی مسیحی: کلیسا بهعنوان اجتماع حقیقی
در برابر فردگرایی لیبرالی و سوسیالیسم سکولار، راستکیشی رادیکال یک بینش اجتماعی مسیحی را پیشنهاد میدهد که حول محور کلیسا بهعنوان اجتماع سیاسی و اقتصادی واقعی شکل میگیرد. این بینش، که بهنام «مدینة کلیسایی» (ecclesial polis) شناخته میشود، از الهیات سیاسی آگوستینی و مابعدالطبیعة توماسی الهام میگیرد تا نظمی مشارکتی را احیا کند (Milbank, 1999).
1ـ3ـ7. کلیسا بهعنوان اجتماع جایگزین
راستکیشی رادیکال، کلیسا را نه یک نهاد خصوصی درون دولت سکولار، بلکه اجتماع واقعی و بدیل سیاسی تلقی میکند. میلبانک (1999) با الهام از شهر خدای آگوستین استدلال میکند که کلیسا باید بدیلی برای نظم خشونتآمیز دولتهای مدرن باشد، نه صرفاً یک نهاد مذهبی محدود به حوزة خصوصی (Pickstock, 1998).
2ـ3ـ7. اقتصاد مبتنی بر هدیه و فیض
اقتصاد مسیحی باید بر اساس اصل هدیه و مشارکت باشد، نه رقابت یا بازتوزیع دولتی. میلبانک (2006) پیشنهاد میکند که یک جامعة عادلانه باید حول تبادل متقابل هدایا شکل گیرد، که بازتاب زندگی تثلیثی خداوند است؛ جایی که روابط بر اساس محبت و نیکوکاری تعریف میشوند (Milbank, 2006).
3ـ3ـ7. بازسازی جامعه از طریق آیینهای عبادی
پیکاستاک (1998) استدلال میکند که تحول اجتماعی در نهایت یک عمل عبادی است. او معتقد است که جامعة واقعی از طریق پرستش شکل میگیرد؛ جایی که انسانها در واقعیت الهی مشارکت میکنند. از این منظر، آیینهای عبادی نهتنها اعمال مذهبی، بلکه ساختاردهندة حیات اجتماعی و سیاسیاند (Pickstock, 1998).
بنابراین مشخص شد که راستکیشی رادیکال با نقد فردگرایی لیبرالی و سوسیالیسم سکولار بر این نکته تأکید دارد که آنها بهطور مصنوعی امر مقدس را از امر سکولار جدا کردهاند. پیشنهاد راستکیشی رادیکال برای مدینة کلیسایی، راهی برای بازسازی جامعه بر اساس مشارکت الهی ارائه میدهد که از هر دو الگوی مدرن عبور کرده، کلیسا را نمونة واقعی یک اجتماع عادلانه معرفی میکند.
میلبانک یک نظم تئوپولیتیک (الهیاتی ـ سیاسی) را پیشنهاد میدهد که در آن، عمل عبادی مسیحی زندگی اجتماعی را شکل میدهد.
8. نقدها و پاسخها
راستکیشی رادیکال یکی از جریانهای مهم در الهیات معاصر و فلسفه بهشمار میرود. درحالیکه طرفداران آن میکوشند که مبانی سکولار مدرنیته را بهچالش بکشند و یک مابعدالطبیعة مسیحی مبتنی بر مشارکت را احیا کنند، منتقدان انتقاداتی را دربارة دقت تاریخی، انحصارگرایی الهیاتی و پیامدهای سیاسی این جنبش مطرح کردهاند.
۱ـ8. نقد روایت تاریخی راستکیشی رادیکال
یکی از اصلیترین انتقادات به راستکیشی رادیکال، مربوط به تبارشناسی تاریخی آن، به ویژه تفسیر آن از الهیات قرون وسطی و بازنمایی مدرنیته است. میلبانک (1990) استدلال میکند که زوال نظم مسیحی مشارکتی از دورة اواخر قرون وسطی و با ظهور نومینالیسم آغاز شد که در نهایت به سکولاریزاسیون دانش و سیاست انجامید. بااینحال، برخی محققان این روایت را بهچالش میکشند.
1ـ۱ـ8. سادهسازی بیش از حد اندیشة قرون وسطایی
منتقدانی مانند گاوین هایمن (2010) معتقدند که راستکیشی رادیکال دیدگاهی بیش از حد یکجانبه و یکپارچه از الهیات قرون وسطی ارائه میدهد. هایمن میگوید که نومینالیسم لزوماً به سکولاریسم منجر نشد؛ بلکه در توسعة تفکر الهیاتی و فلسفی مدرن نقش داشت. همچنین ریچارد کراس (2005) تأکید میکند که اندیشمندانی مانند ویلیام اوکام پیچیدهتر از آن بودهاند که راستکیشی رادیکال مطرح میکند و نمیتوان آنها را مستقیماً مسئول فروپاشی مابعدالطبیعة مسیحی دانست.
2ـ۱ـ8. تبارشناسی مشکوک از مدرنیته
تصویری که راستکیشی رادیکال از مدرنیته بهعنوان امری ذاتاً خشونتآمیز و نیهیلیستی ارائه میدهد نیز مورد انتقاد قرار گرفته است. الیور اودانوان (2001) استدلال میکند که اندیشة سیاسی مدرن با وجود تأثیرات سکولاریزاسیون، همچنان دارای ابعاد الهیاتیای است که راستکیشی رادیکال نادیده میگیرد. بهطور مشابه، جان بولین (2011) معتقد است که نقد میلبانک از لیبرالیسم، اغلب سنتهای فلسفی متمایز را بهاشتباه یکی در نظر میگیرد و در نتیجه، مدرنیته را بیش از حد غیرمنصفانه محکوم میکند.
3ـ۱ـ8. راستکیشی رادیکال
میلبانک و همکارانش در دفاع از رویکرد تاریخی خود استدلال میکنند که کار آنها بیشتر یک «تبارشناسی بدیل» است تا یک تحلیل تاریخی خالص. میلبانک (2006) اظهار میکند که نقد او قرار نیست یک مطالعة تاریخی جامع باشد؛ بلکه مداخلهای الهیاتی است که پیامدهای ناخواستة تغییرات فلسفی خاص را نشان میدهد. علاوهبراین، پیکاستاک (1998) تأکید میکند که تمرکز بر نومینالیسم، نه بهعنوان یک نظریة تاریخی جامع، بلکه بهعنوان نمادی از یک روند کلی جدایی از مابعدالطبیعة مشارکتی مورد استفاده قرار گرفته است.
۲ـ8. انحصارگرایی الهیاتی و نقد سنتهای غیرمسیحی
یکی دیگر از انتقادات اصلی به راستکیشی رادیکال مربوط به انحصارگرایی آن است؛ بهویژه رد فلسفههای غیرمسیحی و نادیده گرفتن دیگر دیدگاههای الهیاتی. برخی محققان معتقدند که راستکیشی رادیکال بهطور کافی با پلورالیسم دینی و گفتوگوی بینالادیانی درگیر نمیشود.
1ـ۲ـ8. رد مابعدالطبیعههای غیرمسیحی
منتقدانی مانند نیکلاس آدامز (2006) استدلال میکنند که راستکیشی رادیکال رویکردی بیش از حد تحقیرآمیز به تفکر غیرمسیحی، بهویژه فلسفة اسلامی و یهودی، دارد. برای مثال، راستکیشی رادیکال اغلب نوافلاطونیگری مسیحی را برتر میداند و تأثیر متفکرانی چون ابنسینا و موسیبنمیمون بر مابعدالطبیعة قرون وسطایی را کماهمیت جلوه میدهد. آدامز معتقد است که این رویکرد انحصارگرایانه، اعتبار دیدگاه الهیاتی راستکیشی رادیکال را تضعیف میکند.
2ـ۲ـ8. تعامل محدود با دیگر سنتهای مسیحی
راستکیشی رادیکال همچنین بهدلیل تعامل محدود با الهیات پروتستان مورد انتقاد قرار گرفته است. درحالیکه این جنبش بهشدت از آگوستین و آکویناس اثر میپذیرد، برخی محققان استدلال میکنند که این جریان بهاندازة کافی به الهیات متفکرانی مانند کارل بارت و دیتریش بونهوفر نپرداخته است. استنلی هاورواس (2008) میگوید که نقد میلبانک از پروتستانتیسم بهعنوان بخشی از سکولاریسم مدرن، نادیده گرفتن مقاومت سنتهای پروتستانی در برابر سکولاریزاسیون است.
3ـ۲ـ8. راستکیشی رادیکال
پاسخ راستکیشی رادیکال به این انتقادات این است که هدف آنها طرد کامل سنتهای غیرمسیحی یا پروتستانی نیست؛ بلکه احیای یک مابعدالطبیعة مسیحی است. میلبانک (1999) نقش تفکر اسلامی و یهودی را میپذیرد؛ اما تأکید میکند که تمرکز راستکیشی رادیکال بر نقش یگانة الهیات مسیحی در شکلگیری مابعدالطبیعة غربی است. علاوهبراین، پیکاستاک (2003) استدلال میکند که راستکیشی رادیکال پروتستانتیسم را بهطور کامل رد نمیکند؛ بلکه اشکالات آن را در پذیرش ناآگاهانة مفروضات سکولار مورد نقد قرار میدهد.
۳ـ8. پیامدهای سیاسی و اجتماعی: اتهام گرایشهای تئوکراتیک
دیدگاه اجتماعی ـ سیاسی راستکیشی رادیکال باعث شده است که برخی منتقدان، آن را به گرایش به تئوکراسی یا اقتدارگرایی مسیحی متهم کنند. با توجه به رد لیبرالیسم و ساختارهای سیاسی مدرن، برخی نگراناند که راستکیشی رادیکال فاقد الگوی مشخصی برای حکومت در جوامع کثرتگرا باشد.
1ـ۳ـ8. بیاعتمادی به نهادهای دموکراتیک
منتقدانی مانند ویلیام کاوانا (2009) و جفری استوت (2010) استدلال میکنند که راستکیشی رادیکال با رد دموکراسی لیبرال، جایگزینی عملی برای جوامع متکثر ارائه نمیدهد. استوت میگوید: درحالیکه راستکیشی رادیکال بهدرستی به محدودیتهای لیبرالیسم اشاره دارد، با سنتهای دموکراتیکی که امکان مشارکت دینی را فراهم میکنند، تعامل کافی ندارد.
2ـ۳ـ8. پاسخ راستکیشی رادیکال
میلبانک (2006) در پاسخ بیان میکند که راستکیشی رادیکال خواستار تئوکراسی نیست؛ بلکه الگویی را پیشنهاد میکند که در آن، اصول الهیاتی مسیحی بدون اجبار در زندگی عمومی نقش ایفا کنند. او استدلال میکند که سکولاریسم مدرن، خود یک «تئوکراسی پنهان» است که جهانبینی سکولار را بهطور یکجانبه تحمیل میکند. وارد (2005) نیز تأکید دارد که نقد راستکیشی رادیکال بر دموکراسی لیبرال، ردِ دموکراسی بهطور کلی نیست؛ بلکه دعوت به الگویی مشارکتیتر و مبتنی بر اجتماع است.
راستکیشی رادیکال با نقد سکولاریسم و مدرنیته، توجه گستردهای را به خود جلب کرده است. درحالیکه انتقادات مختلفی دربارة روایت تاریخی، انحصارگرایی الهیاتی و پیامدهای سیاسی آن مطرح شده است، مدافعان این جنبش همچنان بر ضرورت اصلاح تفکر مدرن از منظر مسیحی تأکید دارند. خواه کسی با این دیدگاه موافق باشد، خواه مخالف، تأثیر آن بر الهیات معاصر انکارناپذیر است.
نتیجهگیری
راستکیشی رادیکال یک نقد الهیاتی قوی بر مدرنیته ارائه میدهد و استدلال میکند که تنها از طریق الهیات مسیحی میتوان جامعه و دانش را بهدرستی فهمید. این جنبش با بهچالش کشیدن عقلانیت سکولار، فلسفة مدرن و لیبرالیسم سیاسی، هرچند بحثبرانگیز است، همچنان چالشی مهم برای تفکر معاصر شمرده میشود.
راستکیشی رادیکال با رد کردن فرضیههای اساسی مدرنیته، بر این باور است که گسست از سنتهای دینی، معرفت و سیاست را به بیثباتی کشانده است. این مکتب فکری معتقد است که عقلانیت سکولار بهجای ارائة یک فهم جامع از واقعیت، نوعی تقلیلگرایی را تحمیل میکند که جنبههای متافیزیکی و الهیاتی وجود انسان را نادیده میگیرد. ازاینرو اندیشمندان این جنبش تأکید دارند که تنها از طریق بازگشت به یک چهارچوب الهیاتی مسیحی میتوان یک نظام فکری جامع و منسجم را شکل داد.
در حوزة فلسفه، راستکیشی رادیکال بر این نکته تأکید دارد که بسیاری از مفاهیم مدرن، از جمله فردگرایی، علمگرایی و قراردادهای اجتماعی، ریشه در گسست از سنتهای دینی دارند. این جنبش با تحلیل انتقادی آثار متفکرانی چون دکارت، کانت و نیچه، استدلال میکند که رویکرد مدرن به معرفتشناسی و اخلاق، بنیانی لرزان دارد و نمیتواند به یک فهم کامل از هستی منجر شود. به همین دلیل این جنبش از نوعی بازگشت به متون کلاسیک الهیاتی، مانند آثار آگوستین و آکویناس، حمایت میکند.
در سیاست نیز راستکیشی رادیکال دیدگاهی انتقادی به لیبرالیسم دارد. این جنبش، لیبرالیسم را نه بهمثابة یک نظام خنثی و بیطرف، بلکه بهمنزلة یک چهارچوب ایدئولوژیک میبیند که ارزشهای دینی را به حاشیه رانده و سیاست را از اخلاق الهیاتی جدا کرده است. بهباور این جنبش، تنها از طریق یک سیاست الهیاتی میتوان به عدالت و خیر عمومی دست یافت.
در نهایت، راستکیشی رادیکال با وجود نقدهایی که به آن وارد شده، چالشی جدی برای اندیشة مدرن ایجاد کرده است. این جنبش، نهتنها کاستیهای عقلانیت سکولار را آشکار میسازد، بلکه امکانی برای بازاندیشی در باب جایگاه الهیات در عرصههای مختلف زندگی فراهم میکند. راستکیشی رادیکال با ارائة یک نقد بنیادین از مدرنیته و دعوت به یک سنت فکری الهیاتی میکوشد که زمینهای برای درک عمیقتر از انسان، جامعه و هستی فراهم آورد.
- رمضانی، علی (۱۳۸۷). سکولاریسم علمی در غرب. معرفت، 17(9)، 135ـ150.
- عنوانی، سیدحامد؛ پورسینا، میترا و مشگی، مهدی (۱۴۰۲). بررسی علل و عوامل شکلگیری و بسط سکولاریسم. معرفت، 32(1)، 87ـ99.
- محمدی، عبدالله (۱۳۸۹). مبانی نقد مدرنیته در اندیشة سیدحسین نصر. معرفت، ۱۹(۱۲)، ۱۲۳ـ130.
- میرباباپور، سیدمصطفی و ساجدی، ابولفضل (۱۳۹۲). دین و مدرنیته؛ بررسی رویکرد فروکاهشی به دین در نسبت با مدرنیته. معرفت کلامی، ۴(۱)، ۹۳ـ۱۱۴.




